روز هایی برای آغاز
پنجشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۲، ۰۷:۵۵ ب.ظ
13 مهر
2 روز پیش پدرم پس از یک آزمایش فهمید که سرطان ریه دارد. دکتر ها به ما گفتند که بیماری از کنترل خارج شده و هیچ درمانی برایش موجود نیست. آن ها فاصله ی زمانی یک تا دو هفته ی آینده را برای هاد شدن بیماری ـ مرگ پدرم ـ پیش بینی کرده اند. آن ها اصرار داشتند که پدرم را بستری کنند، اما او این را نمی خواست. من تنها فردی هستم که با اون زندگی می کند. مادرم را در سه سالگی از دست دادم. برادر یا خواهری ندارم؛ تنها فردی که در این دنیای پیچیده می شناسم پدرم است.
من تمامی این سالها او را تبدیل به بت و قهرمان خود کرده ام. به وسیله ی او از مشکلات و دردهایم رهایی یافتم و ادامه دادم. پس می شود گفت که تصورات شخصی من از آینده وقتی که فهمیدم قرار است که تنها چیزی که دارم را از دست دهم کاملا نابود شدند.
در شوک بودم. هیچ کاری به ذهنم نمی رسید. ناگهان یاد حرف معلم ادبیاتم افتادم که می گفت نوشتن اتفاقات شوک آنها را کمتر خواهد کرد و یا حتی می شود به این وسیله آن را فراموش کرد. نمی دانم تا چه حدی می توانم بنویسم، تا بحال چیزی جز انشا هایم که برای هر کدام ساعت ها فکر کرده ام ننوشته ام. اما مجبورم این کار را بکنم. می دانم که بعد ها همین نوشته ها اثری زنده برای آرامشم خواهد بود.
16 مهر
دیروز وقتی از مدرسه آمدم پدرم را در حالی دیدم که روی زمین افتاده بود و خون سرفه می کرد. نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. دکتر ها برای آرامش و تحمل درد ها به او قرص و آمپول های مختلفی تجویر کردند. سعی می کنم به موقع آن ها را به پدرم بدهم تا حداقل درد کمتری را حس کند.
البته یک بدی برای این دارو ها وجود دارد و آن این است که خواب آورند. من تمام مدتی که او در خواب است کنارش می نشینم و حواسم با به تنفس هایش متمرکز می کنم. نمی توانم بخوابم، می ترسم در موقع غفلت من اتفاقی بیفتد.
بعد از اتفاق دیروز تصمیم گرفتم که تا مدتی به مدرسه نروم، احتمالا تا وقتی که حال پدرم ثابت بشود، گرجه فکر نمی کنم چنین اتفاقی بیفتد. اما امید داشتن که انتخاب اشتباهی نیست.
پدرم کارمند آتش نشانی بود. چهار سال پیش بازنشسته شد و تمام پولهایی که به عنوان حقوق بازنشستگی به او داده بودند را پس انداز کرد. دلیلش هم چیزی جز دانشگاه من نبود. دارو های آرامش بخش این روز ها گران و گران تر می شوند، انگار برای تسکین مصنوعی هم باید قیمت های گزاف پرداخت کرد.
اما وضعیت مالی برای من آنقدر ها هم مهم نیست. حتی نمی خواهم به مرگ پدرم فکر کنم، به اتفاقاتی که موجبش خواهد شد. در حال حاضر فقط امیدوارم که حالم پدرم خوب شود. می دانم که این حقیقت را دکتر ها با دلیل و مدرک رد کرده اند، اما نمی توانم با این سری حرف ها همه ی امیدم را کنار بگذارم. نمی دانم فردا چه اتفاقی خواهد افتاد، فقط امیدوارم که روز بهتری را ببینم.
18 مهر
چند روز است که درست یا نمی توانستم از ترس بخوابم، با اگر خوابم می برد با یک شوک بیدار می شدم. به شدت خسته ام. باید تمام مدت هوشیار باشم و داروهای پدرم را به او بدهم. یا این که لباس های خونی اش را بشورم. گاهی تحمل این وضعیت سخت می شود و آرزو می کنم ای کاش قبول کرده بودم که او را در بیمارستان بستری کنند. رنگ صورتش مانند گچ است، من هم وضعیت بهتری نسبت به او ندارم.
20 مهر
عمویم پس از خبردار شدن از وضعیت پدرم سریعا خود را به پیش ما رساند، او در شهری در جنوب کشور زندگی می کند. وقتی من را دید تمام سوالاتی که در مورد پدرم داشت را فراموش کرد و از من خواست که استراحت کنم... چقدر به این موقعیت احتیاج داشتم.
از دیروز که عمویم آمده در رخت خواب بودم و استراحت می کردم. هر از گاهی بیدار می شدم و حرف های عمو و پدرم را می شنیدم که خاطرات دوران جوانیشان را مرور می کردند. آه چقدر دوست داشتم به آنها بپیوندم و داستان های پیروزی و شکستشان را بشنوم، اما باید از این فرصت برای استراحت استفاده می کردم. پس با آرامش خنده های زیبای آن ها دوباره به عالم خیال بازگشتم.
21 مهر
با صدای عمویم از خواب پریدم. فکر کردم این هم یکی از درد هایی است که در خواب به سراغ پدرم می آید. به طرف کیفم دویدم و چند عدد مسکن را برداشتم و به اتاق پدرم رفتم.
عمویم را در حالی پیدا کردم که دست پدرم را محکم گرفته و گریه می کرد. صورت پدرم سفید تر از همیشه به نظر می رسید. لبخندی زیبا آخرین حالتی بود که به صورتش به خود گرفت.
قرص ها از دستم افتاد. نمی توانستم باور کنم که او مرده است. بدنش را تکان دادم تا شاید بیدار شود. امیدوار بودم نمرده باشد. اما حقیقت در نهایت راهی برای شکست من پیدا کرد. ساعت ها گریه کردم. وقتی امبولانس جسدش را می برد به خود لعنت می فرستادم که استراحت کرده ام. به خود لعنت می فرستادم که زیر بار مسئولیت کم آّورده ام. مهم نیست که چقدر خود را لعنت کردم. او رفته بود.
22 مهر ( روز خاکسپاری)
با واقعیت کنار آمده ام. پدرم برای همیشه از روی زمین رفته است. پدرم همیشه کم حرف می زد، سکوت می کرد و با سکوتش قدرت درک کردن را بدست می آورد. به خاطر سکوتش بود که حرف هایش برایم ارزشمند تر از هر شعر یا داستانی بودند. فکر نمی کنم کسی جای او را برای من بگیرد، در اصل هیچکس نمی تواند جای دیگری را بگیرد. هر کس در مکان خود می تواند به برتری برسد، همین و بس. شاید عجیب باشد اما اگر کسی که به او وابسته ایم را از دست ندهیم، چگونه خواهیم فهمید که چه ارزشی برای ما داشته است؟
ممکن است خیلی از آدم ها پس از مرگ عزیزانشان جس پوچی داشته باشند. شاید در این لحظه دلشان بخواهد که به جایی بسیار دور بروند، محو شوند. اما من از این گونه آدم ها نیستم. مرگ پدرم به من نشان داد که هیچ خوبی ای نمیمیرد، نه واقعا. او به من هدفی داد که برای خوبی تلاش کنم. شایدم هم به خاطر این که پدرم به من افتخار کند. چون مهم نیست که چه اتفاقی بیفتد، خوبی های این پدر در قلب دخترش باقی خواهد ماند.
2 روز پیش پدرم پس از یک آزمایش فهمید که سرطان ریه دارد. دکتر ها به ما گفتند که بیماری از کنترل خارج شده و هیچ درمانی برایش موجود نیست. آن ها فاصله ی زمانی یک تا دو هفته ی آینده را برای هاد شدن بیماری ـ مرگ پدرم ـ پیش بینی کرده اند. آن ها اصرار داشتند که پدرم را بستری کنند، اما او این را نمی خواست. من تنها فردی هستم که با اون زندگی می کند. مادرم را در سه سالگی از دست دادم. برادر یا خواهری ندارم؛ تنها فردی که در این دنیای پیچیده می شناسم پدرم است.
من تمامی این سالها او را تبدیل به بت و قهرمان خود کرده ام. به وسیله ی او از مشکلات و دردهایم رهایی یافتم و ادامه دادم. پس می شود گفت که تصورات شخصی من از آینده وقتی که فهمیدم قرار است که تنها چیزی که دارم را از دست دهم کاملا نابود شدند.
در شوک بودم. هیچ کاری به ذهنم نمی رسید. ناگهان یاد حرف معلم ادبیاتم افتادم که می گفت نوشتن اتفاقات شوک آنها را کمتر خواهد کرد و یا حتی می شود به این وسیله آن را فراموش کرد. نمی دانم تا چه حدی می توانم بنویسم، تا بحال چیزی جز انشا هایم که برای هر کدام ساعت ها فکر کرده ام ننوشته ام. اما مجبورم این کار را بکنم. می دانم که بعد ها همین نوشته ها اثری زنده برای آرامشم خواهد بود.
16 مهر
دیروز وقتی از مدرسه آمدم پدرم را در حالی دیدم که روی زمین افتاده بود و خون سرفه می کرد. نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. دکتر ها برای آرامش و تحمل درد ها به او قرص و آمپول های مختلفی تجویر کردند. سعی می کنم به موقع آن ها را به پدرم بدهم تا حداقل درد کمتری را حس کند.
البته یک بدی برای این دارو ها وجود دارد و آن این است که خواب آورند. من تمام مدتی که او در خواب است کنارش می نشینم و حواسم با به تنفس هایش متمرکز می کنم. نمی توانم بخوابم، می ترسم در موقع غفلت من اتفاقی بیفتد.
بعد از اتفاق دیروز تصمیم گرفتم که تا مدتی به مدرسه نروم، احتمالا تا وقتی که حال پدرم ثابت بشود، گرجه فکر نمی کنم چنین اتفاقی بیفتد. اما امید داشتن که انتخاب اشتباهی نیست.
پدرم کارمند آتش نشانی بود. چهار سال پیش بازنشسته شد و تمام پولهایی که به عنوان حقوق بازنشستگی به او داده بودند را پس انداز کرد. دلیلش هم چیزی جز دانشگاه من نبود. دارو های آرامش بخش این روز ها گران و گران تر می شوند، انگار برای تسکین مصنوعی هم باید قیمت های گزاف پرداخت کرد.
اما وضعیت مالی برای من آنقدر ها هم مهم نیست. حتی نمی خواهم به مرگ پدرم فکر کنم، به اتفاقاتی که موجبش خواهد شد. در حال حاضر فقط امیدوارم که حالم پدرم خوب شود. می دانم که این حقیقت را دکتر ها با دلیل و مدرک رد کرده اند، اما نمی توانم با این سری حرف ها همه ی امیدم را کنار بگذارم. نمی دانم فردا چه اتفاقی خواهد افتاد، فقط امیدوارم که روز بهتری را ببینم.
18 مهر
چند روز است که درست یا نمی توانستم از ترس بخوابم، با اگر خوابم می برد با یک شوک بیدار می شدم. به شدت خسته ام. باید تمام مدت هوشیار باشم و داروهای پدرم را به او بدهم. یا این که لباس های خونی اش را بشورم. گاهی تحمل این وضعیت سخت می شود و آرزو می کنم ای کاش قبول کرده بودم که او را در بیمارستان بستری کنند. رنگ صورتش مانند گچ است، من هم وضعیت بهتری نسبت به او ندارم.
20 مهر
عمویم پس از خبردار شدن از وضعیت پدرم سریعا خود را به پیش ما رساند، او در شهری در جنوب کشور زندگی می کند. وقتی من را دید تمام سوالاتی که در مورد پدرم داشت را فراموش کرد و از من خواست که استراحت کنم... چقدر به این موقعیت احتیاج داشتم.
از دیروز که عمویم آمده در رخت خواب بودم و استراحت می کردم. هر از گاهی بیدار می شدم و حرف های عمو و پدرم را می شنیدم که خاطرات دوران جوانیشان را مرور می کردند. آه چقدر دوست داشتم به آنها بپیوندم و داستان های پیروزی و شکستشان را بشنوم، اما باید از این فرصت برای استراحت استفاده می کردم. پس با آرامش خنده های زیبای آن ها دوباره به عالم خیال بازگشتم.
21 مهر
با صدای عمویم از خواب پریدم. فکر کردم این هم یکی از درد هایی است که در خواب به سراغ پدرم می آید. به طرف کیفم دویدم و چند عدد مسکن را برداشتم و به اتاق پدرم رفتم.
عمویم را در حالی پیدا کردم که دست پدرم را محکم گرفته و گریه می کرد. صورت پدرم سفید تر از همیشه به نظر می رسید. لبخندی زیبا آخرین حالتی بود که به صورتش به خود گرفت.
قرص ها از دستم افتاد. نمی توانستم باور کنم که او مرده است. بدنش را تکان دادم تا شاید بیدار شود. امیدوار بودم نمرده باشد. اما حقیقت در نهایت راهی برای شکست من پیدا کرد. ساعت ها گریه کردم. وقتی امبولانس جسدش را می برد به خود لعنت می فرستادم که استراحت کرده ام. به خود لعنت می فرستادم که زیر بار مسئولیت کم آّورده ام. مهم نیست که چقدر خود را لعنت کردم. او رفته بود.
22 مهر ( روز خاکسپاری)
با واقعیت کنار آمده ام. پدرم برای همیشه از روی زمین رفته است. پدرم همیشه کم حرف می زد، سکوت می کرد و با سکوتش قدرت درک کردن را بدست می آورد. به خاطر سکوتش بود که حرف هایش برایم ارزشمند تر از هر شعر یا داستانی بودند. فکر نمی کنم کسی جای او را برای من بگیرد، در اصل هیچکس نمی تواند جای دیگری را بگیرد. هر کس در مکان خود می تواند به برتری برسد، همین و بس. شاید عجیب باشد اما اگر کسی که به او وابسته ایم را از دست ندهیم، چگونه خواهیم فهمید که چه ارزشی برای ما داشته است؟
ممکن است خیلی از آدم ها پس از مرگ عزیزانشان جس پوچی داشته باشند. شاید در این لحظه دلشان بخواهد که به جایی بسیار دور بروند، محو شوند. اما من از این گونه آدم ها نیستم. مرگ پدرم به من نشان داد که هیچ خوبی ای نمیمیرد، نه واقعا. او به من هدفی داد که برای خوبی تلاش کنم. شایدم هم به خاطر این که پدرم به من افتخار کند. چون مهم نیست که چه اتفاقی بیفتد، خوبی های این پدر در قلب دخترش باقی خواهد ماند.
۹۲/۰۴/۱۳