Smells like teen spirit
دیوار ها همراه با صدای اره مانند گیتارش می لرزند. سر ها تکان می خورند و موهای بلند افراد همواره در حال جمع و پاشیده شدن اند.
نوری رزد رنگ فضا را گرفته است. چیزی که باید باشد. باید دیده شود تا حس واقعی چیزی که قرار است ببینیم را اماده ی شکاندن کند.
هیچکس حالی مانند خود ندارد. قرار هم نیست زمانی در آینده تبدیل به خودش شود. همه در این ندای وحشتناک... اما هرج و مرج مانند گم شده ایم.
خواننده تنها حس درونمان را با جیغ های ممتد و ریتم های تند گیتار الکتریکش به هجوم می آورد، دوست دارم بدانم خودش در چه جهانی سیر می کند.
موسیقی یک تخریب تمام معنا و بدترین مواد مخدر تاریخ است. البته چیزی که اینجا می شنویم احتیاجی به توصیف ندارد. می شود با نویز های گیتار عشق بازی کرد و با جیغ خواننده خوابید. ترسناک نیست. لذت بخش و آرام هم نیست. چیزی است بین این دو و فراتر از آنها. هر گونه شده ریتمی که در مغزم می سازند را به بدنم منتقل می کنم. پاهایم را با زمانبندی مشخص به زمین می کوبم و سرم را دیوانه وار تکان می دهم.
گاهی تنها صدای آرام درام را می شنوی... همراه با کمی بیس که باز هم روحت را به صلیب می کشد... بعد صدای خواننده اوج می گیرد و جیغ با صدای ناهمگون... اما زیبایش می کشد و دیگر قرار نیست گوش هایت را بگیری تا اذیت شوند. چون گوش هایت عاشق این نویز ها هستند. نویز هایی که ممکن است اگر مدت ها قبل می شنیدی سردردی شدید بدنت را عذاب می داد.
قوانین خلقت اینجا زیر سوال می روند. زیبایی و زشتی. هرج و مرج و نظم. دوست داری هیچکدام را انتخاب نکنی و فقط بدون فکر ادامه دهی.
به اواخر آهنگ می رسیم. خواننده دارد فریاد های آخر را بر حافظه ی صوت نقاشی می کند. من ایستاده ام و حتی نمی دانم چه می کنم. نور زرد دیوانه وار به طرفم می تابد. رقاص هایی در کنار خواننده هستند. با هر صدایی که از گیتارش در می آید رقصی دیوانه وار به اجرا می گذارند. هر گاه خواننده جیغ می کشد آنها نیز دست هایشان را تکان می دهند و تصویری از صوتر را برایمان به نمایش می گذارند.
این یک زندگی است. یک مرگ. چگونه بدون فکر کردن نمی میریم؟ ما اینجا هیچ فکری نمی کنیم. حتی موضوع موسیقی نیست. موضوع دیوانگی درون هر فرد است. دیوانگی اوج می گیرد و اوج می گیرد، انگار تا ابد ادامه خواهد داشت. اینجا هیچ فکری معنی ندارد. اینجا تنها اعمال معنی می دهند.
نمی خواهیم پایان یابد. نمی خواهم پایان یابد. به طرف درامر می دوم. خواننده همراه گیتارش بالا می پرد و جملاتی وسوسه انگیز را فریاد می زند. بر روی درام می پرم. مهم نیست اگر آهنی بدنم را زخم کند یا حتی بمیرم. نمی توانم حرف بزنم. فقط این آهنگ نباید تمام شود.
بقیه ی افراد هم به دنبال من می آیند. صحنه را خراب می کنند، در حالی که هنوز سرهایشان دیوانه وار حرکت می کند. گیتار ها را به دیوار می زنند و صدای مسخره ی آمپلی فایر ها را در می آورند. خواننده هنوز می خواند. نمی دانم چگونه. بر می گردم و به او نگاه می کنم. نه صبر کنید. هیچ کس چیزی نمی خواند. خواننده بر روی زمین افتاده و از فرط درد زیر پاهای مردم جیغ می کشد. به صدای لعنتی دقت می کنم. ذهنم صدا را می شنود اما هیچ منبعی ندارد. حسی درون ما بیدار شده است که هیچ پایانی نخواهد داشت. مهم نیست دیگر.
وحشیانه به وسط افرادی که هنوز می پرند و بر روی هم سوار می شوند و یا هر کاری که می کنند تا حسشان خالی شود می روم. اینجا دیوانه وار از واقعیت دور است. اینجا هیچ واقعیتی وجود ندارد.
از روی افراد رد می شوم... سریعتر به طرف خواننده می روم. به سوی آسمان نگاه می کند و اشکها چشمانش را می گیرند. هیچ گاه نمی خواسته چنین افرادی طرفدارش باشند. کسانی که موسیقیش برایشان مهم نیست. تنها چیزی که برای ما مهم است تخریب و هرج و مرج است. گیتار خواننده را بر می دارم. به اطراف نگاه می کنم. ملودی اوج می گیرد. سرم را هنوز تکان می دهم. هیچ چیز درونم پایدار نیست.
گیتار در دستم گرم می شود. انگار سلاحی جهنمی است. جیغ می کشم... خواننده هم به من نگاه می کند. در لحظه ی آخر... وقتی که گیتار را وحشیانه بر سرش می کوبم حس می کنم چشمانش برق می زنند. انگار از من تشکر کرده باشد برای این که رهایش کردم. جیغ می کشم و بدنش که در تشنج است و خون به بیرون می پاشد را بلند می کنم. نور های همه ی جهان به من منعکس شده اند. بقیه ی افراد هم زیر جسد را میگرند. کم کم آرام می شوند. انگار با مرگ این صحنه... یعنی خواننده، رقاص ها، گیتاریست و درامر ها همه چیز درست شده باشد.
حس پایان می یابد. هیچکدام نمی فهمیم چه کرده ایم. تنها جسد را با احترام به جایی می بریم. به آنجا می رسیم و درون چاله ای که قبل از همه چیز خود خواننده برای مرگش ساخته بود می اندازیم او را دفن می کنیم.
جیغ هایش را برای آخرین بار درون ذهنم می شنوم. هیچ ناراحتی ای ندارم. هیچ حسی ندارم. به دنبال معنی خاصی برای اتفاقاتی که افتاد نیستم. دیوانگی شاید. رهایی حتی. از روح خواننده تشکر می کنم و بدون هدف شروع به راه رفتن می کنم. جالب است که ببازی و تظاهر کنی.
+ برای زندگی کرت کوبین و آهنگ " بوی روح نوجوونی می ده"