Secret Window

It's the words that don't mean anything anymore

Secret Window

It's the words that don't mean anything anymore

چه کسی اول از همه خودکشی کرد؟

يكشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۰۴ ب.ظ

به طرف کلبه قدم می زند. می داند که دلیل واقعی بودن کلبه حقیقت ترسناکی است که درونش رشد می کند. همینطور راهی که به کلبه می رسد. این ها باید همه توهم باشند. خیال های درون لحظه ای که در ذهن هر انسان رخ می دهد. اما در این کلبه چیزی فراتر از یک انسان زندگی می کند. شاید کسی که تمام این جهان رویایی را ساخته است.


جیکوب سوال های زیادی دارد. هنوز شوک اتفاقات چند لحظه قبل در ذهنش سنگینی می کنند. مطمئن نیست چند لحظه قبل چه زمانی بوده است. ممکن است سالها گذشته باشد.


جهانی که جیکوب در آن است بسیار با چیزی که ما تصور می کنیم فرق دارد. شاید کمی توضیح شما را به درک آن نزدیکتر کند.


این جهان در بر گیرنده ی یک منطق است. و آن هم داشتن هیچ منطق است! این جهان یک رویاست. رویای میلیارد ها آدمی ‌که روزی ساخته شدند و هیچوقت از بین نرفتند. در این مکان رویایی هر چیزی آماده است. همه ی تفکرات شکل می گیرند. هر لحظه تصویری ساخته می شود. خلقتی ناب از ذهن هایی بی مرز. این جهان حاصل میلیون ها تصویر همزمان است. تصویر هایی از خیالات هر فرد.


اما برای جیکوب خود این جهان مهم نیست. شاید اتفاقی که آمدنش به سختی مشخص است. جیکوب برای این که توانایی هایش هنوز به کار آیند سعی می کند از هر فکری دوری کند و قوانین خود،‌ یعنی زمینی که ما می شناسیم را بر خود حاکم کند. بدون حفظ وجودش او هم بخشی از این دنیای بی نهایت خواهد شد.


او برای خود زمان را ساخت تا دیر شدن را حس کند. جسم را ساخت تا بتواند به سوی کلبه بیاید و اکسیژن ساخت تا به وسیله ی صدای عادیش بتواند حرف بزند. و البته با استفاده از این جهان توانست نهایت اطالاعات را در مورد فردی که در کلبه است بدست آورد. متاسفانه چیزی نبود که آن را جالب کند. اما هیچ جای دیگری در این جهان به ثبات اینجا نبود. پس به سوی اینجا آمد. با اطمینان از این که چیزی را خواهد دید که دوست ندارد. او یک انسان جدید بود، یکی از ما، او می توانست در رویا خودش باشد و حرکت کند. اما دیگر انسان ها فقط غبار بودند. تصور کرد که اگر کسی در این کلبه باشد یا یکی از انسان های جدید است، و یا یک چیز فراتر. شاید کسی که از اول همین جهان را هم خلق کرده است! 


ترسی در وجود جیکوب دیده نمی شود. هوایی سرد و بی روح تنها چیزی است که در این مکان حس می کند.


سه بار بر در می کوبد.


نمی داند چه کسی پشت این در خواهد بود. چه کسی رمز ها را فاش خواهد کرد. امیدوار است که حدس هایش در مورد خالق بودن فردی که در این کلبه است اشتباه باشد. این گونه باید به دنبال فرد دیگری بگردد.


صدای قدم هایی از درون کلبه می آیند. خیلی سخت به صدایشان عادت می کند. انگار که در زمین است. در آرام باز می شود. مردی با یک روپوش سفید، که او را مانند دانشمندان می کند روبرویش می ایستد.


جیکوب از شوک می گوید :‌ دکتر تامسون؟!


مرد با افسوس جواب می دهد"‌ من باید شبیه زیبا ترین آدمی که دیدی باشم. متاسفانه آدمای زیادی ندیدی جیکوب. " انگار از درون ذره ذره اتم های این بدن ساخته می شود و به صوی حنجره می آید، هر بخش از بدن لحنی به صدا می دهد تا بالاخره پرداخت نهایی کاملا با بدن همراه باشد!


- اما... تامـ... شما کی هستین؟‌


مرد با صدای خسته ای پاسخ می دهد " کسی که همه چیز رو در مورد تو می دونه. "


- تو.. خدایی؟‌


مرد از شدت سرما دست هایش را به هم می مالد. سپس بر می گردد و به طرف شومینه اش راه می افتد. آرام زمزمه می کند "‌ من فقط از ساختن خسته شدم. "‌


آرام به درون کلبه می رود. انگار خانه ای ساده باشد. ذهنش به تحلیل اتاق می پردازد. بر روی دیوار ها رنگی مانند دوده زده شده است. به آن دقیق می شود. هر چه نگاهش به طرف شومینه می رود حس می کند سیاهی عمیق تر می شود. تا این که نگاهش به شومینه می افتد. آنجاست. زمین. انگار دارد از یک تلویزیون به آن نگاه می کند. فضا. همه چیز روبرویش در آن شومینه است.


                                                                               ****

- لعنتی ! گه توش! هیچ راهی نیست.

- خوب نگاه کن... دوباره به لحظه ی اول برگرد و دنبال یه مرده باش.

- چرا خودت اینکارو نمی کنی؟ اوه یادم نبود تو قدرتشو نداری! هیچکس نداره! پس خفه می شی بذاری کارمو بکنم؟

- جدا از طرز مسخره ی حرف زدنت، الان واقعا داری کاری می کنی؟

جیکوب به خود آمد. چند ساعت قبل را تماما به تامسون بد و بیراه می گفت. البته اگر به درون سرش برویم به شکلی عجیب  باید حق را به او دهیم. چون هر ثانیه که از تولدش در زمان به عقب تر می رود انرژی یک روز کار سخت را از او میگیرد. تنها دلیل این که هنوز بیدار است نوشیدنی عجیب دکتر تامسون می باشد.

- برای آخرین بار بر می گردم.

چشمانش را می بندد. برای چند لحظه هیچ تلاشی نمی کند. ناگهان با فشاری زیاد بر مغزش سعی می کند دیواری را که در شروع زمان پایدار شده را بشکند. به آن ضربه می زند، بی هیچ ایده ای به کارش ادامه می دهد. اگر بخواهیم به شکلی دیگر شروع را توصیف کنیم... باید به یک دیوار سفید و پر از نور فکر کرد که نورها در هم پیچ خورده اند، مانند تار و پود. اما این نور به شکلی دردناک خشک و مرده است. درک معنی نور همراه با خشک بودن و مردگی هم آسان نیست. اما دیگر کلماتی در ذهن جیکوب نقش نمی بندد.

کم کم به تسلیم نزدیک می شود. در حالی که برای آخرین بار تمام نیرویش را جمع می کند که به سوی دیوار برود... فکری ناگاه از ذهنش می گذرد ایده ای نو. چرا فقط خودش تلاش کند؟

او تمامی سن های تکاملش را در یک جا،‌ نقطه ای روبروی دیوار جمع می کند. کودکیش. در هر لحظه آنجاست. هر ثانیه رشد اش در زمان فردی جداگانه را می سازد و او همه افراد را به یک نقطه می آورد. با تلپاتی آنها را به کاری که باید بکنند مجبور می کند.

سعی می کند محدودیت هایی مانند زمان و جسم را از درون ذهنشان بر دارد. کمی موفق می شود... این نهایت توانی است که در این لحظه ی نورانی دارد.

در حالی که دارد بیهوش می شود دستور می دهد که همه به سمت دیوار روند. همه در زمان به حرکت در می آیند و با سرعتی که تجسم دوباره اش هر مغزی را خواهد سوزاند به دیوار برخورد می کنند.

ریسمان های نور ناگهان ارتعاش بر می دارند و از نقطه ای در بالا که از آن ساطع می شوند کاملا آزاد به پرواز در می آیند و ناگهان با سرعتی سرسام آوری جهانی جدید روبروی جیکوب ظاهر می شود. نمی داند گذشته هایش توانسته اند از این اتفاق بگذرند یا هنوز جایی میان یا پشت دیوار ... وقتی به جایی که دیوار بود نگاه می کند می بیند جای آن کلبه ای تاریک روبروش قرار گرفته. حتی حس نمی کند بر روی زمین ایستاده باشد. جسمش بیشتر از این توان ندارد. چشمانش تار می شوند و بر روی این جهان کاملا عجیب و دور از ذهن بیهوش بر روی زمین می افتد. آرام آرام از هم می پاشد. به غبار تبدیل می شود و ذره هایش با نهایت دوری به عنوان یک واحد عمل می کنند... روحش از شدت این هیجان و ترس در خود نمی گنجد. از کلبه دور ممی شود. وارد جهان رویایی می شود.


بیهوشی دیگر معنایی ندارد وقتی خواب و بیداری معنی ای نداشته باشد! آرام آرام همه چیز را تجربه می کند. همه ی چیزی که هیچ انسانی قبل... ببخشید. بعد از آن تصور خواهد کرد.


اما آرام آرام به یاد تصمیمش می افتد. نجات این دنیا از پاشیدنش. ذراتش را با دردی سخت به هم پیوند می دهد. روح و گوشتش مانند یک تکامل به هم پیوند می خورند.


                                                                        ****


- باید بدونی کی اول این کارو کرده. لطفا.


تامسون.. خالق... هر چیزی که هست روبرویش به اطراف قدم می زند. نگران به نظر می رسد. او مرد تنهایی است که از تنهایی خود راضی است!


تامسون به دور اتاق می چرخد. جیکوب در وسط آن ایستاده و سوال می پرسد.


- چرا باید زمین رو بسازی وقتی چنین جهان بی مرزی کنارته؟‌


جیکوب بدون ترس به طرف تامسون می رود و او را متوقف می کند.

- لطفا... باید بدونم. بهم بگو که می دونی کدوم آدم لعنتی ای اول خودکشی کرده. اون توی آینده نیست. همشو گشتم. باید اینجا باشه. همراه تو.

تامسون با بی اطمینانی جواب می دهد "‌ نمی دونم... "‌  اما صدایش می گوید که می داند چه چیزی اتفاق خواهد افتاد. جیکوب ار طرف دیگر... به سختی نفس می کشد. او نمی تواند به این مرد ضربه ای بزند، اینجا زمین او نیست.

- باید یه چیزی بدونی لعنتی. تو همه ی اینا رو ساختی.

+ متاسفم... متاسفم... من فقط شروعش کردم. روندش... خیلی سریع تغییر کرد... و من... من.. فقط نمی تونستم تحملش کنم.

- چی؟‌ یعنی چی نتونستی تحمل کنی؟‌

+‌ رنج چیز ها رو زیبا می کنه جیکوب. چیزی که تمام انسان های این دنیا ندارنش. و من به اندازه ی احساسی اونقدر قدرت ندارم که تمومش کنم. این همه خوشی رو به بدی پایان بدم... من تصمیم گرفتم..

- تصمیم گرفتی چیکار کنی؟ یه لحظه واسا... اینجا مرگی وجود نداره درسته؟ می خواسی خودتو بکشی؟ درسته؟؟!

تامسون به اطراف نگاه می کند. نمی شود حدس زد که وقتی خلقت خودت با چنین حالتی روبرویت بایستد چه حسی خواهی داشت. فقط می شود از حس درون چشمانش فهمید که چیزی بزرگ را پنهان می کند. آرام آرام چشمانش تغییر می کنند، انگار تحلیل چیزی در ذهنش پایان یافته است و نتیجه ی دلخواه روبروی او ایستاده است! انگار دارد از لحظات لذت می برد. و از چیزی که اتفاق خواهد افتاد مطمئن است. یک چیز اجتناب ناپذیر.

جیکوب او را بر انداز می کند و برای لحظه ای .. می تواند قسم بخورد که او را خوشحال می بیند. درک این که لحظه ای پیش داشت با استرس اتاق را طی می کرد و حالا شادی را در چهره ی او دیده برایش سخت تمام می شود. عصبانیت درونش را می گیرد. خسته شده است. از کسانی که کنترلش می کنند.

چشمان تامسون برق می زنند. آرام نزدیک صورت جیکوب زمزمه می کند "‌ پسر بیچاره. از کجا می دونی همه ی چیزایی که دیدی واقعی بوده که اینقدر بد می خوای درستشون کنی؟‌"

- منظورت چیه؟‌ تو.. تو منو نمی شناسی.

+ بهت که گفتم. من همه چیز رو در مورد تو می دونم جیکوب. اوه نگو که حسش نمی کردی. تمام مدت. پیشرفت. تکامل. اما به ذهنت رسید که تامسون واقعی چرا نگذاشت از اون آزمایشگاه کوفتی بیرون بری؟ تو فقط یه آدم معمولی بودی که توی اونجا به شکل غیر عادی ای بزرگ شد و قدرت های فرا انسانی بدست آورد. تو هیچی نیسی.

- آزمایشگاه؟‌ منظورت چیه؟‌ اونجا تنها جای باقی مونده روی زمین بود.

+ وای... دلم برات می سوزه. چقدر دروغ واقعیتت رو ساختن...

جیکوب دست هایش را مشت می کند. از کاری که قرار است انجام دهد هیچ ترسی ندارد. دیگر هیچ چیزی نیست که دلیل توقفش باشد! خود را بر روی تامسون می اندازد. چند مشت بر سرش. خون آرام آرام از سر تامسون سر آزیر می شود. جیکوب با تعجب به دستانش نگاه می کند. او هم می تواند حس کند. انگار واقعی شده باشد!

مشتش را بالا، و آماده برای ضربه نگه می دارد:‌ بهم بگو چی می دونی لعنتی.

+ اوه من همه چیز رو می دونم. اما چی باعث می شه فکر کنی می خوام به تو بگم؟‌ چی باعث می شه فکر کنی تو دقیقا جایی نیستی که می خوام باشی؟‌

جیکوب به عقب می رود. تامسون از درون به خودش لعنت می فرستد، او زیاده روی کرده است، باید از شیوه ی دیگری این مبارزه را پایان دهد.

+ اوه! هنوزم به تامسون وفاداری ها؟‌ بهم نگاه کن. تامسون تنها کسیه که دیدی. توی کل زندگی رقت بارت! اون بیرون اونقدر روح آدم هست که بشه بهش گفت کل نسل انسان ها. و چی توی روحشون دیدی جیکوب؟ بهم بگو. هیچی! پوچی مطلق. رویا. موفق بشی که چی بشه؟ که نسل انسانیت همینجوری بمونه؟‌ اینقدر بدرد نخور؟‌ هیچوقت نمی تونی این کار رو انجام بدی. تو یه آدم مصنوعی هستی. یه لحظه بیخیال اون کسی که خودکشی کرده شو! به من نگاه کن. دلیل زندگی رقت بارت منم. دلیل این که به وجود اومدی. عصبانی نیستی؟‌ به نظر نمیاد عصبانی باشی. شاید دلت می خواد یه سرباز باشی که گه رییس هاشو می خوره. بیا! به همه نشون بده که کافی نیست.

کلمات در مغز جیکوب می پیچند. جملات خالق به شکلی بی نظیر ادا می شوند. انگار دارد یک نقاشی می کشد. و جیکوب دیگر تحمل نمی کند. خود را رها می کند.

به طرف تامسون حمله می کند. با یک ضربه او را بیحال می کند. و هر دو از شومینه وارد جهان آینده می شوند. جیکوب ازتصمیمش مطمئن است. چیزی که قرار است اتفاق بیفتد و هیچ کس، حتی خودش نمی تواند جلوی این را بگیرد.

هر دو با سرعتی سرسام آور به سوی زمین کشیده می شوند. در جایی که مرگ معنی پیدا می کند.

و لحظه ای بعد به زمین برخورد می کنند. جیکوب با اولین انرژی ای که بدست می آرود به تامسون حمله می کند. در همان مکانی هستند که جیکوب بارها سعی کرد تا از آن عقب تر را در زمان ببیند. این جنگی است برای همه ی نسل ها. این جنگی است برای مخلوقی که تکامل میابد. و یک چیز را باید ثابت کند. این که از خالقش برتر است.

مشت ها بر سر و صورت تامسون کوبیده می شوند. آرام آرام تمام پوست صورتش به قرمز تغییر رنگ می دهد. جیکوب هنوز هم می تواند بایستد. اما این کار را نمی کند. او دیوانه وار به خالقش ضربه می زند. به تامسون. به کسی که به او دروغ گفت. برایش مهم نیست اگر این دو فرد فقط چهره ی یکسانی دارند. ضربه می زند تا رها شود. هنوز قدرت های غیر انسانی اش را در وجود حس می کند.

هر چه از جان خالق کشیده می شود تمام جهان به شکلی عظیم تاریک می شود. جوی نورانی، که انتهایش به دنیای رویاها می رسید آرام آرام شروع خاموش شدن می کند.

اما هنوز از دنیای رویایی نور تابیده می شود. هنوز وقت برای پایان این جنگ است. اما جیکوب دیگر هیچ توانی برای انتخاب های دیگر ندارد. در ذهنش یک تجزیه کننده را تصور می کند. یک چیز که خالق را برای همیشه از روی زمین محو کند. و بالاخره... آرام آرام روح خالق مکیده می شود. به دست معجونی از تشنگی.

جیکوب تماشا می کند. تماشایی با لذت خالص. اما ناگهان... در لحظه ای که آخرین ذرات خالق پراکنده می شوند رعدی در آسمان شکل می گیرد. کل جو نیمه سیاه اطراف زمین می شکند. دنیای روشن رویاها دیده می شود. سفیدی ها به طرف جیکوب حجوم می آورند. مانند یک طوفان بدون کنترل...

قلب جیکوب از ترس تند می شود. انگار چیزی را شکسته که هیچوقت نباید به آن دست می زده. حسی از اشتباه تمام وجودش را می گیرد. گناه. ترس. تنهایی. سکوت. آرزو می کند خالق اینجا بود. جیغ می کشد. سفیدی ها به درونش حجوم می آورند. وارد دهانش می شوند. تمام جسم او را می گیرند. هزاران هزار رویا... همه در قلب او جای میگیرند.

حس ترس بیشتر می شود. قلبش از شدت نور می درخشد. گناه... درد... تنهایی...

رعد را می بیند که بالای سرش التیام پیدا می کند. جهان رویا از بین می رود. حالا تنها در قلب او وجود دارد. جیغ می کشد. اما هیچ گوشی برای شنیدن وجود ندارد!

آرزو می کرد کاش به نقشه عمل می کرد. کاش اولین فردی که خودکشی کرده بود را پیدا می کرد و او را نجات می داد، همین طور جهان رویایی را که با کشته شدن اولین روح نابود شد... اولین فردی که خودکشی کرده بود؟‌

با خود می گوید. چه کسی جز او در این لحظه ی تاریک وجود دارد؟‌... جواب در ذهنش پیچیده می شود. هیچکس.

ناگهان می فهمد که آن فرد خودش است. او کسی است که باید زنده بماند. اما چگونه؟‌ خیلی برای این دیر است... تنهایی بر او غلبه می کند. ترس از این که بپوسد...

بر زمین زانو می زند. اشک هایش می ریزند. این یک پایان درد ناک است. نمی تواند دنیا را در درون قلبش تحمل کند. به آن چنگ می زند. می خواهد از قدرت های ماورایی اش استفاده کند تا بتواند قلب را از وجودش خارج کند. اما کار نمی کنند. انگار آنها هم او را تنها گذاشته اند. او برای همیشه به تنهایی اینجا گیر افتاده است!

فریاد می کشد. آخرین انرژی هایی که درون وجودش است را فرا می خواند. هیچ چیز. هیچ اتفاق نمی افتد.

بی فکر به طرف محلی که تامسون را کشت می دود. هنوز باید از آن ماده ی تجزیه کننده باقی مانده باشد. خود را به زمین می مالد. بدن عریانش به زمین خورده و ذره هایش از آن جدا می شوند. آرام آرام می فهمد که آن ماده ی تجزیه کننده خاک است! به شکلی دیوانه وار زمین را می کند. باید خود را درون آن قبر کند.

قبری که آخرین جایگاه او خواهد بود را می سازد. و با نهایت انرژی باقی مانده در جسمش خاک ها را بر خود می ریزد. بدنش شروع به پوسیدن می کند. نفسی از آرامش... و تجزیه می شود.

نور های درون قلبش به زمین طزریق می شوند. تمام اطراف زمین. و اولین جفت انسان از بدن تجزیه شده ی جیکوب به وجود می آید. همانطور که این ماجرا باید پایان یابد. تا آغازی دیگر ساخته شود.

رویاها در زمین می خوابند. تا شاید انسان های جدید گاهی به گذشته هایشان نگاهی بندازند.

و زمان می گذرد... چقدر آرام... و در عین حال بی رحمانه.

و جیکوبی دیگر متولد می شود!‌


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۳/۱۱
ایمان وثوقی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی