یک قتل ساده
جمعه, ۲۷ تیر ۱۳۹۳، ۰۲:۵۳ ب.ظ
هیچ چیز وقتی بی خوابی داری جالب نیست. مخصوصا توی حالتی که بدنت هم با یه جور درد مسخره همش تو فکر شکنجه ت باشه!
گردنم، چشمام، لبام، گوشام... همه با هم یه درد مسخره رو بهم می دن. لبامو گاز می گیرم تا حدی که خونی شه. صدای آهنگ رو توی گوشام اونقدر زیاد می کنم که شاید کر شم. و سرمو بی هدف تکون می دم. تا شاید گردن لعنتی بالاخره راحتم کنه.
حتی حال خودکشی رو هم ندارم.
روی تختم دراز کشیدم. به پنجره ها که تماما با محافظ های میله ای پوشیده شدن نگاه می کنم. هیچ راه فراری از اینجا نیس. حتی برای آدمی مثل من. تیمارستانه دیگه.
من دیوانه نیستم. فقط جای اشتباهی گیر افتادم. مثل بیشتر مردم جهان. اشتباهیم. هیچ کاری نمی تونم در موردش انجام بدم.
" هیچ "! به نظر تنها کلمه ایه که وضع الانمو توصیف می کنه.
هیچ احساسی ندارم. هیچ کاری نمی تونم انجام بدم. هیچ گه خاصی نمی شم. هیچ... هیچ... خالی.
ترسناک نیست دیگه. دردناکه. هیجانی نمی بینم توش. توی مردن. هر روز می میرم. و این خسته کنندس.
وقتی هنوز احمق بودم و فکر می کردم جهان به میل من می چرخه رو یادم میاد. هه. فکر کردم با چند تا نت و جمله می شم پادشاه همه چیز. پول برام اهمیتی نداشت. زندگی یه ماجراجویی 24 ساعته بود. و حالا...
همش تقصیر خیالات ساده و احمقانمه... من مسخره ترین مریضی جهان رو دارم. و مردم احمق فکر می کنن دیوانه ام!
من مقتول خیالات خودمم.
ماجراش زیاد پیچیده نیست. از بچگی تو خودم بودم. پدر و مادر پر افتخارم هم که اصلا خونه نمیومدن. بزرگ شدم. برام خط و نشون کشیدن. یا باید عین خر درس می خوندم یام نه من نه اونا. که من انتخاب کردم نه من نه اونا!
خانوادم بر ضد خودم شدن. من فقط یه سری توهم می دیدم و اونا اونقدر بزرگش کردن که آخر برادرام تصمیم گرفتن بندازنم توی یه جای داغونی مثله این.
روی تخت می شینم. به سطل آشغال لگد می زنم. احتمالا وقتی خانوادم اینجوری رفتار کردن فقط من مشکل جامعه بودم. اما هر روز آدمای جوون و تازه ای رو می بینم که فقط چون شبیه بقیه نیستن اینجا افتادن. بعضیاشون حتی به سیاست ربط دارن و چون زندان ها پر از مجرمن می فرستنشون اینجا! بالاخره کسی که با سیاست جامعه مشکل داشته باشه روانیه.
من مشکل جامعه ام. این همه آدم دیگه چی؟... ما نسل گهی هستیم. زمان گهی به دنیا اومدیم. توی مکان گه تر. همه ی رویامون چیزیه که اجازه ی تلاش براش رو نداریم حتی.
خوشحالم که تیمارستانم. چون اگه توی دنیای بیرون می بودم احتمالا چند نفری رو سلاخی می کردم. من با کسی که دستبند به دست آوردنش اینجا خیلی فرق دارم. من دیگه نمی ترسم. همش برام عادیه... همه چیز.
عادت دارم بعضی شبا برم بالای پشت بوم اینجا. رو لبه ی ساختمون وایسم... و تا مرز افتادن برم از اون ارتفاع. گاهی این حس زنده بودن می ده بم.
من مقتول حس های مسخره ی خودمم.
گاهی از این که همه از من به عنوان یه دیوانه یاد می کنن خوشم میاد. لازم به اثبات چیزی نیست. لازم نیست جون بکنم تا یکی قبولم کنه. دیگه دور تز ار این حرفام که بتونم بازم روابط انسانی داشته باشم. من دیگه انسان نیستم.
دو تا مرد قلچماق درِ اتاق رو باز می کنن. وقت قرص خوردنه.
همه چیز رو امتحان کردم. دنیای دارو چیزیه که همیشه بهش علاقه داشتم و دارم. الان رو دوره ی ترازادون هستم. این قرصا روانیم می کنن. اما کاری نمی شه کرد. وقتی دو تا عوضی مثل این بالا سرم منتظرن تا یه حرکت اشتباه انجام بدم. قرص رو می خورم و بی فکر دراز می کشم.
چند مدته اینجام؟ چرا تموم نمی شه؟
جوابش توی مغزم می پیچه...
من مقتول جواب های خودمم.
یه وقتایی هم هست که به یاد موسیقی می افتم. چه دنیای خوشمزه ای داشتم باهاش. دنیای خودم. چشمام بسته می شن. قرص داره تاثیر می گذاره.
یه ملودی خاص توی ذهنم پیچ می خوره و به صدا در میاد.
من مقتول صدا های ذهنمم.
چشمام به خواب خوش آمد می گن. با آهنگی که هی تکرار می شه. اسمش دیگه یادم نیست. قرن ها از اولین باری که شنیدمش می گذره...
آروم آروم دنیا تاریک می شه. من بیدارم اما. خوبی این قرصا اینه که بدنت خاموش می شه اما ذهنت نه. خیلی راحت می تونی وقتی خوابی بیدار باشی و وارد جهان رویا شی.
مشکل واقعیت اینه که زیادی غیر قابل باوره...
هه!
من مقتول واقعیت شمام!
گردنم، چشمام، لبام، گوشام... همه با هم یه درد مسخره رو بهم می دن. لبامو گاز می گیرم تا حدی که خونی شه. صدای آهنگ رو توی گوشام اونقدر زیاد می کنم که شاید کر شم. و سرمو بی هدف تکون می دم. تا شاید گردن لعنتی بالاخره راحتم کنه.
حتی حال خودکشی رو هم ندارم.
روی تختم دراز کشیدم. به پنجره ها که تماما با محافظ های میله ای پوشیده شدن نگاه می کنم. هیچ راه فراری از اینجا نیس. حتی برای آدمی مثل من. تیمارستانه دیگه.
من دیوانه نیستم. فقط جای اشتباهی گیر افتادم. مثل بیشتر مردم جهان. اشتباهیم. هیچ کاری نمی تونم در موردش انجام بدم.
" هیچ "! به نظر تنها کلمه ایه که وضع الانمو توصیف می کنه.
هیچ احساسی ندارم. هیچ کاری نمی تونم انجام بدم. هیچ گه خاصی نمی شم. هیچ... هیچ... خالی.
ترسناک نیست دیگه. دردناکه. هیجانی نمی بینم توش. توی مردن. هر روز می میرم. و این خسته کنندس.
وقتی هنوز احمق بودم و فکر می کردم جهان به میل من می چرخه رو یادم میاد. هه. فکر کردم با چند تا نت و جمله می شم پادشاه همه چیز. پول برام اهمیتی نداشت. زندگی یه ماجراجویی 24 ساعته بود. و حالا...
همش تقصیر خیالات ساده و احمقانمه... من مسخره ترین مریضی جهان رو دارم. و مردم احمق فکر می کنن دیوانه ام!
من مقتول خیالات خودمم.
ماجراش زیاد پیچیده نیست. از بچگی تو خودم بودم. پدر و مادر پر افتخارم هم که اصلا خونه نمیومدن. بزرگ شدم. برام خط و نشون کشیدن. یا باید عین خر درس می خوندم یام نه من نه اونا. که من انتخاب کردم نه من نه اونا!
خانوادم بر ضد خودم شدن. من فقط یه سری توهم می دیدم و اونا اونقدر بزرگش کردن که آخر برادرام تصمیم گرفتن بندازنم توی یه جای داغونی مثله این.
روی تخت می شینم. به سطل آشغال لگد می زنم. احتمالا وقتی خانوادم اینجوری رفتار کردن فقط من مشکل جامعه بودم. اما هر روز آدمای جوون و تازه ای رو می بینم که فقط چون شبیه بقیه نیستن اینجا افتادن. بعضیاشون حتی به سیاست ربط دارن و چون زندان ها پر از مجرمن می فرستنشون اینجا! بالاخره کسی که با سیاست جامعه مشکل داشته باشه روانیه.
من مشکل جامعه ام. این همه آدم دیگه چی؟... ما نسل گهی هستیم. زمان گهی به دنیا اومدیم. توی مکان گه تر. همه ی رویامون چیزیه که اجازه ی تلاش براش رو نداریم حتی.
خوشحالم که تیمارستانم. چون اگه توی دنیای بیرون می بودم احتمالا چند نفری رو سلاخی می کردم. من با کسی که دستبند به دست آوردنش اینجا خیلی فرق دارم. من دیگه نمی ترسم. همش برام عادیه... همه چیز.
عادت دارم بعضی شبا برم بالای پشت بوم اینجا. رو لبه ی ساختمون وایسم... و تا مرز افتادن برم از اون ارتفاع. گاهی این حس زنده بودن می ده بم.
من مقتول حس های مسخره ی خودمم.
گاهی از این که همه از من به عنوان یه دیوانه یاد می کنن خوشم میاد. لازم به اثبات چیزی نیست. لازم نیست جون بکنم تا یکی قبولم کنه. دیگه دور تز ار این حرفام که بتونم بازم روابط انسانی داشته باشم. من دیگه انسان نیستم.
دو تا مرد قلچماق درِ اتاق رو باز می کنن. وقت قرص خوردنه.
همه چیز رو امتحان کردم. دنیای دارو چیزیه که همیشه بهش علاقه داشتم و دارم. الان رو دوره ی ترازادون هستم. این قرصا روانیم می کنن. اما کاری نمی شه کرد. وقتی دو تا عوضی مثل این بالا سرم منتظرن تا یه حرکت اشتباه انجام بدم. قرص رو می خورم و بی فکر دراز می کشم.
چند مدته اینجام؟ چرا تموم نمی شه؟
جوابش توی مغزم می پیچه...
من مقتول جواب های خودمم.
یه وقتایی هم هست که به یاد موسیقی می افتم. چه دنیای خوشمزه ای داشتم باهاش. دنیای خودم. چشمام بسته می شن. قرص داره تاثیر می گذاره.
یه ملودی خاص توی ذهنم پیچ می خوره و به صدا در میاد.
من مقتول صدا های ذهنمم.
چشمام به خواب خوش آمد می گن. با آهنگی که هی تکرار می شه. اسمش دیگه یادم نیست. قرن ها از اولین باری که شنیدمش می گذره...
آروم آروم دنیا تاریک می شه. من بیدارم اما. خوبی این قرصا اینه که بدنت خاموش می شه اما ذهنت نه. خیلی راحت می تونی وقتی خوابی بیدار باشی و وارد جهان رویا شی.
مشکل واقعیت اینه که زیادی غیر قابل باوره...
هه!
من مقتول واقعیت شمام!
۹۳/۰۴/۲۷