فقط یه جرقه کوچیک، و تمومه
هر ثانیه اینجا چند سالِ قلبمه؟
زیر نور چراغ های زرد شهر قدم می زنم. دوست دارم توی این خلوتی فکر کنم تنها موجود دو پا و خودخواه این شهر هستم. دستامو توی جیب کتم اونقدر فشار می دم تا بالاخره گرم شن. زمستون عجیبیه. و این حس رو وقتی دارم که سه روز از شروع شدنش می گذره. انگار خیلی چیز ها قراره تغییر کنن، من نقطه ی وسط این تغییراتم.
قبلا چطور زندگی میکردم؟
این سوالات حتی ساده ترین چیز های الانمو در بر می گیره. مثلا چطور راه می رفتم؟ چطور لباس می پوشیدم؟ چه حسی داشتم وقتی این چنین موقعی، ساعت 4 صبح توی شهر متروکه م قدم می زدم؟
هیچ جوابی ندارم. انگار آدمی قبل از من توی این بدن بوده و من جاش رو گرفتم. منم برای مدت زیادی مسافر این بدن نیستم. یکی دیگه جای من رو میگیره. قانونش اینه.
پام به یه سنگ می خوره. سنگ همینجوری جلو می ره. درحالی که توی فکرم از سنگ می پرسم " سردت نیست؟" می رسه به چند قدمیم. اونقدر حواسم به سنگه که متوجه کسی نمی شم که میاد طرف سنگ.
پاش رو می گذاره روی سنگ. یه مرد قد بلند. چشم های قهوه ای. چقدر برام آشناس. انگار روز های زیادی رو باهاش گذروندم. لباس های نخی و زخیمی داره، اما واقعا قدیمین. انگار سالهاس که تنش هستن. جالب اینجاس که رد هایی رو روی لباس ها می بینم که انگار تیکه های جدیدی بهش دوخته شده. بهترین حدسم، اینه که هیچ لباس دیگه ای جز اینا از وقتی که خیلی کوچیک بوده نپوشیده. و فقط ناشیانه اندازه ی لباس ها رو بزرگ کرده، یا ترمیمشون کرده. لباس هاش... مثل یه پوسته ی سنگین می مونن که روی روحش تکیه دادن. می تونم توی چشماش بخونم که ثانیه شماری می کنه تا بمیره. از شر این لباس مسخره راحت شه.
باید ازش دور شم. حس می کنم انگار باید بدوئم. فرار کنم. مثل لحظه ای که ازت می خوان حتما انتخاب کنی، و هیچ نمی دونی کدوم گزینه مال توئه، چون از خودت شناختی نداری.
باید فرار کنم. وگرنه مجبور می شم انتخاب کنم. مجبور می شم آدم دیگه ای باشم.
بی فکر می دوئم. از کنارش رد می شم. چشمام رو می بندم. یه هندزفری از گوشم در میاد. و به جای شنیدن اوج آهنگ صدای اون مرد رو می شنوم.
- تا کی می خوای از گذشته فرار کنی؟
فکرم منجمد می شه. نمی تونم بدوئم. به زور حتی می تونم قدم بزنم!
گذشته؟ آیا واقعا چنین آدمی رو می شناسم؟ فکر می کردم حس هام بهش یه طرفه باشن. بعد از همه من یه آدم خیالاتیم. همیشه ی خدا یه حس عجیب و غیر ممکن در مورد چیز ها دارم!
با بغض آروم زمزمه می کنه: داری عذابم می دی... چقدر دیگه باید ازت بخوام که با من روبرو شی؟
صداش چه آشناس... اونقدر آشنا که انگار خودم ساخته باشمش، انگار توی ذهنم باشه همه چیز. حس می کنم نمی تونم دیگه راه برم. وایمیسم. دستامو به پاهام تکیه می دم و به زور نفس می کشم. به زور حتی ده قدم از این مرد لعنتی دور شدم.
- به همین سادگی منو رها کردی؟ اینقدر آسون بود فراموش کردنم؟ فراموش کردن بخشی از خودت؟ چرا تمومش نکردی پس؟ چرا تمومم نکردی؟
سرم درد می گیره. پاهام می لرزن. نباید وایسم. نباید وایسم. نباید... وایـ...
بیهوش می شم.
چشمام با یه سردرد کشنده باز می شن. اونقدر دردناک که مجبور می شم ببندمشون برای چند دقیقه. دوباره بازشون می کنم. توی یه خونه ی آشنام. دیوار هاش پر از طرح های عجیب غریبن.. طرح ها رو می شناسم. چون خودم کشیدمشون.
روی زمینِ گِلی بیهوش بودم تمام مدت. صورتم منجمد شده. به سختی توی فضای سخت اینجا نفس می کشم. یه صدای دردناک می شنوم و کم کم واضح می شه. گوشیمه. هنوز داره آهنگ پخش می کنه. از توی جیبم در میارمش و بی فکر به زمین می کوبمش. نمی خوام هیچ صدایی بشنوم.
به اطراف نگاه می کنم. یه اتاق شیش در چهار. روی یه دیوارش دو تا طاقچه س. همه ی اتاق پره از طرح های خط خطی یا نوشته. این مکان جاییه که قبلا اتاقم بود.
- هنوز منو یادت نمیاد؟
میخکوب می شم. صدای مرد از پشت سرم میاد.
- چرا اینقدر از من می ترسی؟
صداش نگرانه. انگار لذت نمی بره از کاری که داره می کنه. انگار برای اون هم به اندازه ی من عجیب و دور از ذهنه.
آروم میگم : اینجا... واقعی... نیست.
با قدم هایی که انگار سیاهی رو به زمین نقاشی می کنن از کنارم رد می شه. یه نگاه کلی به دور تا دور اتاق میندازه. بعد به طرفم می چرخه.
- اما من اینجا زندگی می کنم.
از شنیدن صداش می ترسم. اونقدر درست کلمات رو انتخاب می کنه که گاهی با صدای خودم می شنومشون.
+ تو... کی هستی؟
از کوره در می ره. با یه غرش عصبی به سبدی که پر از برگه های کاغذِ لگد می زنه.
- چطور تونستی منو فراموش کنی؟ ها؟ چطور؟
وقتی نگاه شوکه ی منو می بینه به طرفم حمله ور می شه. با هر قدمی که به طرفم میاد بحشی از صورتش روی زمین می ریزه. مثل خاکستر. لحظه ای که بهم می رسه هیچ پوستی نداره. فقط گوشت سوخته می بینم. انگار از یه آتش سوزی مرگبار نجات پیدا کرده باشه..
کاغذ هایی که تا یه ثانیه ی پیش سالم بودن شروع به سوختن می کنن.
یقه امو می گیره. به طرف دیوار هلم می ده و هر دو دستش رو میگذاره روی گردنم. دست های زمخت و سوخته ش منو یاد خودم می ندازن...
با اوج صداش فریاد می کشه : توئه لعنتی منو به این وضع در آوردی. اما اونقدر به خودت زحمت ندادی که بکشی و راحتم کنی. دلت واسم می سوخت ها؟ دلت می سوخت؟ لعنت بهت. باید منو وقتی که فرصتشو داشتی می کشتی.
دستاش رو روی گلوم فشار می ده. اونقدر محکم که حس سرما رو حس نمی کنم. و فقط این نیست...دستاش حس جهنم می دن. انگار گردنم داره زیر آتیش می سوزه. یه آتیش قدیمی. اما هنوز کشنده.
زیر فشار دستش هر چقدر می تونم تقلا می کنم. اما نمی تونم. دارم می سوزم... می میرم. باختن رو قبول می کنم.
آخرین لحظه؟ همینه؟
ثانیه ها پیچ و تاب می خورن. کش دار می تپن. بهش نگاه می کنم. با یه خشم غیر قابل باور داره می سوزه... انگار هر چقدر من رو به مرگ نزدیکتر می کنه خودشم محو می شه.
و ثانیه ای که احتمالا باید آخرین لحظه ی من باشه... یادم میاد.
روبروی همه ی این آدما که سیاه پوشیدن خم و راست می شم. حالم ازینجا بهم می خوره. حالم از این لحظه. از این ثانیه. از این زندگی. از هر چیز مسخره ای که منو "زنده " نگه می داره.
یه صدا توی ذهنم می گه " فقط بهشون نگاه کن. چقدر بد تظاهر می کنن ناراحتن. حتی یه دروغ رو نمی تونن درست بگن. "
به قبر ها نگاه می کنم. چقدر آروم خوابیدن توش. انگار نه انگار من بخشی از زندگیشون بودم. تنهام گذاشتن. از خشم اشک هام سرازیر می شن.
یه نفر دستمو می گیره. محکم فشارش می ده. بهش نگاه می کنم. یه دختر که هم سنمه. چشماش قرمزن و با درد نگام می کنه.
نمی شناسمش. هیچکس رو نمی شناسم. انگار هر ثانیه چیزی که هستم رو فراموش می کنم.
به قبر ها نگاه می کنم. حتی اسم های کسایی که توشون خوابیدن رو نمی تونم درست به یاد بیارم. جسد هایی که سوختن و خاکستر شدن. کسایی که فقط می تونم بهشون بگم پدر و مادر. خاطرات از ذهنم می گذرن و پاک می شن. خالی می شم. خالی تر... خالی تر...
نمی تونم تحملش کنم. یه دفعه از بین جمعیت دور می شم. به طرف خونه می دوم. تا وقتی هنوز یادمه کجاس. تا وقتی هنوز حس می کنم "خونه "ـس.
می دوئم. تا وقتی خفه شم. تا وقتی ذوب شم توی سرمای این زمستون لعنتی. می دوئم. بیشتر. بیشتر. و حالا روبروی خونه ام واسادم. در بازه. مهم نیست. کسی اینجا زندگی نمی کنه دیگه.
می رم تو. بوی سوختگی. بوی جیغ های مادرم. بوی فریاد های پدرم. بوی گوشتشون. بوی من. بوی مرگ.
نمی تونم دیگه تحملش کنم. با عجله توی حیاط می رم. یه کپسول گاز هنوز اونجاس. و گم می شم توی انتخابم. من دیگه مال این دنیا نیستم.
درهای خونه که به زور می شه هنوز بهشون گفت " در " رو می بندم. سعی می کنم هیچ راه نفوذی به بیرون نباشه. چند تا تیکه از لباس های سوخته ی عزیزانم رو می بینم. خاطرات می گذرن و محو می شن. کپسول رو میندازم رو زمین و تیکه ها رو توی بغلم می گیرم.
با یه بغضِ خفه کننده می گم : فراموشتون نمی کنم. همیشه با هم می مونیم. همیشه. فراموشتون نمی کنم.
و همونطور که زانو زدم شیر گاز رو باز می کنم. فندکی که توی جیبمه رو در میارم.
روی زمین دراز می کشم. سرم رو روی تیکه های لباسشون می گذارم. دلم براشون تنگ شده. خیلی... زیاد.
تو بغلم میگیرمشون. انگار می خوام بخشی از من باشن...
- فقط یه جرقه ی کوچیک... و هممون دوباره با همیم.