Secret Window

It's the words that don't mean anything anymore

Secret Window

It's the words that don't mean anything anymore

Chaotic Illusions

يكشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۴، ۱۱:۴۵ ب.ظ
به سختی نفس می کشید. بر روی زمین سرامیکی خانه اش افتاده بود. نقش های سرامیک را خونی تازه پر رنگ می کرد. چشم هایش به سوی جایی بالاتر از سقف سیاه رنگ خانه بودند. دستش را روی شکمش آورد. گلوله های خشمگین خون را به بیرون تف می کردند.. دستش گرم شد. گرما.. چه مفهوم آرامش بخشی زمانی که چیزی جز درد حس نمی شود...

جک جلوتر از مرد زخمی، روی صندلی سلطنتی خانه نشسته بود. او می توانست با یک گلوله هم کار را تمام کند، اما تنها به جاهایی شلیک کرد که می دانست فرآیند مردن را طولانی تر می کنند. برای انتقام بود؟

خیلی از انسان ها باید بمیرند. باید بمیرند تا جان ها دوباره ارزش یابند. هر کسی که توانایی رشد و کشتن را در خود نداشته باشد می میرد. و این قانون اصیل این هستی است. حتی اگر آدم هایی مانند جک به این فرآیند کمک نکنند.. جهان راه های خود را برای مبارزه با ضعیف ها دارد. ضعیف ها سرطان می گیرند و اگر قوی نباشند دوام نخواهند آورد. ضعیف ها در مقابل زلزله می شکنند. در مقابل سیل فرو می ریزند. در مقابل دشمنان خود شکست خواهند خورد.

ما همان جهان هستیم که بر خود آگاه شده است.

- به صدای ضربانت گوش بده.. قلبت دیگه غیر ارادی نمی تپه.. همه ش دست خودته.. می تونی همین الان متوقف شی.. رها شو. بذار تموم شه.. خوبه.. همینه. به تاریکی ابدی بپیوند..

صدای جک در عمارت سرد دیکنسون ها می پیچد. در حرف هایش رهایی حس می شود، زیبایی شکست.. رفتن به سمت ترس و درد.

مرد بر روی سنگ های سرد تسلیم شد. در لحظه ی، آخر، او می دید که نباید آنقدر سخت به همه چیز می چسبیده است. بی معنی ترین چیز ها برایش لحظه هایی شد که جهان را برای خود سخت می گرفت.. و با ارزش ترین لحظه ها.. زمانی که می بخشید. زمانی که عشق می ورزید. زمانی که.. ار چیز های کوچک لذت می برد.

رها شد. جک برق حیات را دید که در چشمان مرد محو شد. در قلبش که دیگر میدان هیچ انرژی ای نبود. بر خلاف مرد، جک هیچ چیز جز خون نمی دید. او هنوز در ذهن محدود خود گیر افتاده بود. درون قضاوت ها و دروغ هایی بی منطق و متناقض. درون برچسب هایی که حیات ذهن را تضمین می کردند. درون لحظه هایی از تنفر که در گذشته اتفاق می افتادند. یا قرار بود اتفاق بیفتند... او حتی نمی توانست به خوبی از کشتن لذت ببرد. 

مشکل بزرگ اینجاست که او حس می کرد باهوش است. باهوش بود.. اما نه به اندازه ی کافی که کل تصویر را ببیند. هیچکس نمی تواند تمام تصویر را فقط با استفاده از ذهنش ببیند.

و قاتل معمولی این داستان به مردن ادامه خواهد داد. حتی در لحظه ی مرگ نیز هیچ نیکی ای را حس نخواهد کرد.

و تنها یک دلیل برای اطمینان من از حرفم وجود دارد، من. او. را. خواهم. کشت!




عکس ها منجمدند. یک لحظه را در گذشته ثبت می کنند. بسیار شبیه به کاری که ذهن می کند. تنها تفاوت آن است که هیچ عکس تصاویر درون خود را با هوشیاری عوض نمی کند.

به دست هایم نگاه می کنم. من هیچ قدرتی ندارم. تمام نیروی این لحظه ی من با تفکر و نگاه کردن به عکسی از گذشته تلف می شود. زیباست. خلاقیت ذهن وقتی که از حالت بدون کنترل به هوشیاری می رسد. حسی از گیجی به درون فرد سرایت می کند. و قبل از این که بتواند نجات یابد دوباره اسیر خواب دیگری از معجون رقیق افکار می شود.

اشک هایم روی کاغذ کم ارزش عکس می افتند. چند ساعت از وقتی که به این تصویر زل زده ام می گذرد؟

با انگشتم اشک را روی عکس پخش می کنم، کاغذ را با خود خراب می کند. این جا دو فرد وجود دارد.

اولی من نیستم. مردی است در اواسط بیست و هفت سالگی. درون من زجه می زند و فریاد می کشد. من به عکس نگاه نمی کنم. اوست که از تراژدی درون آن به دنیایی دیگر از غم و درد سفر می کند. زنی که در عکس لخت و خونین به سقف نگاه می کند زن من نیست. من لحظه های خراش آور تجاوزی که به روح و جسم آن زن شده را تصور نمی کنم.. نه .. من ضعیف نیستم. اما عدالت قانونی دیگر از این جهان است که نباید شکسته شود.

و.. حالا وجود من فهمیده می شود. من...


شیطان لازم هستم.




این بدن هنوز من را نمی شناسد. مدت ها طول خواهد کشید که حافظه ی ماهیچه هایش را با چیز هایی که دیده ام آشنا کنم. من وقت زیادی ندارم.

روبروی خانه اش ایستاده ام. جک، نامش این است. من به حتم این را می دانم. چون من انسان نیستم. هیولاها منطق ویران کننده ای دارند.

من همینطور می دانم که سیزده سال از لحظه ای که این جسم مرد و من متولد شدم می گذرد. من می دانم باید چه کار بکنم و برای آن آماده ام. صبر اراده ای فناناپذیر احتیاج دارد. عدالت صبر می طلبد.

به طرف خانه می روم. ضربه ی اول بر روی در. چند ثانیه صبر می کنم. لحظه ای که می خواهم دوباره بر در بکوبم باز می شود. زنی که با لبخند به من نگاه می کند. من را می شناسد. سرش را بر می گرداند و با صدایی نسبتا بلند می گوید:

- جکی! بیا ببین کی اینجاس!

در جواب محبتش لبخندی را بر صورتم نقاشی می کنم. تظاهر چیزی نیست که برایم سخت باشد.

چند لحظه بعد پسر بچه ای کم سن و سال به طرفم می دود و در آغوشم می پرد. با خوشحالی سرش را روی شانه ام می گذارد.

- عمو داروین!

هنوز سخت است که به خودم اسمی را نسبت دهم. من به بسیاری از چیز ها در جهان انسان ها عادت ندارم. کودک را روی زمین می گذارم و از جیبم اسباب بازی ای که برای او خریده ام را نشانش می دهم. از هیجان دوباره بغلم می کند. سپس به داخل خانه بر می گردد.

+ مواظب خودت باش کوچولو.


زن هنوز به من نگاه می کند. نگاهی که چیزی فراتر از محبت با خود دارد. بخشی که به نیاز های تولید مثل انسانی بر می گردد. دستم را می گیرد. به درون خانه می کشد. در را می بندد و من را در آغوش می گیرد. هیچ حسی ندارم.

- هدیه ی من چیه عمو داروین؟

لبخند می زنم. اگر خوش شانس باشید یک تبر در سرتان، به زودی..!



روبروی درب فلزی زندان ایستاده ام. جک قدم زنان در حالی که کوله پشتی سبکی بر دوشش است به بیرون می آید. بوی پست ترین کارهای انسانی.. بوی زندان.

با لبخند به من سلام می دهد. دست می دهیم و همدیگر را در آغوش می گیریم.

- عالی به نظر می رسی برادر! کت شلوار و ماشین گرون قیمت؟ انگار پولای آخرین دزدیمون بهت ساخته!

به او چشمک می زنم. چشمانش از درون مرده اند. اما هنوزم حس می کنم، اعتمادی عجیب به من دارد. هیولاها راه های خوبی برای جلب اعتماد یکدیگر دارند. او به من اعتماد دارد. همانطور که به زنش. همانطور که به جکی هفت ساله. او من را برادر خود می داند.

سوار ماشین می شویم.

+ می خواستم بهت بگم. جکی دستور داد که تا سوارت کردم بریم دنبالش تو مدرسه!

- پسر خودمه دیگه.

- از تارا چه خبر؟

+ خوبه. زن قوی ایه. تمام مدتی که نبودی مثل یه مرد می جنگید.

به من نگاه می کند.

- بدون کمک تو داداش.. عمرا اگه می تونستم خواب چنین روزی رو ببینم.

به پایش می زنم.

+ تعارف هات رو بذار واسه بعد. فعلا حال رمانتیک شدن رو ندارم.

می گویند نباید از اجرای عدالت لذت برد. اما من این گونه فکر نمی کنم. هیچ اشکالی ندارد از کار درستی که انجام می دهی لذت نبری. به همین دلیل است که به روحم اجازه می دهم تا تند تر بلرزد. من. رسما. هیجان زده ام!

به مدرسه که نزدیک می شویم. هیجانم بیشتر و بیشتر می شوند. به طوری که حرف های جک را نمی شنوم. تنها حواسم به جلو است. به پلیس ها و امدادی که با سرعت به طرف مدرسه می روند. به زیبایی جیغ های کودکانی که از ترس به بیرون فرار می کنند. زنگ ورزش می تواند خطرناک باشد!

- شرط می بندم جکی راکد تنیس رو توی..

ناگهان صدایش از درون خفه می شود. از این دور چیزی را می بیند که باورش سخت است. با خون روی ساختمان مدرسه کلمه ای چهار حرفی و ساده نوشته شده.. " قاتل "

با سرعت به مدرسه می رسیم. پیاده می شود. رفتارش لذتی ملکوتی در وجودم ایجاد می کنند. آرامشی که جک از خون می گرفت.. حالا من از وجود وحشت زده ی او می گیرم. به درون سالن ورزشی می دود. مامور ها سعی می کنند متوقفش کنند، اما نمی توانند. من را هم نمی توانند. باید ببینم. باید شاهد باشم.

به درون زمین بسکتبال می رسیم. لبخند روی لبانم نقش بسته.. خون روی زمین نقشی مانند قتل های قدیمی جک را کشیده است. همانند همان تاز های عنکبوتی که بارها اطراف اجسادش می کشید.

و در وسط خون ها.. جسد دو فرد روی زمین است. ناگهان حس می کنم چیزی فراتر از من در من دمیده می شود. صبر کافی است.. حالا وقت عمل است.

تفنگی را از پشت کمرم در می آورم. به طرف مامور ها نشانه می روم.

+ برید بیرون و در رو ببندید.

صدایم از تنفر و انتقام تغذیه می کند. از تمام زجر هایی که کشیدم. مامور ها به بیرون می روند.. سرم بی هدف به اطراف تکان می خورد. انگار تصویر هایی مدام دارند عوض می شوند. باید روی یک تصویر تمرکز کنم.

اما نمی توانم. ذهنم به من این اجازه را نمی دهد.

چیزی درونم.. بخشی از من که من نیست. ناگهان از خواب می پرد. با زجر. انگار جسمی از درد را بیدار کرده باشم. همان فردی که سالها پیش اشک می ریخت. من او نیستم..


" چرا.. هستی.. "

بر روی تصویر تمرکز می کنم. من باید انتقام بگیرم. باید.. باید تمامش کنم. درد جک هنوز حتی شروع نشده!

" تمومش کن.. "


زن. زنی که خون از تمام بدنش می ریخت. او در آغوشم مرد. او.. زن من بود. او لیاقت انتقام را داشت.

"  زن تو؟.. مگه یه موجود فرا زمینی نبودی؟ چطور زن داشتی؟.. هه.. فکر کردی چیزی جدا از من هستی؟"

تفنگ را به اطراف حرکت می دهم. جک بر روی بدن بی جان پسر و زن مرده اش افتاده. زجه می زند. آخرین امید انسانی اش. همانجا. در همان لحظه نابود شد.

" تو همه چیز رو درست کردی که دوباره نابودشون کنی؟.."

نه نه.. جک باید تاوان می داد. این یک بحث نیست. این یک مسئله...

" خفه شو!

برای یه بار هم که شده خفه شو!

تو توی راه انتقام از جک به خودش تبدیل شدی. از اون بهتر نیستی. حالا هیچ فرقی باهاش نداری. حالا تو هم یک مرد امیدوار رو شکستی. قضاوت هات کار دستت دادن.."

بر روی زمین می افتم. نفس هایم به سختی بیرون می آید. سرما.. سرما را حس می کنم. قلبم یخ زده. حتی خونم یخ زده..

" تمومش کن.. قبل از این که دوباره این درس رو بهت یاد بدن.. تمومش کن قبل از این که یه نفر دیگه برای کشتن تو.. برای عذاب دادن تو خودشو نابود کنه. "

اما من کس دیگری را نمی کشم..


" یادته چی می گفت؟.. دیوانگی مثل جاذبه س... فقط یه هل احتیاج داره.. تو خیلی وقته افتادی.. تمومش کن! همین حالا!!"

تفنگ را به سرم نشانه می گیرم.

بنگ!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۱/۳۰
ایمان وثوقی

نظرات  (۱)

I'm so tired from dark face of love ... I feel cold , i wish white hug ... i wish security when you smile (e.g.) ... such a glorious concept
پاسخ:
You seem familiar. Can I ask your name?

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی