Secret Window

It's the words that don't mean anything anymore

Secret Window

It's the words that don't mean anything anymore

Don't

پنجشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۵۶ ب.ظ

شروع نکن.


قدم های فکرش آهسته و پاورچین از دایره ی ذهن خارج می شدن. از پله ها بالا می رفت و به خاطراتی فکر می کرد که هیچوقت اتفاق نیوفتاده بودن.


فلش بک هایی که وجود خارجی ندارن.


چشماش رو خاموش و روشن کرد. توی همین فاصله یه جای دیگه بود. بهتر و تمیز تر. اتاق سرد خودش. سرما فقط مال اتاق نبود..


از نوک انگشتاش خون می چکید.


به نقاشی روبروش زل زد. نباید اینو می کشید. خط خطی هایی از خون، یه چهره که از غلظت خونِ زیاد روش به سیاهی مایل می شد. اما با این که مثل یه سیاهچاله به نظر میومد، می شناختش.


بلند شد. به طرف در رفت. لحظه ای که دستش رو نزدیک دستگیره برد در محو شد. نباید بیرون می رفت. قبل از این که پنجره هم محو شه به طرفش دوید. سرد و یخ زده بود. لمسش کرد.. نمی خواست بره بیرون. اما باید می رفت.


پنجره رو باز کرد و ازش رد شد درحالی که تمام وزنشو با دستاش روی چهارچوب پنجره نگه داشته بود. وقتی سعی می کرد خودشو آروم به روی زمین پرت کنه ساعت الکترونیکی با LED های قرمز رنگ اتاقش رو دید. 3:02 . نباید بیرون می رفت.


روی زمین. اول چمن رو حس کرد، چمنِ خیس و یخ زده. و ناگهان همه چیز خشک و قهوه ای مایل به سیاه شد.


حالا.. وسط خیابون، روی آسفالت بود.


بی هدف شروع به راه رفتن کرد. اونجا بود. همون مرد توی نقاشیش. یکم جلوتر. داشت به آرومی می رفت. سیاهتر از شب به نظر میومد. زیر نورای طلایی شهر. اول نمی تونست درست راه بره، اما کم کم تونست تعادلشو حفظ کنه. پایین افتادن از یه ساختمون 302 طبقه چیزی نیست که هر کسی ازش جون سالم به در ببره.


هر قدم به جلو. حس می کرد مرد تاریکتره. باید جلوشو می گرفت. از چیزی که در حال اتفاق بود.


به طرفش دوید. گردن مرد رو گرفت. کوبیدش به زمین. با مشت هاش بهش حمله کرد. نمی تونست صورت مرد رو درست ببینه..


نباید می کشتش.. اما اینکارو کرد. 


مرد تقلای زیادی نکرده بود. انگار راحت تر بود که آروم دراز بکشه و انتظار مرگ..


دستشو روی صورت مرد کشید. یه چیزی آشنایی در مورد صورت مرده ی این فرد بود. خیلی آشنا.


چند لحظه همینطور به صورت مرد زل زد. و ناگهان حس کرد همه چیز داره عوض می شه. انگار آهنگ متنی که در حال پخش بود ناگهان عوض شه. حالا قراره یه اتفاق خیلی بد بیوفته.


نباید وحشت می کرد.


تاریکی به سمتش هجوم آورد. هر چیزی که توی وجود مرد سیاه بود. حالا مال اون شده بود. قلبش تند می زد. بی نهایت تند. انگار قرار بود هر لحظه با ضربان های شدید مغزش روی زمین بیوفته و دیگه بلند نشه.


تاریکی. سنگین. بود.


بلند شد. سعی کرد راه بره. تاریکی بیشتر می شد. ترس جلوی فکر هاش رو می گرفت. چند قدم بعد.


ناگهان یه نفر از پشت گردنشو گرفت و انداختش روی زمین.


وحشت. ضعف. فشار تاریکی. حتی نمی تونست از خودش دفاع کنه.


فقط. برای. مرگ. انتظار می کشید.


بیدار شد.


نباید گریه می کرد.


اشک هاش با گرمای عجیبشون صورت سردشو بغل می کردن و به خوابش فکر می کرد.


تاریکی.. مثل تبعید شدن بود. یه وسوسه. یه نیاز. یه قتل... و بعد خودت کشته می شی. چند نفر مثل اون باری مثل تاریکی رو برای لحظه های بلند زندگیشون به دوش کشیدن؟


تلفنش زنگ خورد.


- سلام؟


- هِی..


- بله؟


جوابی نشنید. صدای کشیده شدن یه چیز روی آهن رو می شنید.. شاید ناخن. چشم هاش رو بدون کنترل بست... حالا بخشی از اون خراش ها بود.


نباید خراش می نداخت.


خراش هایی که با بی رحمی به روحش کشیده می شدن. صداهای جیغ مانند و طولانی..


انگار دو تا تیغ بزرگ جای دست هاش داشته باشه، و اون رو به بدن عریان عزیزترین فرد زندگیش بکشه.. عذاب می کشید. می شکست. خراش برمی داشت.


اما متوقف نمی شد.


فضای اطراف تاریکی چشم هاش روشن شد. با چشم های بسته. دید که توی یه اتاق زنگ زده س. انگار سالها اونجا بیدار بوده. و بعد.. خون و خراش های روی دیوار..


دیوار های آهنی.


جیغ می کشیدن بدون ایجاد ذره ای صدا.


بوی خشک و زننده آهن.


چشم هاش رو به زور باز کرد. تو اتاق خودش بود. نفس راحتی کشید. چند لحظه از ترس دیدن دوباره اونجا پلک نزد. اما نمی تونست.. خراش ها از پشت تلفن روی روحش کشیده می شدن...


چشم هاش رو بست... رها، روی تخت افتاد. رها..


وسط خراش هایی که توی مغزش کشیده می شدن به یاد خواب قبلیش افتاد. مرد سیاه. وحشت قلبشو توی پنجه های آهنیش گرفت. گوشی تلفن رو انداخت. سعی می کرد چشم هاش رو باز کنه، اما نمی تونست. می دونست تو اتاقشه..


و می دونست که توی اون سلول آهنی و زنگ زده هم هست.


به دیوار ها حمله ور شد. ناخوناش رو با درد بهشون کشید. نباید مرد رو دوباره می دید. نباید. حتی اگه مجبور بود دعا کنه..


نباید دعا می کرد.


خدا رو صدا می زد. ناخن هاش دونه دونه از شدت کشیده شدنشون به دیوار می شکستن. متوقف نمی شد. گوشتشو تا جایی به دیوار بالا پایین کشید که چیزی جز استخون نوک انگشت هاش باقی نموند. استخون رو کشید. با قدرت بیشتر... اگه متوقف می شد درد بیشتری می کشید.


ناگهان چشم هاش باز شدن. توی اتاق سردی که آشنا بود نشسته بود. به نوک انگشت هاش زل زد. می دونست چرا خونین اما نمی تونست توضیحش بده!

منگ و گیج.


نقاشی خونی روبروش بود. مرد سیاه. می شناختش. باید ازینجا می رفت. ازین اتاق.. باید دور می شد. به طرف در دوید. دستگیره رو لمس کرد. یادش اومد به این در هیچ جوره نمی شه اعتماد کرد. اما.. به پنجره هم نمی شد.


بازش کرد و توی سر زمزمه می کرد یکی باید نجاتش بده.. دعا می کرد.


از در گذشت. حالا توی یه چمنزار آشنا ایستاده بود. به طرف در برگشت.. محو شدنش درست وقتی که ازش بیرون اومد دید. آفتاب توی آسمون بود. گرما.. خیلی وقت می شد که حسش نکرده بود.


صدای یه زنگ عجیب توی گوشش هوشیاریش رو کند کرد. و توی یه چشم به هم زدن، آفتاب پشت ابر های سیاه پنهان شد. زمین رو.. جای چمن، برف گرفته بود.


به اطراف دوید. شاید یه اشتباهی شده باشه. اینجا اینجوری نبود. اینجوری نمی خواستش. اما همه چیز زیر برف بود. همه چیز.


قدم هاش سنگین تر می شدن. برف چسبناک بود. صداهای ترسناکی اطرافش می شنید. نمی تونست پشت سرشو ببینه. برف و طوفان.


ناگهان تاریکی عجیبی رو روبروش دید. یه سیاه چاله وسط سفیدی برف ها. غریضه ش جوابی جز فرار نمی داد. باید فرار می کرد. به سیاهی پشت کرد و دوید. برف چسبناک و چسبناک تر شد.


تا جایی که قدم هاش.. قفل شدن.


تاریکی.. هیچ حسی نداشت. مثل یه بخش خالی پازل.. تمام وجودشو به درون خودش کشید.


حالا اون جای خالی یه تیکه ی عجیب از پازل زندگیش بود. بخشی از هیچ.


نباید آروم می شد.


اما برای اولین بار.. حس کرد آرومه. لازم نبود از بسته شدن طولانی چشم هاش بترسه. بسته و باز، همیشه یه چیز روبروش بود. تاریکی..


بدنش رو نمی دید.


مطمئن بود وجود داره.. اوایل..


کم کم حس کرد پاهاش وجود ندارن. ایستاده بود یا نشسته؟ چیزی جز ذهنش وجود داشت؟!


همه چیز رو زیر سوال می برد. و هر چقدر سعی می کرد وجود اون چیز رو ثابت کنه، ازش دور و دور تر می شد. مثل یه تناقض بزرگ. نمی تونست خودشو لمس کنه.


"چرا هیچی جز دستام حس نمی کنم؟"


باید بیدار می شد. این تاریکی هم جواب نبود.


نباید محو می شد..



اما راهی به بیرون نبود.



آخرین سوالش " این فکر وجود داره؟ "..


درون سکوت..


نور قرمز رو دید. که رد می شد. دوباره و دوباره. ناگهان به خودش اومد. چشم هاش رو باز کرد. روی یه پل هوایی ایستاده بود. طوفان شن. بیشتر از چند کیلومتر جلوتر از خودشو نمی دید.


این شهر آشنا بود. شهر طوفان های قدیمی..


به طرف چیزی که مزه ی خون می داد راه افتاد.


نباید عوض می شد.


اما خون..


این خون کی بود؟


به یه ساختمون نیمه کار رسید. هیچکس توی شهر دیده نمی شد. هیچ ماشینی. دیوار های ساختمونو لمس کرد. اینجارو می شناخت.


نباید عوض می شد.


اما شده بود.


کلتی که به کمرش بسته بود رو از غلاف در آورد.


چشم هاش قرمز بودن، و دلیل این قرمزی طوفان نبود.


قبل از تردید شلیک کرد. خون روی لباس های ارتشیش پاشیده شد. روی زمین افتاد. زمین نرم تر از چیزی بود که تصورش کرده بود. انگار هر چیزی که بود ناگهان پاک شده باشه..


نباید می خوابید.


چشم هاش رو باز کرد.


دوباره توی اتاق بود.


با انگشت های سالم.


به برگه ی روبروش زل زد. هیچ چیزی از گذشته به یادش نمیومد. جز مرد سیاه پوش...


نباید می خوابید.


همه ی اینا یه دام بود..






موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۱۴
ایمان وثوقی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی