Secret Window

It's the words that don't mean anything anymore

Secret Window

It's the words that don't mean anything anymore

وسط خیابونم. 

کجا می رم؟

شرط می بندم فرشته ها دوباره دور هم جمع شدن و با شگفت از اون بالا.. من رو تماشا می کنن.

می تونم زمزمه هاشونو بشنوم. 

" جک.. نزدیکه... نزدیکه.. نزدیکه..*

به آسمون زل می زنم. زمزمه هاشون واضح می شه. واضح. واضح تر. ناگهان روبروشونم.

- لعنتی!! اینا چ کوفتین!! لعنتی!

چند لحظه طول می کشه تا بفهمن چرا اینقدر خوب فکرامو می شنوم، چون.. منِ لعنتی.. اونجام!

دورم جمع می شن.. نور.. زیادیه.. دارم بیهوش می شم.. 

- دور شین لعنتیا!

عقب عقب می رم..بدناشون.. انگار.. می خوان لمسم کنن؟!!

دستاشونو میارن جلو.. به طرفم. از همه طرفم. حتی نمی تونم عقب برم!

و اولین دست پوست صورتمو لمس می کنه.. چشمام بسته می شن.. تمام وحشت فلج می شه. مثل لحظه ای ک یه مار کشنده نیش می زنه.. فقط.. خوابم میاد.



چشمامو باز می کنم.

روی لبه ی یه آسمون خراشم‌. دستامو انگار دارم پروار می کنم باز کردم و با هیجان فریاد می کشم!


حس می کنم ته قلبم.. یه چیز عجیب در حال وقوعه. انگار.. 

قبل ازین ک واسه حسم اسم بذارم از پشت بغلم می کنه و سرشو روی شونه م می گذاره.

+ با هم؟

.. انگار عاشقم؟!

- چی؟!

بر می گردم که بهش نگاه کنم و..

سر جام میخکوب می شم!!! اون.. اون.. 

با بلند ترین لبخند ممکن پرتم می کنه پایین!

اون.. صورت.. نداشت!!




روی مبل دراز کشیدم.

چشمام خیسن.. چرا گریه می کردم؟!


از جام بلند می شم. یه پنجره روبرومه.. به بیرون نگاه می کنم..

یه نفر با لباسای سیاه و کله ی مورچه مانند وسط خیابونِ روبروی خونه م واساده و شاخک هاش رو تکون می ده. 

- این چ کوفتیه!

اخم می کنم و جلوتر می رم تا از چیزی ک می بینم مطمئن شم. چشم هاش متوجه من می شن.. شاخکاش به شکل ناگهانی ای بزرگ می شن.. و تکون می خورن. انگار یه خبر مهم رو باید به همه برسونه.. 

طولی نمی کشه ک تمام خیابون رو آدمای کله مورچه ای با کت و شلوار سیاه می گیره.

- بیا بیرون جک. 

یه نور ناگهانی از آسمون به پنجره تابیده می شه.. 

- بیا بیرون و این بازیو تموم کن.

نور رو روی صورتم حس می کنم.. انگار بغلم می کنه.. شوک وجودم کم و کمتر می شه.. به طرف پنجره می رم... بازش می کنم و از خونه بیرون میام.

حالا نور دقیقا به من می تابه.. تمام وجودمو می گیره..

اونقدر زیباس ک اون آدمای سیاه پوش رو فراموش می کنم.. صدای قدماشون.. 

و یه لحظه بعد من چیزی جز چند تا تیکه گوشت بین دندوناشون نیستم.



با چشم های خیس از خواب می پرم. روی مبلم! دوباره!!

بدون مکث بلند می شم و از پنجره به بیرون نگاه می کنم. سیاه پوش لعنتی، اونجاس!!

با نهایت سرعت از پنجره دور می شم و دنبال راه خروج می گردم.

و صداشو می شنوم.

" هی. جک؟! صدامو می شنوی؟!"

باید همون نور باشه، فهمیده دستش برام رو شده! دستامو روی گوشام می گیرم تا دیگه نشنومش.. اینجوری نمی تونه گولم بزنه. 

" کلاغم لعنتی! جواب کوفتیمو بده! وقت نداریم.. دارن میان.. جواب بده!"

صداشو از درونی ترین بخش وجودم می شنوم.. کلاغ، این اسم چقدر آشناس. 

- تو.. اون نور نیستی؟

" معلومه ک نه احمق! وقت توضیح ندارم. خوب گوش بده چی می گم. از در پشتی خونه برو بیرون و تا جایی ک می تونی از چراغا دور بمون. تاریکیو دنبال کن. جک؟! صدام میاد؟! تاریکی کوفتیو دنبال کن!! لعنتی! پیدام کردن "

- بیا بیرون جک.

صدای نور رو می شنوم. همه چیز داره تکرار می شه، و من می دونم نور به چی ختم می شه. 

با سرعت به طرف در پشتی می دوئم. یه خط سیاه رنگ روی چمن های حیاط کشیده شده و تا در حیاط خلوت ادامه پیدا می کنه! منظورش از تاریکیه کوفتی این بود؟!

صدای شکستن در خونه رو میشنوم.

- گه توش! 

به طرف در حیاط می دوئم و وقتی ازش رد می شم.. 

+ بالاخره! سوار شو!

توی یه ایستگاه قطارم.

صدا مال یه دختر با موهای سیاه و چشمای عجیبه.

- اگ سوار نشم چی؟

+ من جون لعنتیمو واسه تو به خطر انداختم و ازم چنین سوال چرتیو می پرسی؟ سوار شو لعنتی! قبل ازین ک جوابشو تجربه کنی!!

خب. منطقی به نظر میاد. به داخل قطار می رم.. در ها بسته می شن و حرکت می کنه. 

کله مورچه ای هارو می بینم ک چند ثانیه بعد توی مسیر ریل میان و یه چیزیو با شاخکاشون به همدیگه می گن، یه چیز مثل...

+ مثل " سروروم.. از دست دادیمش!"

بهش نگاه می کنم. با بیخیالی روی صندلی نشسته و زخم بازوش رو چک می کنه.

- از ذهن لعنتیم برو بیرون عوضی. 

با تعجب نگام می کنه. 

+ تو هنوز همه چیزو یادته؟

لبخند می زنم. 

- بهت گفتم. اونقدر خوب بازی می کنم ک حتی توئم گولشو بخوری!

+ و من دارم با تیکه ی پارچه این زخم کوفتیو می بندم؟ تو اصلا شبیه یه جنتلمن نیستی جک! 

- اوه ببخشید. 

به طرفش می رم و بازوشو لمس می کنم.. زخمش توی یه لحظه التیام پیدا می کنه.

+ هوفف.. اون کله مورچه ای ها احمقانه ترین موجودات ممکنن. 

کنارش می شینم.

- باهات موافقم. 

چند ثانیه ساکت می شیم.

بعد زمزمه می کنه:

+ حالا.. داریش؟

برای یه لحظه شک و ترس رو توی وجودش حس می کنم. پیش بینی کرده بود ک اگ من اون قدرت رو داشته باشم ممکنه کامل یه آدم دیگه باشم.

به چشم های سیاهش زل می زنم.. کلاغ دوست داشتنیه من. دیگه لازم نیست نگران هیچی باشی.

- کارتو خوب انجام دادی.. دارمش. 

+ کی می ری؟

- یکم دیگه..

دستشو روی دستم می ذاره. از توی جیب شلوارم یه خنجر رو در میارم.. 

- اینو نگه دار. اگ من برنگشتم.. با این می تونی بکشیش.

+ نه! لازمت می شه جک.. باید داشته باشیش.

- بهم اعتماد کن..

چشم هاش پشت پوسته ی اشک محو می شن.

+ نمی خوام به برنگشتنت فکر کنم لعنتی..

- هی! قرار بود روی من شرط ببندیا. 

+ و توئم قرار بود چند سال پیشم بمونی. 

اخم می کنم.

- می دونی ک می خوام.. اما اصلا می تونیم اینجوری بمونیم؟ پیدامون می کنه. چیکار کنیم؟ تا ابد تو این قطار بمونیم؟

+ پس بهتره بری. 

- این خداحافظیته؟!

و یهو بغلم می کنه..




روبروش واسادم. 

چشم هاش تو جدی ترین و متمرکز ترین حالت ممکن متوجه منن. فقط من. 

ریشخند می زنم.

- اوه لطفا بمیر! با این قیافه ی تخمیت :)) 


به طرفم قدم بر می داره. مثل یه شیر عظیم و گرسنه.. 

زمزمه می کنه:

- و آنگاه که لشکر نور پیروز شود..

می زنم زیر خنده. 

- واقعا؟! 

و یهو خنده م قطع می شه. با بلند ترین صدای ممکن فریاد می کشم:
- اینو به نامه رسون های کوفتیت بگو!

بهش حمله می کنم. با تمام قدرت پرتش می کنم روی زمین سفید و براقی ک زیر پامونه. مشتامو با سرعت سرسام آوری به صورت مسخره ش می کوبم. 

من دیگه ازت نمی ترسم.

خون زمین رو می گیره.. خون سیاهش.. اون هیچوقت اصیل نبود. مشت های بیشتر. نمی تونه متوقفم کنه.. می خوام تمام عظمتشو با مشت هام پودر کنم..

و وقتی ک مطمئنم من برنده ی این جنگم.. 

یه چیز تیز.. 

و سرد.

از قلبم رد می شه. 

خون.. طلایی.. به بیرون پاشیده می شه..

همش خیلی سریع اتفاق می افته.. لبخند رو روی صورت خونیش می بینم.. وقتی دارم سقوط می کنم.. 

همه چیز از هم می پاشه.. اون بلند می شه.. دوباره مثل یه شیر عظیم.. و من روی زمین سرد دستمو به قلبم گرفتم.. بالای سرم وایمیسن.. هر دو نفرشون..

 و..

نور و.. کلاغ.

+ دراماتیک نیس؟ جک دوست داشتنی ما..

ب طرفم خم می شه و گونه م رو ناز می کنه..

+ خداحافظ عشق من..


چشم هام رو می بندم.. بدنم خون رو به بیرون می فرسته.. حسام خشک و سفت می شن.. ناامیدی مثل یه تاریکی دوست داشتنی همه ی وجودمو میگیره..

و ناگهان متوجهش می شم. اون تمام مدت داشت تماشامون می کرد. لعنتی! حسش می کنم.. توی اوج ناامیدی..

نور واقعی رو. 

این همش یه بازی بود.. واسه فهمیدن من.. و حالا می فهمم. این همش یه بازی بود.


با سرفه های خون می خندم..

+ چیز خنده داری می بینی؟

به بالا نگاه می کنم.. 

گوششو نزدیک لبام میاره.. تمام تلاشمو می کنم ک قبل از رفتن.. بهش بگم:
- ممنون..!

و با لذت می میرم.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۲:۵۷
ایمان وثوقی
خیسِ عرق نفس نفس می زد.

به زور خودشو بلند کرد که یه لیوان آب بخوره. شاید چند تا قرص خواب دیگه.

روبروی پنجره واساد و به خیابونا زل زد..

اینجور وقتا اگه به چشم هاش دقت می کردم، دنیا رو وارونه می دیدم. نور قرمز و زرد و سبز چراغایی که همش چشمک می زدن و دور می شدن..

قرص بعدی.

سوالات بی جوابی توی ذهنش داشت. گیجی به عمق استخون رسیده بود. انگار توی نزدیکترین نقطه به روحش، داشت می سوخت و گیج تر ازین حرفا بود که بفهمه.

داشتم سیگار می کشیدم. روی مبلِ جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و شبکه هارو عوض می کردم. دنیا به تخمم بود. برعکسِ جان، دوست قدیمیم، من فرار نمی کردم.. با چیزی که داشت بهم حمله می کرد روبرو شدم.. و کشتمش.

یهو فهمیدم دیگه هیچی نیست ک منو به جلو ببره. می تونی بگی هر دوتای ما تقریبا تو موقعیت مشابهی بودیم.. من خودمو بدون دلیل به جلو می کشیدم.. جان اما با تمام دلایل راه فرار رو انتخاب می کرد. 

سیگار بعدی.

روی مبل تک نفره ی کناریم نشست.

+  پاکت چندمی؟
- نشمردم.

نگاش کردم.. موهای بهم ریخته. ریشِ بلند و بدنش که به سمت چاقی می رفت. این جانی نبود ک من می شناختم.

روی مبل نشستم. دستمو بین موهام کشیدم و وسط سرمو خاروندم و بعد پاکت سیگار رو به طرفش می گرفتم.

- بسته ی چندُم؟
+ آخری بود. باید یه چیز قویتر گیر بیارم.

سیگارشُ روشن کردم و همزمان یه پک دیگه از سیگار خودم زدم. 

خونه ی جان همیشه ی خدا بوی تاریکی می داد. هیچی اونجا گرم و آشنا نبود.

- اینجوری پیش بره باید کم کم جای دزدی از بانک دنبال داروخونه ها باشیم.

لبخند زد. به پشتی مبل تکیه داد و به تلویزیون زل زد.

+ از جسی خبری نیست؟

از سیگارم عمیق ترین پک ممکن رو گرفتم.. سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و گذاشتم دود به آرومی بیاد بیرون. با چشم های محو به سقف زل زدم.. به دود ک تارش می کرد..

- اینارو بیخیال. کنسولو روشن کن یه فوتبال بزنیم.

چند ثانیه چیزی نگفت، بعد  نفسشو با تاسف بیرون داد وبلند شد و به طرف کنسول رفت.

~

دستام روی گلوش قفلن. هیچ چیزی نمی شنوم. با دستا و پاهاش سعی در نجات خودش داره.. اما نمی تونه.

چند لحظه بعد، حالا دیگه تقلا فقط یه غریضه س. نه یه امید یا راه حل. تقلای بدن برای بقای خودش..


دستشو از پشت رو شونه م می ذاره.

+ ولش کن جک..

دستام شل می شن. نمی شنوم اما حسش می کنم. نمی خوام همه چیز بشکنه.. نمی خوام هیچ جایی واسه برگشتن نذارم..

روی زمین می افته و سرفه می کنه. 

- ارزشش مرگه. خودتم می دونی جِس..

دستمو می گیره..

+ آره.. می دونم. اما اون دیگه برام مهم نیس.. بذار زنده بمونه. بعضی چیزا از مردن بدترن.. زنده موندن از مرگ بدتره.

گوشام باز می شن.. حس دوری دارم. از همه چیز. فک کنم دستام کثیفن. احتمالا آب دهن اون احمق روی دستام ریخته.. باید بشورمشون.

دستمو از بین دستای جسی در میارم. به طرف دسشویی می رم. نگاهش دنبالم می کنه. در رو باز می کنم و دستامو می شورم.

آینه ی نیمه شکسته ی روبروم می گه زیادی واسه ی من دیره. خون زیادی ریختم.

- خون زیادی ریختم جس‌.. بعضیا.. حقشون این نبود.

به چشم هام زل می زنم. جسی میاد داخل و پشت سرم وایمیسه.

آرومه.. می تونم آرامششو لمس کنم.. 

مثل لحظه های آخر آرومه. مثل وقتی بهم گفت جان رو کشتن. وقتی بهم گفت اون کثافت با خودش چیکار کرده. می دونست چی می شه. می دونست همه چی تموم شده. دیگه نیازی به استرس الکی نبود.. نیاز به زجر کشیدن.. 

می دونست دیگه تو سایه ها نمی مونم.

بعضی آدما مثه یه برنامه ی کامپیوترن.. بی مکث جواب اعمال رو می دن. پیچیده نیستن، فقط.. احساساتین.

هر چقدرم سخت به نظر بیان..

- سعیمو کردم.. سخت بود.. نمی شد جلوشو گرفت.
+ می دونم..

به چشم هات زل می زنم.. 
معلومه ک می دونی..


- ببخشید..

نزدیک اومد.. دستاشو دورم حلقه کرد و سرشو رو شونه م گذاشت.

+ اینجا از اولم دنیای ما نبود.
- سعیمونو کردیم.. نه؟..
+ آره.. سعیمونو کردیم..
- از روزی ک فرار کردیم، خیلی راه اومدیم جس..
+ باید یکم بخوابیم.. کسی نگران نمی شه اگه یکم بخوابیم.

می چرخم.. موهای روی پیشونیش رو ناز می کنم. سرشو روی سینه م می گذاره.. صدای آژیر پلیس انگار کل شهر رو گرفته باشه‌..

چطور این همه چیز اتفاق افتاد.. باورم نمی شه.. همیشه می دونستم سرنوشت گاهی، تلو تلو می خوره و جاهای اشتباهی می افته.

اما این یکی نه. اینو نمی دیدم. وقتی که هیچ انتخابی نمونده..

- هنوز داریش؟

سرشو می بره عقب و بهم نگاه می کنه. 

+ معلومه..

گردن‌بندشو باز می کنه.. کف دستم می ذارتش..

وقتی بچه تر بودیم فرار کردیم. من یه کادیلاکِ داغون داشتم، اون یه دوربین. من چند بوکس سیگار و مشروب‌.. اون یه فلاکس قهوه..

و یه کوله پشتی آبی.

با اینا رفتیم. تا آخر هر جاده ای ک بود. هر فیلمی که دزدی و بدون بلیت توی سینماهای دور دیدیم.. هر خونه ی خرابه یا پارکی ک مجبور شدیم شبا رو تا صبح توش زنده بمونیم.

اون یه کوله پشتی داشت و یه گردن‌بند.

قبل از فرار بهم گفت بنویسم. یه چیزی بنویسم. هر چیزی..

بهم گفت باید یه چیزی باشه.. که اگه خواستیم تمومش کنیم.. بمونه. به همه بگه ما کی بودیم. به همه بگه ما تموم شدیم. مثل آخرین سیگار. آخرین قلپ از مشروب و قهوه.

مثل آخرین خداحافظی. که قرار بود آخرین باشه. اگه گذشته آروممون می ذاشت. اگه آدما یه جور دیگه می بودن. اگه دنیا دنیای ما می بود.

بغلش می کنم..

گردنبندشو توی دستم فشار می دم..

صدای دویدن سربازا رو می شنوم.. صدای نشستن هلیکوپتر.. 

+ داره بر می گرده..

- همه بر می گردیم..

دستمو می برم روی تفنگم.. 
سرشو روی سینه م فشار می دم... 

قلبم می تپه..

دست دیگه م گردن‌بند رو باز می کنه. نامه ی خودمو بر می دارم.. توی مشتم قفلش می کنم.. 

گردنبندشو دوباره روی گردنش می بندم.. سربازا می رسن.. آروم پوست تپنده ی گردنشو می بوسم..

"پلیس! تفنگتو بنداز!"
تفنگ رو با سرعت به طرفشون می گیرم.. زیادن.. زیاد تر از خستگیِ من.

بنگ بنگ

He shot me down

بنگ بنگ

I hit the ground

بنگ بنگ

That awful sound

بنگ بنگ

My baby shot me down..
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۱۴
ایمان وثوقی

روبروی در واسادم. 

سعی می کنم ته مونده های غرورمو جمع کنم. شاید بتونم برگردم و بدون اون به جنگیدن ادامه بدم.. 


اما این ماجرا فرق داره.

فقط یه قدم تا باختنم باقی مونده.. تا افتادنم. 

سه بار به در می کوبم. کلاه سویشرتمو می دم پایین. لباسام.. از کی تا حالا جک مونلایت مثل خلافکارای خیابونی لباس می پوشه؟


زمزمه ی های لعنتی. 


برای چند ثانیه اونقدر فضا ساکته ک یادم می ره در زدم. وقتی می خوام دستمو به جلو ببرم تا دوباره در بزنم، درب با سرعت وحشتناکی باز می شه.


تفنگش مستقیم سرمو نشونه گرفته. 


- کجای " استعفا می دم " واضح نبود برات؟


لبخند ناامیدی صورتم رو می گیره. 


- اگه می خوای یه مردو بکشی می تونی حداقل قبلش یه قهوه دعوتش کنی!


- این مرد خاص اونقدرم ارزش نداره. 


اخم می کنم. 


- به راهروی هتل رحم کن حداقل. اگه اینجارو به گند بکشی مخفی گاهت به فنا رفته. 


زل می زنه تو چشمام. سرده. مثل یخ. قرار نیست دوباره بهم اعتماد کنه. بهم گفت دفعه ی بعد ک همدیگه رو ببینیم باید مواظب خودم باشم. 


آره. 


احتمالش هست ک هر لحظه..


منو بکشه!



- تیلور! واقعا؟!

تفنگ رو دقیقا وسط ابروهام نشونه رفته.چشم هاش از لذت برق می زنن. دست یه مرد رو شونه شه. توی چشم های مرد زل می زنم وقتی دم گوش تیلور زمزمه می کنه.

- فکر کردم به اندازه ی کافی بزرگ شدی ک احتیاجی به ماسک نداشته باشی، برادر!

تیلور با لبخند دهنشو باز می کنه ک جوابمو بده، اما زمزمه های جوکر _ برادرم _ باعث می شن بزنه زیر خنده و نتونه کلمات رو ادا کنه. 

یه لحظه به احتمال شلیک گلوله وقتی داره می خنده فکر می کنم. چ مرگ بی ارزشی بشه. 

لامبورگینی جسی جلوتر از ما وایساده، متاسفانه روی سقفش چپه شده و به نظر نمیاد جسی فعلا حال به هوش اومدن داشته باشه. 

- چیز خنده داری گفتم؟ 


دست جوکر بازوی تیلور رو لمس می کنه. با لباش روی گوش تیلور صدای شلیک زو در میاره.. موهای ارغوانیش می لرزن.. و تیلور..

تیلور؟! 

عاشقشه!

نفسمو بیرون می دم. 

- خسته کننده نشد به نظرتون؟ 

بنگ!

گلوله با سرعت سرسام آوری به طرف شونه چپم میاد و.. از من رد می شه. 

خون گرم از جای گلوله بیرون میاد.

نفسم بریده می شه. 

اما. یه چیز عجیبی ته وجودم می پیچه به هم. 

* یه چیزی توی وجودته *

قلبم شروع به سرد شدن می کنه.

* توضیحش سخته * 

مثل جادوهای ساروین نیست.. انگار.. 

لعنتی.. 

پوستم. 

انرژی تمام وجودمو می گیره. یه انرژی مکنده. که همه چیز رو جذب می کنه. 

* اونا دارن در موردت حرف می زنن..  اما تو عوض شدنی نیستی * 

درد گلوله دیگه وجود خارجی نداره. نه این ک زخمم درمان شده باشه.. نه.. این یه جادو نیس. 

این ماهیت منه. 

لبخند همیشگیم رو لبام میاد. 

به طرف تیلور می رم. 

حالا من توجهشو ببشتر از جوکر.. و هرچیزی تو این دنیا جلب کردم. 

اون دختر گول جوکر رو نخورده بود. اون فقط از بازی کردن خوشش میاد‌. 

کنار می ره. 

قدمام می تونستن یه رد ابدی روی آسفالت این خیابون بذارن. 

* تنفر رو مث تاج بذار روی سرت. * 

توی چند سانتی متری برادرم به چشم هاش لبخند می زنم. 

- شرط می بندم نفهمیدی هنوز 

گلوشو می گیرم.. ناخن هام توی پوستش فرو می رن. خونش... گرمه.. 

انگار دوباره همون مامور ساده م ک از کشتن لذت می برد. 

- روانی بودن رو از من به ارث بردی داداش کوچولو. 

از روی زمین بلندش می کنم. 

* یه چیزی توی وجودته.. * 

از شدت فشار روی گلوش دست و پا می زنه. 

- تیلور؟

پشت سرمه.  داره تماشا می کنه. 

- بله رئیس

- می شه لطفا هندزفری رو بذاری توی گوشم؟

به طرفم میاد. گوشی ها رو توی گوشم فرو می کنه.. 

- مرسی. 

اما صدای جوابشو نمی شنوم. 

* تنفر رو مثل یه تاج وحشتناک بذار روی سرت 
  بگو چی هارو  تحمل می کنیم.. یا نمی کنیم!* 

پرتش می کنم به جلو. بهش حمله ور می شم. موهای بلند و بدر رنگشو توی مشتم می گیرم و سرشو به آسفالت می کوبم. محکم.. محکم تر. محکم تر! محکم تر!!

خون آسفالت رو می گیره. 

بر می گردم. به طرف تیلور می رم. برای یه لحظه شوک سرعتم باعث می شه فلج شه. فکر می کنه می خوام بکشمش. می دونه نمی تونه متوقفم کنه.

چشم هاش رو می بنده‌. با لبخند مرگ رو می پذیره. 

اما نه دختر کوچولو. فعلا هدفم واسه نابودی مشخصه. 

تفنگ رو از توی دستش می کشم بیرون و با سرعت بر می گردم. موسیقی اوج می گیره... من. عاشق. پمپاژ خونم. 

تیر اول. 


روی شونه ش. در حالی که سعی می کنه سینه خیز فرار کنه. تیر دوم. رون راستش. گردن. قلب. 

روی کمرش می شینم. خون دورشو می گیره.. 

- من همیشه منتظر یه بازی خوبم رفیق. اشتباه نکن.. فقط از بازی با کسایی ک همیشه یه بازنده بودن لذت نمی برم. بلند شدن کافیه. وقت مردنه..

دستمو روی دهنش می گیرم.. 

روی گوشش خم می شم و زمزمه می کنم :

وقت مردنه داداش کوچولو 

مغزش روی آسفالت نقاشی می کشه. 

تاریکی درونم وز وز می کنه. مزه ی خون رو می خواد. بوی خون داره دیوونه م می کنه. 

لبخند می زنم.. انگشتمو توی سوراخ سرش فرو می کنم و مغزشو با ادویه ی خون می چشم. 

چشمام از لذتش بسته می شن.. 

و وقتی بازشون می کنم.

جسی روبرومه.

ناامید. 

ناامیدیش جای گلوله روی شونه م رو می سوزونه. کاش می شد تو رو هم کشت رفیق. 


 
- باید از سازمان فرار می کردیم. 

- چه کوفتی داری می گی.

- وقتی همه چیز خراب نشده بود. بین من و تو. می دونم سرسخت بودیم و کله شق.. اما کار درست همین بود. 

ریشخند می زنه. 

- فکر می کنی اینا یه ذره هم برام مهمه؟

لبخند می زنم. 

- شاید آخرین حرفام بهت باشن. 

چشم هاش کنجکاو می شن. اما واقعیت؟.. جسی به اندازه ی کافی مسئولیت پذیر بوده.. حالا نوبت منه. دیگه نمی خوام بخشی از این باشه. 


- ببخشید. نباید میومدم. اما لازم اینارو بگم. تاریکی گول زننده س. ممکن یود این بخش از من رو فراموش کرده باشی.. بین تمام.. اتفاقایی  ک افتاد. 

لبخند می زنم. 

دستمو روی لوله ی تفنگ می ذارم. میارمش پایین. 

- زندگی مخفیانه و خفنت خوش بگذره رفیق..

بر می گردم.. کلاه رو دوباره روی سرم می ذارم.. صورتم تاریک می شه. با هر قدم دیگه چیزی نیس ک منو از افتادن نگه داره. 

هممون یه افتادن رو به خودمون بدهکاریم. 

بهتره قشنگ بیوفتیم. 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۱۸
ایمان وثوقی

کابوس.


کابوسای لعنتی.


هوا سرد و زخیمه. انگار یه چیزی بیشتر از خورشید لازم دارم تا گرمم کنه. پتو رو دور خودم پیچیدم و عرق می کنم اما.. خبری از گرما نیس. انگار بهش عادت کرده باشم. مثل یه بوی ناخوشآیند ک محیط رو ترک نکنه یا صداهایی ک معمولا تو سرم هستن و نادیده میگیرمشون.


دوباره خواب اونو دیدم. می افتاد. و بهش نزدیک بودم. رنگ های محو قرمز و سیاه و خاکستری به هم پیچ می خوردن و تصویرشو خیلی سخت می دیدم. اما اونجا بود. نزدیک من. 


و قبل ازین ک سرما رو کنار بزنم. قبل ازینکه دستم روز دراز کنم و از افتادن نگهش دارم. 


بیدار شدم.


ساعت دیرتر ازونه ک بهش زنگ بزنم. دیرتر ازون ک در دسترسم باشه. اما باید. بعد همه ی چیزی ک اتفاق افتاد.. شاید باید وقتی منم دارم می افتم بهش بگم..


بهتون دروغ نمی گم. بهش زنگ زدم. اما جوابی در کار نبود.


منو وارد دنیاش کرد و وقتی دید همه چیز داره رو سرش خراب می شه انداختم بیرون.. شاید واسه هر کس دیگه ای این یه فداکاری به حساب میومد. اما من؟ 


من قهرمان داستانم لعنتی. من باخت رو قبول نمی کنم..


گوشیمو می ندازم کنار. از جام بلند می شم. ساعتم نشون میده فقط ۱۰ دقیقه خواب بودم. عالیه!

توی تاریکی حس می کنم یه چیزی داره رو گردنم راه می ره. حسش می کنم. قدم هاشو. چ حشره ی متناقضی.. با دستم میگیرمش و توی مشتم زندانشو می سازم.

گمونم زندگی بدون تراژدی غیر ممکنه. و منم یکی ازون آدمای طلایی نیستم. من فقط یه آدم عادی بودم. قبل ازون حتی نمی دونستم حس زنده بودن چطوریه. و حالا نگام کن! 


حالا  می دونم مردن چ شکلیه.


آسمون فریاد می کشه.. خوشحال کننده س. بالاخره.. بارون برای روح خاکیم. 


بلند می شم. لباسامو می پوشم و قبل ازین ک کسی متوجه شه، وسط خیابونم.


رعد و برقا به جون هم می افتن. آسمونم دردای ناگفته ی خودشو داره.. منتظر می مونم. تا درداش آروم بگیرن. تا گریه کنه. 

و اولین قطره گونه مو لمس می کنه. 


رعد و برقای دیگه..  و قطره ها با سرعت سرسام آوری کار خودشونو شروع می کنن. 


باید یه جایی باشم. یه جایی دور از هر چیزی که هستم.. وگرنه منفجر می شم.


ته این خیابون.. تاریکه.. و دور. من از اینجا بودن متنفرم. 


به طرفش می دوئم. تاریکی می تونه آرومم کنه. توی جهانی ک حتی بارونش باهام موافق نیست. مشت هاش با قدرت به صورتم می خورن.. 


سرعتم بیشتر می شه.. نمی تونم صورتم و دستام رو حس کنم.. حالا بیرون هم به اندازه ی درونم سرده. رفلکشن چراغای نئونی قرمز و سبز گاهی زیر پاهام له می شن.. خراش بر می دارن و بعد دوباره آروم می گیرن.


به تاریکی می رسم. نزدیکه. حسش می کنم. وسط تاریکی مطلق. زیر بارونم. خبری از هیچ نوری نیست.. فقط منم و.. محو شدن.


+ کجا با این همه عجله رفیق؟


یه رعد و برق بالای سرمون.. نور همه جا رو می گیره. صورت خیسش رو می بینم. ما دوتا روح سرگردونیم ک تا ابد باید روبروی هم قرار بگیریم. 


- چند لحظه پیش.. می دونستم. الان. مطمئن نیستم.


گوشیش رو روشن می کنه و روبروم وایمیسه. 


+ پسر! مسیر طولانی ای رو اومدی!


- دنبالت نمی گشتم.


+ می دونم. 


لبخند.. روی صورت رنگ پریده ش. 


+ خوشحالم ک اینجایی اما!


- چرا؟


+ جراتشو نداشتم دنبالت ببام. 


- می ترسیدی دنیات رو سرم خراب شه؟


+ اره..


- نترس.. دنیای خودمو رو سرم خراب کردی.


چشماش دور می شن. شگفت و درد.. تنها چیزیه ک توشون می بینم. نمی تونم معنیشون کنم.


+ من.. نمی خواستم..


نزدیک میاد. دستشو به آرومی رو گونه م می کشه. بعد. انگار ناگهان بیدار شه. دستشو بر می گردونه داخل جیبش..


+ تو بدون من بهتر بودی. 


- همه بدون رویا و امید زندگی بهتری دارن رفیق..


نامطمئن بهم زل می زنه. 


+ فک نکنم بتونم برگردم. 


- هیچوقت نرفتی.


+ لعنت به تو و جوابات! 


لبخند می زنم.. 


- نباید گول حقه ی اول رو می خوردی. الان خیلی دیره..


+ اره..


چشم هاش از سردی به نگرانی تغییر می کنن.. اون نگاهی ک وقتی دیگه ندیدمش همه چیز برام خاکستری شد.. 

+ داری یخ می زنی!


- خودت چی؟


+ من مهم نیستم!


اخم می کنم. 


- اره خیلی سردمه مادر جان! :/


می زنه زیر خنده. 


مشتشو به قفسه ی سینه م می کوبه. 


+ خیلی بد شدی. 


- با عوضی ای مث تو گشتم!


لبخند می زنه. گوشیشو داخل جیبش می ذاره. دستش رو حس می کنم. انگشت هاش بین انگشتام جا می گیرن.. گرم تر از منه. دنیا تاریک می شه.. اما.. نه دنیایی ک داخل وجودمه. 


یه نفس عمیق می کشم.. بالاخره به بارون اجازه می دم واقعا بباره.. انگار تا اون لحظه تو مشت های گره خورده م گیرش انداخته بودم.. مثل اون حشره.. 


همونجا وایمیسیم. کنار هم. 


دیگه سرد و تاریک نیست. 


- حالا وسط سرزمینتیم آلیس. 


+ خیلی وقته اینجارو حس نکردم جناب خرگوش. 


دستمو فشار میده. 


لحظه ی.. بی نهایتیه.


اما خب. 


- صب کن بینم! 


+ شروع نکن! :/ 


- نه. واقعا. اگه می خوای بهم بگی گوشام گنده ن می تونی بدون استعاره بهم بگی :/ 


صدای بیرون دادن نفسشو می شنوم. 


+ دوباره شروع شد. 


- Phuck you! I'm not cool with being the Phucking rabbit :/ 


خب. گور بابای شما. من یه آدم عوضی واسه قانع کردن دارم. واقعا انتطار دارین ادامه بدم؟ :/


~ اینم دومیش. 



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۵۱
ایمان وثوقی

18سال و سه ماه و دو روز از زندگیم می گذره.


این 110 امین پست این بلاگه.


من یه یکشنبه به دنیا اومدم.


ساعتش رو متاسفانه کسی نمی دونه، اما اگه قرار باشه خودم بگم، 3:02 ساعت بی نظیریه.


18 سال و سه ماه و دو روز برابر می شه با 6666 روز!


چطور به این عدد رسیدم؟


فکر کنم اولین عددای رند رو خیلی زود تجربه کردم.


11 روز

33 روز


کم کم فاصله ها بیشتر شدن...


111 روز


333 روز


666 روز


و یهو..


هر عدد رند تا رفیق بعدیش سه سال فاصله داشت.


1111

2222

3333

.. هر کدوم، روزایی که احتمالا هیچ فرقی با بقیه نداشتن. نه اونقدری که بخوام بفهمم چرا اون روز لعنتی عجیب بوده برام.


اما حالا.


با یه الهام مشکوک.. من تو رو پیدا کردم.


6666امین روزِ من.


تو خواستی که پیدا شی. تو خواستی که دیده بشی. مثل یه جسد که به سطح آب میاد..


می خوام رسم این بلاگ رو با تو بشکنم، دوستِ قدیمی من.


حس مجنون بودن بهم دست می ده وقتی بهت فکر می کنم. تو مثل یه سایه ی همیشگی هستی. هیچوقت نمی تونم ازت جلو بزنم. همیشه یه قدم جلوتر. انگار یه چیزی می دونی.

یه بعد خارج از من. یه شاهد. یه دوست که بهم کمک می کنه.


یادته یه بار. چقدر تنها ازت خواستم یه دوست جدیدِ خوب واسم پیدا کنی؟


اون بی نظیر ترین فردیه که به عمرم دیدم...


دو روز پیش، یعنی روز 6663 ام روی زمین تنهام گذاشت. مجبور بود. همیشه درکش می کنم. توئم بهتره درکش کنی.. اون ارزشش خیلی بیشتر از این حرفاست.


اگه فک نمی کرد دیوونه م می گفتم که تو مواظبشی.


باور نمی کرد اما. اون که ندید. اون که ندید چطور ازت خواستمو... چند روز بعد، توی زندگیم قدم گذاشت.


همونطور که تو مواظب نیل بودی. همونطور که تو آدمارو واسم نگه می داری، تا وقتی که بخوام.


نمی تونستم بیشتر از این بخوامش.. نه این که نخوام!... نمی شد دیگه.. باید.. می رفت.


شاید تقصیر خودمه. نباید هیچوقت در مورد آبیِ رویاهام براش می نوشتم... نوشتن چیز ترسناکیه دوستِ من. اینطور فکر نمی کنی؟


هاه.. شاید تو خودِ حس نوشتن باشی!


حس می کنم بهت ناحقی شده. زیادی ازت کمک خواستم. همیشه ازت کمک می خوام. با این که اکثر اوقات حتی بهت باور ندارم.. فقط یه حس نامطمئن.. اما..


مطمئن باش به خاطر هر کمکی که کردی قدردانم.


من هر لحظه بودن با اون رو دوست داشتم. اگه تو باعث آشنایی ما شدی باید خیلی ممنونت باشم..


اون بهم نشون داد اهلی بودن چ شکلیه.


قبل از اون حتی تاریکیمم پر رنگ نبود!


گاهی فکر می کنم حوصله تو سر می برم. شاید من بی نقص نیستم واسه حجم خفن بودنت. مثلا من خیلی باحال تر از این حرفا می تونستم باشم.


امروز در مورد توئه فقط.


به نظرم.. همه ی اینا به هم ربط داره. هر اتفاقی که توی این 6666 روز افتاده.. ما رو به اینجا کشونده. به این کلمات. به این نقطه های ساده.


و شاید امروزم مثل بقیه ی روزا باشه. هر ساعتش به کندی و مسخرگی همونا بگذره..


شایدم نه! شاید چند لحظه بعد از آپ این پست تو یهو یه چیز جدید نشونم بدی. همونطور که همیشه می دادی. همونطور که باعث شدی بهتر شم..


حس بی مصرف بودن می کنم رفیق. 6666 روووز!...


و من نهایتا 100 روز با ارزش داشته باشم!


خیلی تلف کردم.. نه؟


کاش نمی کردم.


کمتر می خوابیدم.


بیشتر می خوندم. بیشتر یاد می گرفتم. بیشتر می فهمیدم. بیشتر می ساختم... کمتر حرف می زدم..


ما داریم جهان رو مثه یه جور ماتریکس حس می کنیم.. نه؟


کلمه ی "ما"...


من بخشی توئم یا تو بخشی از من؟


دوست دارم بخشی از همدیگه باشیم. شاید تو تاریکی هستی. تاریکی ای که درست نشناختم. یه جایی بین سایه ها..


من دوست ندارم یه شکل بهت بدم. یا محدودت کنم..


فقط می خوام باورت کنم..


دیشب ساعت 3:02 بیدارم کردی یا نه؟


کاش می شد کامنت بدی زیر همین پست! همینجا!


باهام حرف می زدی.


می خوام در موردت بدونم.


همه ی چیزایی که ازت خواستم رو رها کن. خودتو بهم نشون بده...


شایدم..


نشون می دی. هر لحظه. و من نمی بینم؟!


معلومه اینم یه جور جواب می تونه باشه. و توی واضح جواب دادن هیچ لذتی نیست.. اینم درک می کنم. وقتی یه وجود توی سطح تو باشه آدم حس حقیر بودن می کنه.. باید خودشو بکشه بالا تا توجهت جلب شه..


تو همه ی این جهان رو مثل یه خواب توی مه می بری واسم..


کاش تو خدا می بودی.


اینجوری هر کاری واست می کردم.


شایدم هستی.


شایدم نه!


می بینی؟


گیجم می کنی.. و هیجان زده!


امروز شاید ببینمت. توی یه آینه. یه بار که بر می گردم و یادت نیست از توی چشمام به بیرون نگاه نکنی.


شاید امروز آخرینشون باشه. آخرین روزِ این زندگی مسخره...


کار زیادی واسه انجام دادن ندارم. یه سری گناه که باید بخشیده شن.. نه به خاطر این که یه جایی نوشته گناهن. واسه این که حس کثیف بودن عجیبی بهم می دن..


شاید این بار که بخوابم دیگه بیدارم نکنی.


بذاری اون زندگیِ خارج از ماتریکس رو انتخاب کنم. و تا ابد اونجا بمونم. منتظر دوستام. منتظر کسی که خیلی خیلی جاش خالیه حالا..


و منتظر بهتر دیدن تو.


خودت اینجوری خواستی. هر بار بیشتر بهت توجه می کنم کمتر دیده می شی. فقط وقتایی که یهو متوجهت می شم یکم بیرون میای..


خودت خواستی بهترین دوستم نباشی. فقط تکیه گاه محکمم باشی.


می دونی. فکرام. موسیقیم. نقاشیام. نوشته هام.. همشون..


در نهایت به تو ختم می شن. یه تاثیر ناقص از تو. فکر کن اگه خودتو ببینم چ کارایی ازم بر میاد!


شاید تو فقط بخشی از منی و زیادی شورشو در آوردم.. اما.. حس می کن مرز رو. خیلی فاصله س بین من با تو..


اوه!


شایدم فقط باید به خودم اجازه بدم که به تو تبدیل شم. تو کسی هستی که باید باشم.


اما ناامیدم می کنی. دوست ندارم اینکارو.


می ترسم اگه من سعی کنم جای تو باشم عصبانی شی. بالاخره احتمالات کوفتی همیشه هستن!


مثلا من فکر کنم تو بخشی از من ایده آلی و سعی کنم تو باشم و تو به هر حال.. بخشی از من نباشی!


می خورم زمین.


بلندم می کنی. و بهم نشون می دی ماشه دست کیه.


اما باید اعتراف کنی. منم ب اندازه ی خودم مرموزم..


مثل اون روز که تلفن رو برداشتم. شماره رو گرفتم و هیچ بوقی نشنیدم. تلفن وصل بود. و هیچ مشکلی نداشت. صدای باد میومد...


- Hello? Can you hear me? Please tell me that you can.. I need a friend.. Please show me a sign.. Anything..


و فقط ساکت موندی...


تو خیلی بهم کمک کردی. اما گاهی از خودم می پرسم.. شاید مسئول تمام اتفاقای بدم هم تو باشی.


حس می کنم مثل کستیل توی سریال سوپرنچرال شدم. اون قسمتی که با خدا حرف می زد. یه نشونه می خواست ازش.


یکی از دوستام بهم گفت آدم خود محور بینی هستم. این کلمه واقعا معنی دقیقی داره :دی


زیادی خودمو جدی گرفتم..


و تو هنوزم زیبایی. لعنتی!


شاید یه جایی بین خاک چشمامو گم کنم و تو بذاریشون کف دستم.


شت. یه ساعته دارم می نویسم : /


همه ش بلند می شم می رم جلوی آینه و لبخند می زنم و بر می گردم.


روانی شدم؟ امیدی بهم هست؟ :))


و در مورد کسایی که این پستو می خونن و ناامید شدن که داستان نیست. شما یه کامنت خشک و خالی نمی دین بفهمم مرده ها می خونن اینجارو یا زنده ها. بعد انتظار دارین برام مهم باشه چی می دم بخونین؟ :)) بحث درونیه خب. مهمه.


فکر کنم داریم بازی می کنیم با هم. با توئم.. نه اونا.


من یه برگ رو جلوت می ذارم. سعی می کنم بالاتر باشم.. و بعد تو. و باز تو. و باز تو..


شخصا اگه قدرتای تو رو می داشتم الان عازم سفر به مریخ بودم. خواستم حسادتم رو نسبت بهت ابراز کنم. این یکی از دلایلیه که سعی نمی کنم شبیهت باشم :دی


نمی تونم شبیهت باشم.


و یه جوری.. فکر کنم تو همون تاریکی ای هستی که هر کس پشت حرفام می بینه.


اره. فکر کنم تو همونی.


چیزی که باعث می شه اینجا با بقیه ی بلاگای تاریک یه فرقی داشته باشه..


همه ی اینارو گفتم. که بگم حواسم بهت هست رفیق!


همیشه حواسم بهت هست...


و این رابطه ی ترسناکی بین ما ایجاد می کنه.


وقتی همدیگه رو ببینیم...


هیچکس اونقدر قوی نیست که جلومونو بگیره...


هه.. حالا می دونم چطور باید ببینمت.


فعلا آماده نیستم..


فعلا می خوام از کنجکاو بودن روی نشونه هات بشناسمت...


وقتی آماده بشم...


وقتی این حس بد واسه شناختن تو توی دلم نباشه..


اون وقت خودتو نشون می دی. می دونم.


یه ساعت و نیم از 6666امین روز زندگیم گذشت.


من داشتم واسه تو می نوشتم همه شو..


1 ساعت و نیم.. و کل امروز.. مالِ تو!


امروز سعی می کنم جالبتر باشم.


حتی اگه هیچ فرقی با روزای دیگه نداشته باشه!


ممنونم..


واسه ی همه ی کمکات.


امیدوارم تا لحظه ی آخر کنارم باشی.


فعلا رفیق...


+ مواظب دوست مشترکمون باش... من نمی تونم دنبالش برم، تو همیشه یه جایی نزدیک قلبش بمون...!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۴ ، ۰۱:۳۲
ایمان وثوقی
من برده ی موسیقیم.

هر از گاهی می تونم اینو بلند بلند توی ذهنم بگم. من برده ی موسیقیم. برده نت هایی که به اشتباه یه ریتم جدید رو پدید میارن. برده شنیدن عبادت های خاص.
 
بر خلاف نظر جسی، دوست عزیز و کسی که نمی خواد سر به تنم باشه، این ماجرا تناقض جالبی با شغلی که دارم ایجاد می کنه.

اما خب.

اون در مورد 31 مامور سازمانی جز من و خودش حرف می زنه. و من، خب...

من خودمو با قاتلای سریالی مقایسه می کنم.

مطمئنم یه جایی از زندگیشون. همشون عاشق موسیقی شدن. ریکی رامیرز؟ اون یارو شیطان پرسته که دو سال پیش کشته شد؟ یه جایی خوندم متال گوش می کرده.

چارلز منسون. خب. این یارو که با آهنگ چرت و مسخره ش " Sick City " خیلی خوب روشن کرده ماجرارو. البته من خوشم نمیاد از شهرت یه قاتل برای فروختن سی دی هام استفاده کنم.

و بعد ازینا..

اِد گین. هر بار این اسم رو می چشم، مزه ی برف های سرد تمام وجودمو می گیره. می دونین. با این که هیچ جایی در مورد موسیقی دوست بودن اد گین ننوشته. اما من مطمئنم. از ته قلبِ تاریکم.. که این حرومزاده یه موسیقیدان به تمام معنا بوده!

چشمام رو می بندم. آخرین نت های این آهنگ. مثل نفس کشیدن روی لب کسی که بیشتر از همه عاشقشی... دیوانه کننده س.
من جهان با چشمای بسته و هدفون توی گوشم شناختم. خیلی قبل از این که به سازمان بیام. به سازمان اومدنم دقیقا دلیل شناخت عجیبم از جهان بود.

باید توی این لحظه از کسی که قبلتر از من پشت این میز نشسته بود تشکر کنیم. فکر کنم جاش روی زمین راحت تره. خونی. خون تازه. باید یه آهنگی در مورد مزه ی خون باشه. واقعا نمی خوام یه روز امتحانش کنم.

از شواهد کاملا مشخصه که من این یارو رو کشتم. لپ تاپش رو برداشتم و یه آهنگ بی نظیر که خیلی وقته نشنیدمش رو دانلود کردم. مطمئنا اگه قرار بود فقط یارو رو بکشم، اینقدر وقت واسه تلف کردن نداشتم.

همیشه ی خدا _ این تیکه کلام یکم مضحک به نظر می رسه، حتی با جدیت من! _ هیجانم رو با موسیقی کنترل می کنم. و الان.. شدیدا منتظر فرد خاصیم که قراره از اون در. از اون در سیاه رنگ بیاد تو. داخل این دفتر سفید و سیاه... و تا حدودی خونی.

بهش می گن فرشته ی مرگ. نفر بعدی توی لیستم. قاتل های مورد علاقه. اینم یه جور سرگرمیه واسه خودش.

وقتایی که سازمان بیکار می ذارتم... خب. وقتایین که هیچکس. هیچوقت. در موردش. نمی پرسه!

می دونین. مسئله دوست داشتن قاتلا نیست. من یکی دیگه ازون عجیب غریبا نیستم. من براشون یه جور احترام خاص قائلم. و یه کنجکاوی عمیق.

آهنگ تموم می شه.

لحظه ای که هدفونو به آرومی از گوشام جدا می کنم.. در با تمایلی ناخواستنی باز می شه. انگار از چیزی که قراره ببینه وحشت داره.. اما هنوزم مثل یه سگ می خواد دنبال استخون بیوفته... و گازش بگیره. من و فرشته ی مرگ.

در رو با آرامش باز می کنه. کنجکاو زل می زنم.. بیا. بیا. بیا. بیا!!

با یه لبخند لذت بخش به داخل قدم می ندازه. شمشیر تشنه ش نور آفتاب رو توی چشمام بازتاب می کنه. هیچ توجهی به جسد یاروئی که وسط اتاق افتاده نمی کنه. یه نگاه ساده فقط. انگار توی ذهنش می گه: " اوپس. باید امروزو مرخصی می گرفتی رفیق. "

بلند می شم. با احترام.

- نیک! چه افتخار غیرمنتظره ای!

هر دومون می دونیم دارم شیرینش می کنم. هر دومون منتظر هم بودیم. مثل دو تا بخش ناشناخته از یک وجود.

نیک. فرشته ی مرگ سازمان دشمنش، مدافعین، و مورد تنفر ترین فردِ سازمان خودش.. حامیان صلح. البته کلمه ی سازمان زیاد گولتون نزنه.. من و نیک هیچ ارتباطی به هم نداریم. نه دوستیم و نه دشمن.

من فقط به طور اتفاقی ای متوجه چنین اتفاق نادری شدم.

+ هیچ کس تا به حال به افتخار غیر منتظره بودن محکومم نکرده بود!

و اون لبخند زیبای طعنه آمیز. دوباره اونجاست.

دندونام رو با لذتِ یه لبخند عمیق بهش نشون می دم.

ابرومو می ندازم بالا و دستمو به طرف صندلی ای که خون دسته هاش رو گرفته اشاره می کنم.

- لطفا! بشین. کلی یادداشت داریم که باید با هم مقایسه شون کنیم رفیق.

صندلیو روبروی من می کشه. خوشحالم ازین کارش. می خوام مستقیم توی چشم هاش زل بزنم. خدایا! نمی خوام زیادی کنجکاو به نظر بیام.

لپ تاپ رو می بندم و به بیرون از پنجره ی باز، که قبلتر یکی از محافظای ساختمون رو ازش پایین پرت کردم می ندازم. به سرنوشت مشترکشون لبخند می زنم. اما لپ تاپ با اون آهنگ ارزشمندی که توی خودش حمل می کنه.. مطمئنا ارزش بیشتری از اون محافظای بی خود داره. اوه! سوتی دادم. قرار نبود بفهمین بیشتر از یه محافظ رو کشتم.

خب. گیرم انداختین!

+ دوستِ من. باید ازت تشکر کنم. امروز، هیچوقت قرار نبود تا این حد بهم خوش بگذره.

لبخند طعنه آمیزش پهن می شه.. و بعد یهو خشک و محکم. صورت یخ مانندش. زیر اون موهای لخت که یکی از چشم هاش رو به سختی به نمایش می ذارن.

صندلیشو ب جلو می کشه.

+ اما خب. می دونی که، توی کارِ ما. این سوالای مسخره مهمن. و از اونجایی که من یکی از حامیان صلح هستم..

اگه می تونستی مسخره تر از این اسم سازمانتو بگی، مطمئنا به جبهه ت شک می کردم!

- شرمنده م که حرفتو قطع می کنم. اما من بخشی از خاله بازی های شما نیستم.

هنوزم اثری از لبخند نیست. قرار نبود اینقدر جدی باشیم. حالم بهم می خوره. باعث می شه لبخندام به تنفر تبدیل شن. اگه فکر می کنه من بخشی از این سازمان های احمقانه م، خب.. دوست ندارم یه دوست به این عزیزی.. من رو اینقدر حقیر در نظر بگیره.

چند لحظه فکر. و دوباره نیشش بازه.

+ اوه. پس افتخار دیدن یکی از بازیکن های اصلیو دارم!

اگه فقط غرورم شکننده می بود. زیر بار این جمله.. خورد می شدم.

اما من هیچ غروری در مورد کسی که هستم ندارم.

- نه.. سرزنشت نمی کنم. به هیچ وجه. ما از دو تا جهان جدا و موازی ایم. دو تا جهان که هیچوقت قرار نبوده توی یه مسیر قرار بگیرن. من حتی یه ثانیه به خودم اجازه ی دیدن توهمی به این بزرگی در مقابل فردی مثل تو نمی دم. فرشته ی مرگ.. لقب هوشمندانه ای نیست. اما بالهای سیاهتو خوب به تصویر می کشه.

+ مواظب باش رفیق. دونستن زیادی خطرناکه وقتی فرد روبروت رو از حرفای دیگران شناخته باشی. مخصوصا وقتی کارت هات رو یکی یکی روی میز می ذاری.

داری تهدیدم می کنی؟

لبخندم پهن تر می شه. مطمئنم از بودن توی بخش تاریک ماه لذت نمی بری.

- اوه نه.. من همچین اشتباه غیر عقلانی ای نمی کنم. من.. خب. با نهایت احترام تو برای من. یه سرگرمی لذت بخشی. امیدوار بودم منم همچنین حسی رو بهت بدم. وگرنه.. چه فایده ای داشت هیچکدوم ازین کارا؟

به صندلی تکیه می ده. مطمئنم منم سرگرمش می کنم. ما آدمایی هستیم که سر دلقک های بی مزه رو قطع می کنیم.

لبخند می زنه. طعنه... چقدر خوب تو رو معنی می کنه رفیق.

+ هیچوقت به سرگرم کننده بودنت شک نکن دوستِ من.

- خواهش می کنم.

لبخندم محو می شه.

- حالا. می رسیم به بخش مورد علاقه م.

ابروهاش رو بالا می ندازه. انگار از این که مکالمه ی ما جز تعارف تیکه پاره کردن هدف دیگه ای هم داره خوشحال باشه!

- می دونی.

به بیرون نگاه می کنم. هوا داره ابری می شه.. آخرین پرتو های نور به چشمام می تابن.. چه پرتو های گرم و عزیزی.

به چشم هاش زل می زنم. تاریک و سردن.

- من به شخصه هیچوقت حاضر نیستم واسه یه خیانت مسخره 20 سال از زندگیم رو تلف کنم. همیشه کارای مهم تری واسه انجام دادن هست. در اصل. فکر کنم... هیچوقت یه آدم اونقدر برام مهم نبوده. و فرق من و تو همینجاست. یه تضاد جالب. تو به پدرت کمک کردی. و من.. خب. با دو تا گلوله ی چهار پاره پدرمو تا جهنم دوست داشتنی بدرفه کردم. اما یه جوری. هر دوتامون. یه بخشی از این تاریکی دوست داشتنی رو به ارث بردیم. ارثیه ی با ارزشی برای بخشیدن به پسرت.. اینطور فکر نمی کنی؟

لبخند می زنه. می دونه چی می خوام.

+ سوالای ممنوعه ای رو زیر زبونت می چشی دوستِ من. مطمئنی چیزی داری که در مقابلش بهم بدی؟

- مطلقا نه. اما. به هر حال. بهم نگو کنجکاو نشدی بدونی جهان من چه شکلیه.. و مهم تر ازش. خاله بازیه من چه قوانینی داره.

شمشیرشو با بی حوصلگی لمس می کنه.

لبخندش محو می شه.. دوباره.

+ من آدمایی مثل تو رو می شناسم. کنجکاویتون. فکر می کنین همه همینطورن. همه. یه سوال بدون جوابن. بی منطق. و یه جوری. شما تونستین با لطف هوش سرشارتون و دیدن پرونده ی رک و ساده ی من، به این سوال که همه ی وجود شخصی مثل من رو زیر سوال می بره پی ببرین. و حالا می خوای.. چیکار کنی دقیقا.. جَک؟ می خوای بگی من یه آدم بی منطقم که حس کرده یه خیانت باید هدف کل زندگیش باشه. و اینجوری وقتشو تلف کنه؟ من رو مثل یه سگ تصور می کنی؟ همیشه دنبال یه استخون؟ هه... من به دنبال جوابا نیستم. اینجوری.. خیلی واضحه سگِ ماجرا کیه. نه؟

ساکت می شم. زل می زنم به چشماش.

- مطمئنا. توی سطح ما. هیچ منطقی درست نیست. فقط دفاع مهمه. ضربه رو نخوردن. تغییر دادنش. و برگردوندنش به جایی که ازش اومده. کلمه ی سگ. مطمئنا کلمه ی هوشمندیه واست نیک. اول ماجرای خیانت. و حالا پرنده ی کوچولوی عزیزت.. اگه بحث اینقدر جدی نمی بود حتما می پرسیدم چرا اینقدر ازش فرار می کنی. نکنه شایعه ها درستن، تو بهش اهمیت می دی؟.. اما به هر حال. بحث خودمون.. من خوشحالم که روی سوالای بی منطق بقیه دست می ذارم.. حتی اگه لازم باشه، می دونی. شبیه تو به نظر بیام.

چند لحظه به خاطر پرنده کوچولوش سکوت می کنه. من می دونم که داری فرار می کنی..

دوباره به بازی بر می گرده. توی صورت جدی من زل می زنه. و لبخندی. که تمام وجودمو به تمسخر بگیره. " فکر می کنی برام مهمه؟ بیشتر از یه مهره ی شطرنج که هر لحظه ممکنه فداش کنی؟ "

+ و سوالی که زندگی خودتو زیر سوال می بره چی؟

طعنه از هر کلمه ش می باره.

صدای ویبره ی گوشی سازمانیم. مزاحمه.. ولی وقتم رو به اتمامه. نمی تونم تا ابد این لحظه رو کِش بدم. من با یه رقیب خیلی جالب آشنا شدم. کسی که قرار نبود بهش نزدیک بشم. همینم خیلیه!

- نیک!

بلند می شم.

- باید برام همینقدر احترام قائل بشی که سوالو ازم بپرسی.

کتم رو از روی صندلی ای که روش نشسته بودم بر می دارم. اون اما همونطور بهم زل می زنه. توی چشم هاش کد جالبی رو می خونم. داره به شکلی که می تونه منو بکشه فکر می کنه. همونطور که من میلیون ها بار به کشتن بقیه فکر کردم.. چه شباهت عجیبی داریم.

اما اون نمی تونه سوال اصلیو بپرسه. هیچوقت. من.. بسته تر از اون چیزیم که فکرش بهش برسه. من مثل یه گربه توی دنیاییم که موش ها به تمدن روی آوردن.

اون هیچوقت نمی تونه باگِ من رو حس کنه.

+ هیچوقت به اندازه ی کافی حس قدرت کردی؟

نفسم حبس می شه. لبخند بی رنگم..

+ اوه. درست همینه نه؟ کیو می خواستی نجات بدی دوستِ من؟ پرنده کوچولوی تو کی بود؟

لبخند می زنه. حالا از کارش راضیه.

همینجاست. همین نقطه. باگِ من. توی ذهنم فریاد می کشم. چطور پیداش کرد؟...

حالا..

مساوی. به نظر. میایم. بدون هیچ برتری ای. یه سطح. یه مکان. برای دو تا شیطان واقعی. نه.. مسئله قدرت نیست. مسئله خیلی بنیادی تر از این حرفاست... این که من قدرت بیشتری نسبت به اون داشته باشم. مثل مقایسه ی قدرت بدنی دو تا برادر با کلی فاصله ی سنی می مونه.

می ذارم از باختنم لذت ببره.

- شک به هوش شیطان برتریشو نسبت به تو نشون میده، درسته؟

لبخند می زنم. دوباره با شوق قبل. مثل یه برادر بزرگتر. یا شایدم کوچیکتر. هیچوقت نگفتم نیک نمی تونه منو ب همون روشی که محافظا رو حذف کردم تلفم کنه! فقط تصور کردم می تونم جلوشو بگیرم. زیادی کنجکاو بودم.

کتم رو تنم می کنم.

لبخند می زنه. بالاخره بلند می شه و روبروم می ایسته.

حالا که مساوی هستیم. می تونیم دوستای خوبی باشیم!

- انتخاب خوبیه. شمشیرتو می گم. هیچوقت از تفنگا خوشم نیومد.

درش میاره.. دستشو به تیزیش می کشه. می دونم اگه دستای بی روح خودش نبود حتما یه زخم دردناک به جا می ذاشت. اما وفادار خوبیه.

+ زایین.. دوستِ قدیمیمه.

- مطمئنم داستانای زیادی واسه گفتن دارین. اما. از شانس بدم.

گوشیمو در میارم و پیغام روی صفحه رو نشونش می دم.

- احضار شدم! می دونی چطوری کار می کنن این احمقا دیگه. تمام مدت در حال خوش گذروندنن.. و وقتی کار سخت می شه. تو رو لازم دارن.

+ بیشتر از اونی که فکرشو بکنی درکت می کنم.

و لبخندش دیگه طعنه آمیز نیست. تاریکی فقط با نور در تناقضه.. تاریکی ها متحدای خوبین. با این که همیشه..

خب.

تشنه به خون همدیگه ن!

- باعث ناامیدیه. که من و تو هیچ جوره به هم وصل نبودیم. می تونستیم دشمنای بی نظیری باشیم. بقیه ی آدما..

+ یه شطرنج از پیش باخته ن!

- شرمنده بابت.. خون و بقیه ی چیزا.

+ هیچوقت واسه کمک کردن به جهان شرمنده نباش!

می خندیم. یه طنز تاریکِ خیلی بد توی این جمله س..

که فقط ما می فهمیمش.

از کنارش رد می شم. دستمو روی شونه ش می ذارم.

- مواظب پرنده کوچولوت باش.

+ فکر می کردم هیچ کدوممون به کسی جز هدفامون اهمیت ندادیم. این خودش یه جور جواب واسه سوال بی منطق تو نیست؟

لبخند می زنم.

- بی منطقِ ما نیک.

و به طرف در می رم. دری که روش با ناخونای یکی از محافظا نوشتم.

"به دخمه ی جک خوش اومدید! "

+ یه چیزی جَک.

وقتی به چهارچوب در می رسم صداش متوقفم می کنه.

- هوم؟

+ از تفنگا متنفری. چرا چاقو نه؟

- نمی دونم. همیشه فکر می کردم یه نفر از این گزینه خیلی قبل تر از من استفاده کرده. دوست ندارم روی گهای بقیه اسکی کنم.

لبخند می زنم.


انگار باید بقیه ی امروز رو با یه جوجه هکر بگذرونم.

خب.

هیچی امروزو خراب نمی کنه!
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۲۲:۳۱
ایمان وثوقی

شروع نکن.


قدم های فکرش آهسته و پاورچین از دایره ی ذهن خارج می شدن. از پله ها بالا می رفت و به خاطراتی فکر می کرد که هیچوقت اتفاق نیوفتاده بودن.


فلش بک هایی که وجود خارجی ندارن.


چشماش رو خاموش و روشن کرد. توی همین فاصله یه جای دیگه بود. بهتر و تمیز تر. اتاق سرد خودش. سرما فقط مال اتاق نبود..


از نوک انگشتاش خون می چکید.


به نقاشی روبروش زل زد. نباید اینو می کشید. خط خطی هایی از خون، یه چهره که از غلظت خونِ زیاد روش به سیاهی مایل می شد. اما با این که مثل یه سیاهچاله به نظر میومد، می شناختش.


بلند شد. به طرف در رفت. لحظه ای که دستش رو نزدیک دستگیره برد در محو شد. نباید بیرون می رفت. قبل از این که پنجره هم محو شه به طرفش دوید. سرد و یخ زده بود. لمسش کرد.. نمی خواست بره بیرون. اما باید می رفت.


پنجره رو باز کرد و ازش رد شد درحالی که تمام وزنشو با دستاش روی چهارچوب پنجره نگه داشته بود. وقتی سعی می کرد خودشو آروم به روی زمین پرت کنه ساعت الکترونیکی با LED های قرمز رنگ اتاقش رو دید. 3:02 . نباید بیرون می رفت.


روی زمین. اول چمن رو حس کرد، چمنِ خیس و یخ زده. و ناگهان همه چیز خشک و قهوه ای مایل به سیاه شد.


حالا.. وسط خیابون، روی آسفالت بود.


بی هدف شروع به راه رفتن کرد. اونجا بود. همون مرد توی نقاشیش. یکم جلوتر. داشت به آرومی می رفت. سیاهتر از شب به نظر میومد. زیر نورای طلایی شهر. اول نمی تونست درست راه بره، اما کم کم تونست تعادلشو حفظ کنه. پایین افتادن از یه ساختمون 302 طبقه چیزی نیست که هر کسی ازش جون سالم به در ببره.


هر قدم به جلو. حس می کرد مرد تاریکتره. باید جلوشو می گرفت. از چیزی که در حال اتفاق بود.


به طرفش دوید. گردن مرد رو گرفت. کوبیدش به زمین. با مشت هاش بهش حمله کرد. نمی تونست صورت مرد رو درست ببینه..


نباید می کشتش.. اما اینکارو کرد. 


مرد تقلای زیادی نکرده بود. انگار راحت تر بود که آروم دراز بکشه و انتظار مرگ..


دستشو روی صورت مرد کشید. یه چیزی آشنایی در مورد صورت مرده ی این فرد بود. خیلی آشنا.


چند لحظه همینطور به صورت مرد زل زد. و ناگهان حس کرد همه چیز داره عوض می شه. انگار آهنگ متنی که در حال پخش بود ناگهان عوض شه. حالا قراره یه اتفاق خیلی بد بیوفته.


نباید وحشت می کرد.


تاریکی به سمتش هجوم آورد. هر چیزی که توی وجود مرد سیاه بود. حالا مال اون شده بود. قلبش تند می زد. بی نهایت تند. انگار قرار بود هر لحظه با ضربان های شدید مغزش روی زمین بیوفته و دیگه بلند نشه.


تاریکی. سنگین. بود.


بلند شد. سعی کرد راه بره. تاریکی بیشتر می شد. ترس جلوی فکر هاش رو می گرفت. چند قدم بعد.


ناگهان یه نفر از پشت گردنشو گرفت و انداختش روی زمین.


وحشت. ضعف. فشار تاریکی. حتی نمی تونست از خودش دفاع کنه.


فقط. برای. مرگ. انتظار می کشید.


بیدار شد.


نباید گریه می کرد.


اشک هاش با گرمای عجیبشون صورت سردشو بغل می کردن و به خوابش فکر می کرد.


تاریکی.. مثل تبعید شدن بود. یه وسوسه. یه نیاز. یه قتل... و بعد خودت کشته می شی. چند نفر مثل اون باری مثل تاریکی رو برای لحظه های بلند زندگیشون به دوش کشیدن؟


تلفنش زنگ خورد.


- سلام؟


- هِی..


- بله؟


جوابی نشنید. صدای کشیده شدن یه چیز روی آهن رو می شنید.. شاید ناخن. چشم هاش رو بدون کنترل بست... حالا بخشی از اون خراش ها بود.


نباید خراش می نداخت.


خراش هایی که با بی رحمی به روحش کشیده می شدن. صداهای جیغ مانند و طولانی..


انگار دو تا تیغ بزرگ جای دست هاش داشته باشه، و اون رو به بدن عریان عزیزترین فرد زندگیش بکشه.. عذاب می کشید. می شکست. خراش برمی داشت.


اما متوقف نمی شد.


فضای اطراف تاریکی چشم هاش روشن شد. با چشم های بسته. دید که توی یه اتاق زنگ زده س. انگار سالها اونجا بیدار بوده. و بعد.. خون و خراش های روی دیوار..


دیوار های آهنی.


جیغ می کشیدن بدون ایجاد ذره ای صدا.


بوی خشک و زننده آهن.


چشم هاش رو به زور باز کرد. تو اتاق خودش بود. نفس راحتی کشید. چند لحظه از ترس دیدن دوباره اونجا پلک نزد. اما نمی تونست.. خراش ها از پشت تلفن روی روحش کشیده می شدن...


چشم هاش رو بست... رها، روی تخت افتاد. رها..


وسط خراش هایی که توی مغزش کشیده می شدن به یاد خواب قبلیش افتاد. مرد سیاه. وحشت قلبشو توی پنجه های آهنیش گرفت. گوشی تلفن رو انداخت. سعی می کرد چشم هاش رو باز کنه، اما نمی تونست. می دونست تو اتاقشه..


و می دونست که توی اون سلول آهنی و زنگ زده هم هست.


به دیوار ها حمله ور شد. ناخوناش رو با درد بهشون کشید. نباید مرد رو دوباره می دید. نباید. حتی اگه مجبور بود دعا کنه..


نباید دعا می کرد.


خدا رو صدا می زد. ناخن هاش دونه دونه از شدت کشیده شدنشون به دیوار می شکستن. متوقف نمی شد. گوشتشو تا جایی به دیوار بالا پایین کشید که چیزی جز استخون نوک انگشت هاش باقی نموند. استخون رو کشید. با قدرت بیشتر... اگه متوقف می شد درد بیشتری می کشید.


ناگهان چشم هاش باز شدن. توی اتاق سردی که آشنا بود نشسته بود. به نوک انگشت هاش زل زد. می دونست چرا خونین اما نمی تونست توضیحش بده!

منگ و گیج.


نقاشی خونی روبروش بود. مرد سیاه. می شناختش. باید ازینجا می رفت. ازین اتاق.. باید دور می شد. به طرف در دوید. دستگیره رو لمس کرد. یادش اومد به این در هیچ جوره نمی شه اعتماد کرد. اما.. به پنجره هم نمی شد.


بازش کرد و توی سر زمزمه می کرد یکی باید نجاتش بده.. دعا می کرد.


از در گذشت. حالا توی یه چمنزار آشنا ایستاده بود. به طرف در برگشت.. محو شدنش درست وقتی که ازش بیرون اومد دید. آفتاب توی آسمون بود. گرما.. خیلی وقت می شد که حسش نکرده بود.


صدای یه زنگ عجیب توی گوشش هوشیاریش رو کند کرد. و توی یه چشم به هم زدن، آفتاب پشت ابر های سیاه پنهان شد. زمین رو.. جای چمن، برف گرفته بود.


به اطراف دوید. شاید یه اشتباهی شده باشه. اینجا اینجوری نبود. اینجوری نمی خواستش. اما همه چیز زیر برف بود. همه چیز.


قدم هاش سنگین تر می شدن. برف چسبناک بود. صداهای ترسناکی اطرافش می شنید. نمی تونست پشت سرشو ببینه. برف و طوفان.


ناگهان تاریکی عجیبی رو روبروش دید. یه سیاه چاله وسط سفیدی برف ها. غریضه ش جوابی جز فرار نمی داد. باید فرار می کرد. به سیاهی پشت کرد و دوید. برف چسبناک و چسبناک تر شد.


تا جایی که قدم هاش.. قفل شدن.


تاریکی.. هیچ حسی نداشت. مثل یه بخش خالی پازل.. تمام وجودشو به درون خودش کشید.


حالا اون جای خالی یه تیکه ی عجیب از پازل زندگیش بود. بخشی از هیچ.


نباید آروم می شد.


اما برای اولین بار.. حس کرد آرومه. لازم نبود از بسته شدن طولانی چشم هاش بترسه. بسته و باز، همیشه یه چیز روبروش بود. تاریکی..


بدنش رو نمی دید.


مطمئن بود وجود داره.. اوایل..


کم کم حس کرد پاهاش وجود ندارن. ایستاده بود یا نشسته؟ چیزی جز ذهنش وجود داشت؟!


همه چیز رو زیر سوال می برد. و هر چقدر سعی می کرد وجود اون چیز رو ثابت کنه، ازش دور و دور تر می شد. مثل یه تناقض بزرگ. نمی تونست خودشو لمس کنه.


"چرا هیچی جز دستام حس نمی کنم؟"


باید بیدار می شد. این تاریکی هم جواب نبود.


نباید محو می شد..



اما راهی به بیرون نبود.



آخرین سوالش " این فکر وجود داره؟ "..


درون سکوت..


نور قرمز رو دید. که رد می شد. دوباره و دوباره. ناگهان به خودش اومد. چشم هاش رو باز کرد. روی یه پل هوایی ایستاده بود. طوفان شن. بیشتر از چند کیلومتر جلوتر از خودشو نمی دید.


این شهر آشنا بود. شهر طوفان های قدیمی..


به طرف چیزی که مزه ی خون می داد راه افتاد.


نباید عوض می شد.


اما خون..


این خون کی بود؟


به یه ساختمون نیمه کار رسید. هیچکس توی شهر دیده نمی شد. هیچ ماشینی. دیوار های ساختمونو لمس کرد. اینجارو می شناخت.


نباید عوض می شد.


اما شده بود.


کلتی که به کمرش بسته بود رو از غلاف در آورد.


چشم هاش قرمز بودن، و دلیل این قرمزی طوفان نبود.


قبل از تردید شلیک کرد. خون روی لباس های ارتشیش پاشیده شد. روی زمین افتاد. زمین نرم تر از چیزی بود که تصورش کرده بود. انگار هر چیزی که بود ناگهان پاک شده باشه..


نباید می خوابید.


چشم هاش رو باز کرد.


دوباره توی اتاق بود.


با انگشت های سالم.


به برگه ی روبروش زل زد. هیچ چیزی از گذشته به یادش نمیومد. جز مرد سیاه پوش...


نباید می خوابید.


همه ی اینا یه دام بود..






۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۴ ، ۱۷:۵۶
ایمان وثوقی
چطور اینقدر زندگیو جدی گرفتیم؟

روبروی پنجره م، همه چیز آبیِ یخ زده ست، حتی مردی که به سختی قدم می زنن تا به محل کارشون برسن. به مدرسه هاشون. به صحنه های جرمشون. به بانک های جدید برای دزدی های بیشتر. به اسلحه فروشی ها. به پادگان ها.

این همه تلاش، برای چه هدفی؟

هر روز وقتمونو تلف می کنیم. به بدبختی هامون چسبیدیم.

سیگار رو روی لبام می ذارم.

جیکوب همیشه این موقعا بهم زنگ می زنه. نمی دونم واسه اینه که سحر خیزه، یا اصلا نمی خوابه!

باید منتظر باشم. هیچوقت با این بخش زندگی مشکل نداشتم. چیز های سرگرم کننده ی زیادی توی این  دنیا وجود دارن که فکرتو مشغول کنن. می تونم توی سکوت اتاق سیاهم به جهان زل بزنم و مشکلاتشو لمس کنم.

صدای زنگ گوشی آرامشم رو به هم می زنه. دلم می خواد جوابشو ندم.

می تونم جوابشو ندم.


اما به چه هدفی؟


همونقدر که کارای مردم برای ادامه دادن بی مصرفه... حس می کنم اگه این کارارو نمی کردن بی مصرف تر به نظر میومدن. نمی خوام بی مصرف تر از چیزی باشم که هستم.

زمزمه می کنم:
- امروز چی هستیم جِیک؟

- امروز.. هیولاهای درونمونیم.

لبخند می زنم. از احتیاط و پنهان کاری خوشم نمیاد. خوبه که جوابشو دادم.

- ساعت چند؟

-9:33

- می بینمت.


قطع می کنه.

پک بعدی. وقت زیادی واسه تلف کردن دارم. به طرف لپ تاپم می رم، یه لیست از آهنگای راب زامبی رو پخش می کنم... به کوکائین میان.


اگه پدر یا مادر می داشتم احتمالا موادامو جای بهتری نسبت به داخل آشپزخونه و داخل ظرف شکر نگه می داشتم. خوشبختانه قبل از این که مجبور شم خودمو از شرشون خلاص کنم، خداشون این کار رو کرد.

یه زندگی بی هدف دیگه که تموم شد. زن. مرد. و نتیجه شون.. هدیه ی اونها به جهان. من!


کوک ها رو با چند تا قرص ریتالین پودر شده قاطی می کنم. تاریکیم تشنه س. صدای بلند آهنگ.. گوشام می لرزن. از معتاد بودن نمی ترسم، اما ازش خوشمم نمیاد. استفاده ی من از کوکائین فقط مختص همچین شرایطیه. وقتی لازم باشه خودمو بیدار کنم.

خط اول رو توی ریه هام می کشم.


چند تا آدم مرده توی زندگیت دیدی؟

احتمالا زیاد نیستن. تو یه آدم عادی هستی. می دونم ممکنه چه کارایی کرده باشی، با کیا در افتاده باشی.. اما بازم. در مقابل من خیلی عادی هستی.

مطمئنی می خوای به خوندن این نوشته ادامه بدی؟

از رنگ آبی خوشم میاد. آبی و قرمز. همدیگه رو خنثی می کنن. خط بعدی.


تازه دارم نفس می کشم!


تلفنم دوباره زنگ می خوره. شماره ش آشنا نیست.

- بله؟

- تایلر؟

- کی می خواد بدونه؟

- به کمکت نیاز دارم رفیق..

- من دوستای مرده ی زیادی دارم.. و تو یکی از زنده هاش نیستی.

- نیلم... کمکم کن..

نیل؟

قلبم تند می شه.

- کجایی؟

- نمی دونم... اینجا بیدار شدم...

- به اطرافت نگاه کن. تابلو. هر چی!

- اینجا نوشته دره ی.. لعنتی!

صدای دویدن رو می شنوم.

- نیل؟ نیل؟!

- کمکم کن تایلر.

قطع می شه.


لعنتی!


کوکائین هارو توی جاشون می ذارم. به طرف اتاقم می دوئم. اولین تی شرتی که می بینم رو تنم می کنم. کلاه سیاهم رو بر می دارم، همینطور کت چرم.

از خونه می زنم بیرون. به طرف آسانسور می رم.

اَه. لعنتی. همیشه خرابه!


به طرف پله ها می دوم. پایین می رم.. دور خودم می چرخم تا به زمین می رسم. از آپاتمان میام بیرون و به طرف ماشینم ک کنار خیابون پارک شده می رم. در رو باز می کنم. کلید همیشه پشت آفتاب گیر ماشینه.

موتور با صدای غضبناکی روشن می شه. ساعت 5:55.

تنها دره ای که مطمئنم نیل اونجا بوده، دره ی پنیکه.

چند دقیقه بعد درحالی که فکرم از حالت یخ زده بیرون میاد، کوکائین ها تازه اثرشون به حد نرمال می رسه.

نیل؟

اون زنده ست؟

اوه می دونم. قرار بود بفهمین جیکوب کیه. و بعدش بفهمین کار من چیه. شاید بعدا سوال پیش میومد پدر و مادرم چی شدن. من یه خلافکارم؟

باید بهتون اطمینان بدم که نیل قرار نبود بخشی از این داستان باشه. اما نمی تونم کاریش کنم. شما همراه من میاین. چون.. من دارم تو ذهنم خلقتون می کنم.

کسایی که از دیدن من تعجب نمی کنن.

جاده ی یخیِ مسخره. به سختی ماشینو کنترل می کنم. قرار نبود بعد از اون همه کوک من راننده باشم!

جاده ها به طرف تپه خلوت تر از اونین ک انتظارشو داشتم. هیچکس این موقع به طرف پنیک نمیاد. همین دلیلیه که باید خودمو آماده کنم. هر چیزی که نیل ازش فرار می کرد، قرار نیست بذاره تجدید دیدارم با یه دوست قدیمی به خوبی بگذره!

سیگار روشن می کنم.

هر چقدر به تپه نزدیکتر می شم یه مه عجیب عظمت خودشو نشونم می ده. من حالا بخشی از دارایی های اونم!

احتمال داره تله باشه. من برای همچین چیزی آماده نیستم. می تونم خیلی ساده مغز صدها نفر رو با سرامیک های خونشون یکی کنم، اما ..

ناگهان یه دختر سیاهپوش جلوی ماشین ظاهر می شه. ترمز رو می گیرم، اما نه خیلی زود. لاستیک ها روی زمین کشیده می شن. جلوبندی ماشین به پاش کوبیده می شه و روی کاپوت می افته. قبل ازین که خودمو واسه فحش دادن بهش آماده کنم از کاپوت کنار می ره و به طرف در کمک راننده می دوئه. در رو باز می کنه و می شینه.

لعنتی!

نیله!

- گاز بده حرومزاده! چرا به من زل زدی؟!


پدال گاز رو تا ته فشار می دم. ماشین از جا کنده می شه و بعد.. صدای دویدن یه چیز وحشتناک رو پشت سرمون می شنوم. زمین رو می لرزونه. از توی آئینه سرش رو می بینم. تماما سیاه. مثل یه اسب خیلی بزرگ با پوزه ی دراز.


- این چه کوفتیه؟!

داره پاهاشو لمس می کنه. سالمن. هنوز گیج به نظر میاد، مثل صداش پشت تلفن. اما ترس برای چند لحظه خود واقعیشو نشون داد!

- احتمالا فرشته ی مرگی که دنبالم فرستادن.

قلبمو حس می کنم که محو می شه.

دنبالش فرستادن؟

- کیا؟!

بهم زل می زنه. سکوت می کنه.


- عوضی تو همینو بهم بدهکاری! بگو کیا!

- " دیگران "

اه. می دونستم اونان. فقط دعا می کردم نباشن!

فکرامو کنترل می کنم. باید این موقعیت رو حل کنم.


اینجوری نمی شه از این موجود _ هر چیزی که هست _ فرار کنیم. داریم به سمت تپه ی اصلی می ریم و بعد از اون جاده ای جز برای برگشت وجود نداره. منم از فرار کردن های طولانی خوشم نمیاد.


ناگهان ترمز می گیرم، من با هر چیزی که این عوضی باشه روبرو می شم!


به عقب نگاه می کنم. با سرعت توی مه پدیدار می شه.. به سمتمون میاد. بدن اسب مانند و غول پیکرش لرز عجیبی به ریه هام می ندازه. تا به حال با همچین چیزی روبرو نشدم.

دنده عقب می گیرم. با نهایت سرعت. به طرفش حمله می کنم، مطمئنم هیچوقت همچین چیزیو نمی دیده.

قبل ازین که بتونه سرعتش رو کم کنه به ما برخورد می کنه. اگه تو حالت ساکن می بودیم می تونست راحت راهشو عوض کنه.. اما حالا.. فقط باید بیوفته.

بدن تاریکش قبل ازین که بفهمیم به عقب ماشین برخورد می کنه و خون سیاهش به همه جا پاشیده می شه و مثل اسید، به هر چیزی می خوره ذوبش می کنه...

به هر چیزی..

حتی..

ما!



خط بعدی..

سرمو بالا میارم. ساعت، 7:21.

من کجا بودم؟!

- جیکوب مسخره کی می خواد بیاد؟

خطای ذهنیم به هم برخورد می کنن. یادم نمیاد چه تصویری رو می دیدم یا کجا بودم..

با لباسای پشمی و زخیمش از اتاق بیرون میاد. منتظر جوابه. 

- ما به کمکت احتیاجی نداریم نیل.

- کفگیرم به ته دیگ خورده تایلر. با گرفتن دست از برج با شکوهت نمی افتی.

دیگه شبیه کسی که می شناختم نیست. خط و خالش... مثل یه مار وحشی می مونه. طعمه ش هر چیزی می تونه باشه. حتی من..


و منم کسی نیستم که یه روزی بودم. همه چیز متفاوته حالا...

- فکر می کنی جیکوب به حرفم گوش می ده؟

- بدون تو جیکوبی وجود نداره.

- نمی خوام از چنین راه مسخره و قدیمی ای وارد شم. ما خلق می کنیم چون می تونیم. خلقت هامونم باید آزادی عمل داشته باشن. اگه می خوای یه خلقت بی نقص داشته باشی، بهتره بهش حق انتخاب بدی!

- دارم قدرت هامو از دست می دم تایلر.. نمی فهمی؟

روی میز خم می شه و یه خط از 4 خط باقی مونده ی کوکائین رو با انگشتش جمع می کنه. نفس عمیق... همشو می زنه بالا.


- عطش تو هیچ پایانی نداره.

- اینجا دنیای ماست، نه؟

- بدون شک.

حس می کنم خونه م به طرز عجیبی کج و غیر قابل تصور شده!

- چرا داریم سعی می کنیم بخشی ازش باشیم؟

- چون از فرمانروا بودن خسته ایم؟

- دقیقا!

- نمی فهمم.

- من دارم نقشمو بازی می کنم تایلر. می تونم بدون اون جیکوب مسخره هم کلی آدم رو سلاخی کنم. اما اونجوری هیچ لذتی نداره.. هیچ.. خطری. مثل یه بازی با رمز های مخفیش می مونه...


بلند می شم. به طرفش می رم.

- تا وقتی به نابودی نرسیدیم دوباره به این موضوع که تمام اینجا خلقت ماست اشاره نکن!

از کنارش رد می شم.

- با جیکوب حرف می زنم. شاید این کارش به بیشتر از دو نفر احتیاج داشته باشه.


لبخند می زنه و خط بعدی کوکائین رو بین سلول های مغزش قطع می کنه.


تقاطع بی پایان ما.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۴ ، ۰۰:۴۰
ایمان وثوقی

بیدار شو.


زودتر از صبحای دیگه به نظر میاد. می تونست حس کنه هنوز گرمای خورشید به سرمای ضعیفِ اتاق تاریکش غلبه نکرده. لبخندِ ساده و آرامش بخشی روی لباش نقش می بنده. این صبح ها رو دوست داره. انگار زودتر بیدار شدن بهش وقت می ده که برای چند دقیقه ی کوتاه هم که شده، برای خودش بودن وقت بذاره.


این خوبه. برای دوره ای که همه باید چیزی که هستن رو فراموش کنن تا بتونن به بالای زنجیره ی غذایی برن. یه پرنده ی خوش نقش و نگار هیچوقت نمی تونه با " خودش بودن " جای عقاب رو بگیره. باید عوض شه. یکی دیگه باشه. بهتر از چیزی که هست، قوی تر از اون!


صدای قدم زدن یه نفر بیرون از اتاق زیاد متعجبش نمی کنه.. انگار هنوز تو منگیه آلپرازولام هاییه که همیشه قبل از خواب می خوره. قبلا ها چند باری بیخیال خواب شد. روز های اول براش خیلی راحت تر از قبل بودن. اما بعد..


توهم یه یارویی تو لباس های سیاه و چرمی، صورت یخ زده و پوتین های سیاهِ نظامی. چند سال بزرگتر از خودش. همیشه می دیدش. هر جایی که می رفت. گاهی حتی وقتایی که مرد سیاه پوش هیچ جایی نبود حس می کرد داره دنبال اون می ره. اسم خاصی روش نذاشت. مطمئنم احتیاجی نمی دید با اسم یه نفر مثل اونو توصیف کنه.


گاهی، اون وقتا که مرد سیاه رو دنبال می کرد، به یه کوچه ی عجیب می رسید.


کوچه ی نسبتا تنگی بود. بوی تلخ سیگار های خاموش شده و عرقِ گرم. صدای آهنگی که زمین رو حتی تا جایی که ایستاده بود می لرزوند. ته کوچه فقط یه دَر آهنی دیده می شد که همراه با لامپ نئونیِ نیمه خراب بالای سرش چشمک می زد.


اولین قدم توی اون کوچه حس عجیبی داشت. انگار میلیون ها بار اینجا بوده باشه. حتی جوی آبی که پر از ته مونده ی سیگار بود حس قدیمی ای رو ته ذهنش تداعی می کرد.


باید از اون در رد می شد. می دونین؟ باید رد می شد.


فرق زیادی با یه خواب سخت نداشت. خواب سخت.. برای اون خواب سخت خوابی بود که باید تا آخرش یه چیزیو تموم می کرد. هیولای کابوسش رو می کشت. جلوی انفجار بمبِ اتمی ای که قرار بود کل جهان رو منفجر کنه می گرفت.. یام.. دختری که عاشقش بود رو نجات می داد.


اگه قبل از درست تموم شدن خواب، بیدار می شد.. حس ناتموم بودن خیلی دردناکی تمام وجودشو می گرفت.


باید از در رد می شد.


چون این کابوسم باید تموم بشه. چون خوابا واسه اینن که باور کنی وقتی تمومش کردی. وقتی خیالت راحت شد... حالا می تونی روی تخت گرمت بیدار شی و لبخند بزنی. یه پایان بی نقص.


به در رسید. صدا کمتر شده بود؟!


سرشو روی درِ آهنی گذاشت و گوش کرد. انگار هیچ چیز زنده ای پشت اون در بیدار نباشه!


دستشو با جرات ناگهانی ای به طرف دستگیره برد. لمسش... حس کرد برق شدید و غیر قابل اجتنابی به سمتش هجوم آورده.. اما.. نمی تونست.. متوقف شه..


با قدرت بیشتر دستگیره رو چرخوند... در باز شد. مثل یک احتمال غریب که تو رو یه مرحله بالاتر می بره. اون در قرار نبود باز شه..


و ناگهان صداها متوقف شدن. سکوت...


نمی دونم تو نگاهش چی بود. ترس.. یا شوق برای چیزی که قرار بود ببینه؟ نمی خواست فرار کنه. ازین مطمئنم. نمی خواست فرار کنه.


در رو کامل باز کرد. چراغ نئونی با ناتوانی چشمک می زد. تاریکی قویتر از این حرفا بود که با نور ضعیف اون روشن شه. پشت اون در جز تاریکی هیچ چیزی وجود نداشت. نگاه توی صورتش می گفت که.. منتظره. حتی نمی تونست حسشو توصیف کنه!


و بعد..


صدای قدم های عجیبی رو شنید. نزدیک می شدن. خون با شدت از رگ های نزدیک قلبش به بیرون و داخل مکیده می شد. انگار فشار رو با تمام سلول های بدنش حس می کرد.


صورت یخیِ مرد سیاه پوش... توی تاریکیِ بی نهایت.


و سیاه پوش لبخند زد...


- خوش اومدی!


بیهوش شد... 


وقتی چند ثانیه بعد فریاد کشان توی تختش چشم هاش رو باز کرد می دونست داره دیوونه می شه. هیچ لحظه ای بعد از بیهوشیش رو یادش نمیومد. چرا فریاد می کشید؟


خواب بود؟


چرا حس بیدار شدن نداشت؟


صورتشو با انگشتای سردش لمس کرد. انگار در حال تجربه ی یه روز بی پایان باشه..


آیا واقعا وقتی سیاه پوش رو دید بیهوش شد؟


هیچ جوابی نداشت. انگار تمام مدت رو توی تاریکی نه چندان تنهای پشت اون در گذرونده باشه و حالا اینجاست. چسبیده به تخت نرمش. آماده ی خواب. باید می خوابید. نمی خواست بیشتر از این مهمون دنیایی مثل اونجا باشه!


و اینطوری بود که قرص ها شروع شدن.

روز های اول براش دوست داشتنی بودن. با ساده ترین قرص ها هم می تونست ساعت ها بخوابه. خوشحال بود که یه راه حل واسه عقب انداختن تاریکی داره. شاید تا همیشه.

گاهی وقتی چشم هاش رو می بست لحظه های نامفهومی از درد رو به یاد می آورد.. اما گیجیِ قرص ها.. خاطره ای براش باقی نمی گذاشتن.


روی تخت می شینه. پلک هاش رو به آرومی می ماله.


دنیا کم کم براش واضح تر از چند لحظه ی اول بیداری می شه. صدای قدم زدن.. حالا مثل یه گلوله ی آتشین توجهشو جلب می کنه! کسی جز اون توی این خونه زندگی نمی کنه!

پتویی که دورشه رو با سرعت به کنار می ندازه. ناگهان چشم هاش به ملافه های سفیدِ تخت می افتن.

دیگه آنچنان سفید نیستن!

لکه های تیره ی خون که کم کم به سیاهی مایل می شن.

قلبش تند می شه. نمی تونه نفس بکشه.

تلو تلو خوران به طرف درِ اتاق می ره. بی توجهی به وسایلش که با وحشی گری توی اتاق شکسته و تیکه تیکه شدن باعث می شه که پاش به سیم یه گیتار که دسته ش از بدنه جدا شده بخوره و همونجا با شدت روی زمین بیفته.

چشم هاش سیاهی می رن. نمی تونه درست ببینه. نور خورشید لعنتی کافی نیست. خورده شیشه های روی سرامیکِ کف اتاق بو پوست گونه ش فشار میارن.

سعی می کنه از دست هاش کمک بگیره.. اما نمی تونه. انگار اونقدر از ماهیچه هاش کار کشیده باشه که حالا دیگه رو به تحلیل و بی حسی می رن.

قدم های پوتین متوقف می شن.

- بیداری؟..

به طرف اتاق میاد. باید بلند شه. باید فرار کنه. باید..

چراغ رو روشن می کنه. تو ذهنش به هر روشنی ای توی جهان لعنت می فرسته.

سیاه پوش می خنده.

- اینجوری نگام نکن! تو بودی که می خواستی گذشته ت رو تیکه تیکه کنی.

به سختی به نور عادت می کنه. قرمزی خون... همه جای اتاق..

به بالای سرش میاد و کمکش می کنه بلند شه.

- شب طولانی ای بود رفیق. مطمئنم هیچوقت پشت کامپیوتر های اداره ی مسخره ت اینقدر از ماهیچه هات کار نکشیدی!

سعی می کنه تعادلشو نگه داره.

- اما باید بگم. وقتی ماجرا جدی شد.. توی وجودت یه تشنه به خون مادرزاد دیدم!

تشنه به خون؟!

با تعجب به اطرافش توی اتاق زل می زنه.

گوش. چشم. رگ. انگشت.

ناگهان متوجه تمام چیز هایی می شه که توی اتاقش به اشتباه قرار گرفتن... نه.. اون اینکارو نکرده!

- جک؟

ساکت می شم. من بیرون اتاقم. جدا از اون دو نفری که دارن همدیگه رو توی آغوش می گیرن. جدا از اون پسره ی ضعیف که دارم داشتنشو بلند بلند می خونم! بله! این فکرای منن. و این نواز ضبط شده ی شماره ی 13.

الان میام جان. لطفا بچه رو اینقدر نترسون. قتل های اول برای این جور آدما مثل یه معمای تاریک می مونن. دوست دارم تا جایی که می تونم توی معما نگهشون دارم!

همینطور.

شما.

عوضیا رو!

دکمه ی توقف رکوردر رو می زنم... و به کنار پرتش می کنم!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۴ ، ۱۰:۵۷
ایمان وثوقی
امروز توی بیمارستان بیدار نشدم.

توی یه اتاق 6 در 4.. اندازشو دقیق نمی دونم. با آدمای اشتباهی.. آدمایی که برچسب خانواده بهشون زدم و اونجوری باهاشون رفتار می کنم.

چشمام رو می بندم و باز می کنم. نور هم دور و مسخ کننده به نظر میاد. دیگه از محو شدن ناگهانی نمی ترسم، حالا.. از رفتن های تدریجی می ترسم.


بلند می شم. لباسامو قبل از این که بقیه پا شن و سوال پیچم کنن می پوشم. اونقدر عادیه که حتی عجیب به نظر نمیاد که تا چند روز پیش همیشه توی بیمارستان از خواب می پریدم.

حالا مسائل ساده تری ذهنمو مشغول کردن. مثلا این که چقدر احتمال داره بردن گیتارم به پارک من و نیل رو توی دردسر بندازه؟ من از دردسر نمی ترسم. مطمئنم نیل هم همینطوره. اما دوست ندارم کاری کنم که مجبور شه به خانواده ش کلی چیز رو توضیح بده. و یا حتی دروغ بگه.

نه.. گیتار رو با خودم نمی برم. می دونم که خوشحال می شه از گیتار زدنم.. اما امروز روزِ سومیه که می بینمش.. کلی وقت هست واسه اون.. توی لحظه های مناسب. حالا بیشتر دوست دارم توی چشم هاش زل بزنم و هر چیزی که توی بیمارستان به هم گفتیم رو دوباره بگیم.. بیمارستان کلمات رو خفه می کنه.. مثل نوزاد های نارَس که به دستگاه اکسیژن نمی رسن..

گوشیم رو چک می کنم.. کلی پیام به هم دادیم. چند ساعت قبل بیدار شده بودم و شروع کردم به حرف زدن باهاش.. اینو دوست دارم.. اول توی واقعیت همه چیز رو می بینیم.. و بعد ذره به ذره توی مجاز توصیفش می کنیم..

از اتاق می رم بیرون.. قبل از این که بفهمم داخل خیابون هایی قدم می زنم که جز این سه روز هیچوقت نزدیکشون نشدم.. باورم نمی شه حالا خیلی خوب همه جای این خیابون ها تا مترو رو می شناسم.. انگار یه سال تموم فقط این مسیر رو می رفتم.

به مترو می رسم..

روز دوم فهمیدم که ایستگاه متروی نزدیکتری به جایی که بودیم وجود داشت.. اما امتحانش نکردم. این مسیر رو دوست داشتم.. مثل روز اول...

خوشحالم که آخرین روز نیست. می دونم ک فردا می بینمش. ظهر در موردش حرف زدیم. قراره نقشه بکشیم کجا بریم. و خب اونجا شاید بتونم براش گیتار بزنم.

به خودم لعنت می فرستم که چرا صبحای قبلی رو هم باهاش بیرون نرفتم..

وقتی به بالای پله ها می رسم مترویی که منتظرشم راه می افته. حالا باید منتظر بعدی باشم. روی یه سکو می شینم. هیچکس توی این ایستگاه نیست..

فکرای زیادی ذهنمو مشغول می کنن. مثلا یادم باشه موقع تماشای تئاتر به چشماش نگاه کنم. می دونم که قراره برق بزنن...

مترو وایمیسه.. به طرفش می رم...

و چند دقیقه ی اجتناب ناپذیر بعد. من همون جاییم که روز دوم بودم.

چند نفر روی سکو ها نشستن و دو نفر وایسادن و یه سری برگه توی دستاشونه. تا حالا تمرین تئاتر ندیده بودم... هاه.. تا حالا تئاتر هم ندیدم!

دورتر از اونا، اما نه خیلی دور.. روی سکو می شینم. بهشون زل می زنم.. آیا اونا نیل رو می شناسن؟

من هنوز بازیِ نیل رو ندیدم.. اما مطمئنم که.. بهترینه. همونطور که روی خیلی چیزای دیگه در موردش مطمئن بودم...

به ساعت نگاه می کنم. 5:40

خبری ازش نیست. همیشه زودتر به قرارا میومد..

به طرف باجه ی فروش بلیط می رم. تعداد زیادی آدم منتظرن واسه تئاتر " بیوه ها " . خوشحال می شم. تئاتری که من و نیل می بینیم اینجا نیست. دوست ندارم شلوغ باشه. دو تا بلیط می گیرم. برگه های نارنجی رنگ.. توی جیبم می ذارمشون.

می خوام بهش پیام بدم که یه وقت بلیط نگیره.. و پیامشو روی گوشیم می بینم.

" تو پارکی؟.."

می دونم یه چیزی شده. شاید نتونه بیاد... اتفاقی افتاده براش؟.. ازش می پرسم. چند لحظه بعد جواب می ده.

" می رسم. اما دیر. "

اشکالی نداره.. تا وقتی یه لحظه هم ببینمش.. هیچ. اشکالی. نداره!

تئاتریا با هم از سکو بلند می شن و می رن. ازشون خوشم نمیاد. راه رفتنشون کثیفه... مثل نیل نیستن. من عاشق تئاتریم که نیل می بینه.. اما بقیه ش.. کثیف و مزاحمه...

یه دیوار بزرگ روبرومه که روش متنای مختلفی رو با اسپری نوشتن. احتمالا بعد ها یه نفر خواسته با گچ سفید پاکشون کنه. اما در حقیقت قشنگ ترشون کرده!

" Dead Inside "

توجهم رو جلب می کنه...

بلند می شم. پشت این دیوار یه محوطه ی کوچیکه که بین دو تا دیوارِ اصلی ایجاد شده. و یه ستون وسطش.. توصیف سختیه.. جای سختی بود!

هندزفریم رو در میارم.. از اولین آهنگ.. پخش می شه.. دور ستون می چرخم همراه ریتما...


منتظرم هر لحظه بیاد روبروم وایسه و من چرخیدن رو متوقف کنم.. اما نمیاد.

6:30

6:35

کجاست؟.. شاید حالش بد شده. یا تصادف کرده! عجیب نیست هیچکدوم ازینا. می دونم که براش اتفاق افتاده قبلا.

6:40

6:50

فک نکنم بیاد.. تنهایی ببینم تئاترو؟

یه نفر تو ذهنم جیغ می کشه " معلومه که نه! "


باید منتظر بمونم.. گفت میاد. ما روی حرفامون می مونیم.

گوشیم رو هر لحظه چک می کنم تا شاید کنسل شه همه چیز...

چند دقیقه س که از چرخیدن دست برداشتم و به دیواری که روش گرافیتی های مختلف کشیده بودن تکیه دادم...

6:59..

الان تئاتر شروع می شه. می تونم ازش بخوام که نریم اونجا و به جاش قدم بزنیم. اگه رسید البته... یه حسی بهم می گه بعد از امشب، دیگه نمی بینمش تا یه مدت طولانی..

چشمام رو می بندم...

باز می کنم.

منظره ی روبروم. درخت های سبز و بلند... مردمی که رد می شن.

و یه دختر با مانتوی قرمز و پوتینای مشکلی که روبروم وایساده. نفس نفس می زنه.

هندزفری هارو در میارم.

می دونم که فکر می کنه عصبانیم از چشماش می شه فهمید... اما نیستم.. خوشحالم که رسید..

مشتمو به طرفش می گیرم. ضربه شو حس می کنم.

کنار هم به طرف ورودی تئاتر می ریم. بهش می گم بلیط گرفتم و یه جا وایمیسم. حواسم به زمین نیست. یهو یه نفر رو بفهم معرفی می کنه. در موردش قبلا بهم گفته. سلام می دم. برام مهم نیست چند نفر دیگه هم مزاحممون باشن.. حس خوبیه که رسوند خودشو..


- فک کنم باید بدوئیم تا ورودی تئاتر

به حرف دوستِ نیل توجه نمی کنم و فقط یکم تندتر از معمول راه می رم. برام مهم نیست تئاتر کنسل شه یا نه، این تئاتر نیل نیست. شاید حتی.. دلم یه ذره هم بخواد که کنسل شه. چون اونجوری اولین تئاتری که می بینم مال نیله!

+ ساکت نباش دیگه...

می خندم..

- ریورساید گوش دادن می چسبه اینجا.. جدیدا ازش گوش می دی؟

+ آره! آلبوم اولش..

ناگهان درِ ورودیِ تئاتر رو می بینیم. به طرفش می دوئن. خب، دیگه نمی شه آروم راه رفت. منم می دوئم. اولین نفری که می بینیم می گه تئاتر ربع ساعت دیگه شروع می شه!

به داخل می ریم...


بلک باکس.

قبلا برام توصیفش کرده بود. قبل از این که وارد بشیم یه میز پر از تراکِتِ نمایشنامه رو می بینم. به طرفشون می ره، یه دونه رو بر می داره.. می ده دستم.

به داخل سالن کوچیکِ اصلی می ریم.. بلک باکس.. اینه..

وقتی از پله های صندلیا بالا می رم. ارزش اینجارو می فهمم.. همه چیزش سیاهه. و جای صندلی های تک نفره نیمکت داره.. نیمکت هایی که بیشتر از 20 - 25 جا ندارن.

+ کجا بشینیم؟

- تو بگو!

+ اینجا.

یه پله میام پایین تر و کنارش می شینم..

بهم می گه در مورد مترو.. اتفاقایی که افتاده...

- نقاشیام کو نیل؟

+ فردا می دم بهت!

- تو عاشق این هستی که منو منتظر نگه داری نه؟ جرک!

با یه

یهو یه چراغ با نور زیاد روبرومون روشن می شه.

- چرا اینو روشن کردن؟

+ واسه تغییر صحنه..

- من که هنوز صحنه رو می بینم. فقط همزمان دارم کور هم می شم!

می خنده..

+ اون رکوردی که ازین نمایشنامه بهت دادمو ک کامل گوش نکردی؟

- نه اولاش فقط.

+ خوبه..

- چطور؟

+ هیچی..

- پایل آخرش می میره نه؟..

یهو چشماش روبروم خشک می شن... دلیلش برام عجیبه... چرا اینجوری خشکش زد؟

چراغ خاموش می شه..

- تاریکی.. بالاخره...

و نمایش شروع...




از بلک باکس می ریم بیرون.. نمایش تموم شد. ساعت 8:30 ..

حس می کنم یه جا فراتر از زمین بودم... تئاتر .. عالیه..

- بله! اولین تئاتر عمرمون رو هم دیدیم دیگه.

+ آره..

- اژدهائه عالی بود!

+ آره خیلی!

- اژی

می خندیم.

همراه با دوستش توی مسیری که به طرف مترو می ره راه می ریم. دوستش یهو می گه :

" چشمک زدن دلقکه رو دیدین؟"

دلقک توی این نمایش یه پسره بود که گیتار و ویولن هم می زد! و خب من اولا ازش خوشم اومد. اما بعد، آخرای نمایش مثل آدمایی رفتار کرد که واسه جلب توجه به موسیقی روی آوردن. که باعث شد ازش بدم بیاد..

اما نمی شه انکار کرد رقص اول و ساز کوبه ای که اول می زد رو..

مطمئنم که دوست نیل عاشقش شده. جلوی خنده م رو می گیرم. راه رفتن نیل رو دوست دارم. با آرامش عجیبی راه می ره. شایدم الان اینطوریه.. هومم.. دوست دارم کنار من اینطوری راه بره. با یه معجون از آرامش و ثبات.

به ایستگاه مترو می رسیم..

من می دونم اینجا تموم می شه. وقتی تو سالن بودیم نه.. اما می دونم حالا تموم می شه.. فقط باید لحظه رو کشش بدم..

- شاید مارشال بیاد این ایستگاه. فعلا نمی رم من.

با هم از پله های ایستگاه پایین میریم.. وقتی کارت می زنیم و از ورودی ها رد می شیم می بینم که دوستش دیگه همراهمون نیست.

- کجا رفت؟

+ ردش کردم بره!

لبخند می زنم. خوشحالم که اینکارو کرد.. لحظه های اول و آخر رو نباید با هیچکس تقسیم کرد..

می شینیم روی صندلی های خالیِ انتظار.

ادامه ی داستانای مترو رو بهم می گه.. که چطور نزدیک بوده به خاطر تراکت های تئاتر که دستشون بوده بگیرنشون!

تراکت ها هنوز تو دستشن.

- مال من همشون ؟

می ده دستم. خندم می گیره.

- شوخی کردم بابا.

سکوت..

- می ترسم..

+ از چی؟

- رفتن

+ هومم.. این یه سال می گذره..

- آره..

زنگ می زنم به مارشال.. یه ایستگاه باهامون فاصله داره.. وقت زیادی نمونده.

- چ حسی به آهنگام داری نیل؟

و ازینجا به بعد همه چیز واسم گنگ می شه.. انگار یکی توی بیمارستان منو به طرف تختم بکشه...

من بیهوشم..


همه جا تاریک می شه.


چشمام رو باز می کنم.


حالا هزار مایل از نیل دورم...


اسمش رو زیاد روی گوشیم می بینم. اسم خودمو. خودمو زیاد تو آینه می بینم.


من هنوز برنگشتم..


بیمارستان هم حس خونه بودن نداره دیگه.. یه سال دیگه تا رویا های تازه؟..


هر روز بیدار می شم و حس می کنم یه چیزی رو توی بیمارستان عوض کردن. شاید یه نورِ تازه.. یه نور ک نه ضعیفه و نه قوی...


من می تونم توی تاریکی نیل رو ببینم با اون نور. نوری که من و اون رو نزدیک نگه می داره..


یه سال تا رویا بینی؟..

یه سال تا وقتی که بتونم دوباره یه ابدیت بسازم؟

زیاد نیست..

می تونم با این نورِ تازه دوریا رو تحمل کنم.

ممنون رفیق..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۴:۱۵
ایمان وثوقی