روبروی در واسادم.
سعی می کنم ته مونده های غرورمو جمع کنم. شاید بتونم برگردم و بدون اون به جنگیدن ادامه بدم..
اما این ماجرا فرق داره.
فقط یه قدم تا باختنم باقی مونده.. تا افتادنم.
سه بار به در می کوبم. کلاه سویشرتمو می دم پایین. لباسام.. از کی تا حالا جک مونلایت مثل خلافکارای خیابونی لباس می پوشه؟
زمزمه ی های لعنتی.
برای چند ثانیه اونقدر فضا ساکته ک یادم می ره در زدم. وقتی می خوام دستمو به جلو ببرم تا دوباره در بزنم، درب با سرعت وحشتناکی باز می شه.
تفنگش مستقیم سرمو نشونه گرفته.
- کجای " استعفا می دم " واضح نبود برات؟
لبخند ناامیدی صورتم رو می گیره.
- اگه می خوای یه مردو بکشی می تونی حداقل قبلش یه قهوه دعوتش کنی!
- این مرد خاص اونقدرم ارزش نداره.
اخم می کنم.
- به راهروی هتل رحم کن حداقل. اگه اینجارو به گند بکشی مخفی گاهت به فنا رفته.
زل می زنه تو چشمام. سرده. مثل یخ. قرار نیست دوباره بهم اعتماد کنه. بهم گفت دفعه ی بعد ک همدیگه رو ببینیم باید مواظب خودم باشم.
آره.
احتمالش هست ک هر لحظه..
منو بکشه!
کابوس.
کابوسای لعنتی.
هوا سرد و زخیمه. انگار یه چیزی بیشتر از خورشید لازم دارم تا گرمم کنه. پتو رو دور خودم پیچیدم و عرق می کنم اما.. خبری از گرما نیس. انگار بهش عادت کرده باشم. مثل یه بوی ناخوشآیند ک محیط رو ترک نکنه یا صداهایی ک معمولا تو سرم هستن و نادیده میگیرمشون.
دوباره خواب اونو دیدم. می افتاد. و بهش نزدیک بودم. رنگ های محو قرمز و سیاه و خاکستری به هم پیچ می خوردن و تصویرشو خیلی سخت می دیدم. اما اونجا بود. نزدیک من.
و قبل ازین ک سرما رو کنار بزنم. قبل ازینکه دستم روز دراز کنم و از افتادن نگهش دارم.
بیدار شدم.
ساعت دیرتر ازونه ک بهش زنگ بزنم. دیرتر ازون ک در دسترسم باشه. اما باید. بعد همه ی چیزی ک اتفاق افتاد.. شاید باید وقتی منم دارم می افتم بهش بگم..
بهتون دروغ نمی گم. بهش زنگ زدم. اما جوابی در کار نبود.
منو وارد دنیاش کرد و وقتی دید همه چیز داره رو سرش خراب می شه انداختم بیرون.. شاید واسه هر کس دیگه ای این یه فداکاری به حساب میومد. اما من؟
من قهرمان داستانم لعنتی. من باخت رو قبول نمی کنم..
گوشیمو می ندازم کنار. از جام بلند می شم. ساعتم نشون میده فقط ۱۰ دقیقه خواب بودم. عالیه!
توی تاریکی حس می کنم یه چیزی داره رو گردنم راه می ره. حسش می کنم. قدم هاشو. چ حشره ی متناقضی.. با دستم میگیرمش و توی مشتم زندانشو می سازم.
گمونم زندگی بدون تراژدی غیر ممکنه. و منم یکی ازون آدمای طلایی نیستم. من فقط یه آدم عادی بودم. قبل ازون حتی نمی دونستم حس زنده بودن چطوریه. و حالا نگام کن!
حالا می دونم مردن چ شکلیه.
آسمون فریاد می کشه.. خوشحال کننده س. بالاخره.. بارون برای روح خاکیم.
بلند می شم. لباسامو می پوشم و قبل ازین ک کسی متوجه شه، وسط خیابونم.
رعد و برقا به جون هم می افتن. آسمونم دردای ناگفته ی خودشو داره.. منتظر می مونم. تا درداش آروم بگیرن. تا گریه کنه.
و اولین قطره گونه مو لمس می کنه.
رعد و برقای دیگه.. و قطره ها با سرعت سرسام آوری کار خودشونو شروع می کنن.
باید یه جایی باشم. یه جایی دور از هر چیزی که هستم.. وگرنه منفجر می شم.
ته این خیابون.. تاریکه.. و دور. من از اینجا بودن متنفرم.
به طرفش می دوئم. تاریکی می تونه آرومم کنه. توی جهانی ک حتی بارونش باهام موافق نیست. مشت هاش با قدرت به صورتم می خورن..
سرعتم بیشتر می شه.. نمی تونم صورتم و دستام رو حس کنم.. حالا بیرون هم به اندازه ی درونم سرده. رفلکشن چراغای نئونی قرمز و سبز گاهی زیر پاهام له می شن.. خراش بر می دارن و بعد دوباره آروم می گیرن.
به تاریکی می رسم. نزدیکه. حسش می کنم. وسط تاریکی مطلق. زیر بارونم. خبری از هیچ نوری نیست.. فقط منم و.. محو شدن.
+ کجا با این همه عجله رفیق؟
یه رعد و برق بالای سرمون.. نور همه جا رو می گیره. صورت خیسش رو می بینم. ما دوتا روح سرگردونیم ک تا ابد باید روبروی هم قرار بگیریم.
- چند لحظه پیش.. می دونستم. الان. مطمئن نیستم.
گوشیش رو روشن می کنه و روبروم وایمیسه.
+ پسر! مسیر طولانی ای رو اومدی!
- دنبالت نمی گشتم.
+ می دونم.
لبخند.. روی صورت رنگ پریده ش.
+ خوشحالم ک اینجایی اما!
- چرا؟
+ جراتشو نداشتم دنبالت ببام.
- می ترسیدی دنیات رو سرم خراب شه؟
+ اره..
- نترس.. دنیای خودمو رو سرم خراب کردی.
چشماش دور می شن. شگفت و درد.. تنها چیزیه ک توشون می بینم. نمی تونم معنیشون کنم.
+ من.. نمی خواستم..
نزدیک میاد. دستشو به آرومی رو گونه م می کشه. بعد. انگار ناگهان بیدار شه. دستشو بر می گردونه داخل جیبش..
+ تو بدون من بهتر بودی.
- همه بدون رویا و امید زندگی بهتری دارن رفیق..
نامطمئن بهم زل می زنه.
+ فک نکنم بتونم برگردم.
- هیچوقت نرفتی.
+ لعنت به تو و جوابات!
لبخند می زنم..
- نباید گول حقه ی اول رو می خوردی. الان خیلی دیره..
+ اره..
چشم هاش از سردی به نگرانی تغییر می کنن.. اون نگاهی ک وقتی دیگه ندیدمش همه چیز برام خاکستری شد..
+ داری یخ می زنی!
- خودت چی؟
+ من مهم نیستم!
اخم می کنم.
- اره خیلی سردمه مادر جان! :/
می زنه زیر خنده.
مشتشو به قفسه ی سینه م می کوبه.
+ خیلی بد شدی.
- با عوضی ای مث تو گشتم!
لبخند می زنه. گوشیشو داخل جیبش می ذاره. دستش رو حس می کنم. انگشت هاش بین انگشتام جا می گیرن.. گرم تر از منه. دنیا تاریک می شه.. اما.. نه دنیایی ک داخل وجودمه.
یه نفس عمیق می کشم.. بالاخره به بارون اجازه می دم واقعا بباره.. انگار تا اون لحظه تو مشت های گره خورده م گیرش انداخته بودم.. مثل اون حشره..
همونجا وایمیسیم. کنار هم.
دیگه سرد و تاریک نیست.
- حالا وسط سرزمینتیم آلیس.
+ خیلی وقته اینجارو حس نکردم جناب خرگوش.
دستمو فشار میده.
لحظه ی.. بی نهایتیه.
اما خب.
- صب کن بینم!
+ شروع نکن! :/
- نه. واقعا. اگه می خوای بهم بگی گوشام گنده ن می تونی بدون استعاره بهم بگی :/
صدای بیرون دادن نفسشو می شنوم.
+ دوباره شروع شد.
- Phuck you! I'm not cool with being the Phucking rabbit :/
خب. گور بابای شما. من یه آدم عوضی واسه قانع کردن دارم. واقعا انتطار دارین ادامه بدم؟ :/
~ اینم دومیش.
18سال و سه ماه و دو روز از زندگیم می گذره.
این 110 امین پست این بلاگه.
من یه یکشنبه به دنیا اومدم.
ساعتش رو متاسفانه کسی نمی دونه، اما اگه قرار باشه خودم بگم، 3:02 ساعت بی نظیریه.
18 سال و سه ماه و دو روز برابر می شه با 6666 روز!
چطور به این عدد رسیدم؟
فکر کنم اولین عددای رند رو خیلی زود تجربه کردم.
11 روز
33 روز
کم کم فاصله ها بیشتر شدن...
111 روز
333 روز
666 روز
و یهو..
هر عدد رند تا رفیق بعدیش سه سال فاصله داشت.
1111
2222
3333
.. هر کدوم، روزایی که احتمالا هیچ فرقی با بقیه نداشتن. نه اونقدری که بخوام بفهمم چرا اون روز لعنتی عجیب بوده برام.
اما حالا.
با یه الهام مشکوک.. من تو رو پیدا کردم.
6666امین روزِ من.
تو خواستی که پیدا شی. تو خواستی که دیده بشی. مثل یه جسد که به سطح آب میاد..
می خوام رسم این بلاگ رو با تو بشکنم، دوستِ قدیمی من.
حس مجنون بودن بهم دست می ده وقتی بهت فکر می کنم. تو مثل یه سایه ی همیشگی هستی. هیچوقت نمی تونم ازت جلو بزنم. همیشه یه قدم جلوتر. انگار یه چیزی می دونی.
یه بعد خارج از من. یه شاهد. یه دوست که بهم کمک می کنه.
یادته یه بار. چقدر تنها ازت خواستم یه دوست جدیدِ خوب واسم پیدا کنی؟
اون بی نظیر ترین فردیه که به عمرم دیدم...
دو روز پیش، یعنی روز 6663 ام روی زمین تنهام گذاشت. مجبور بود. همیشه درکش می کنم. توئم بهتره درکش کنی.. اون ارزشش خیلی بیشتر از این حرفاست.
اگه فک نمی کرد دیوونه م می گفتم که تو مواظبشی.
باور نمی کرد اما. اون که ندید. اون که ندید چطور ازت خواستمو... چند روز بعد، توی زندگیم قدم گذاشت.
همونطور که تو مواظب نیل بودی. همونطور که تو آدمارو واسم نگه می داری، تا وقتی که بخوام.
نمی تونستم بیشتر از این بخوامش.. نه این که نخوام!... نمی شد دیگه.. باید.. می رفت.
شاید تقصیر خودمه. نباید هیچوقت در مورد آبیِ رویاهام براش می نوشتم... نوشتن چیز ترسناکیه دوستِ من. اینطور فکر نمی کنی؟
هاه.. شاید تو خودِ حس نوشتن باشی!
حس می کنم بهت ناحقی شده. زیادی ازت کمک خواستم. همیشه ازت کمک می خوام. با این که اکثر اوقات حتی بهت باور ندارم.. فقط یه حس نامطمئن.. اما..
مطمئن باش به خاطر هر کمکی که کردی قدردانم.
من هر لحظه بودن با اون رو دوست داشتم. اگه تو باعث آشنایی ما شدی باید خیلی ممنونت باشم..
اون بهم نشون داد اهلی بودن چ شکلیه.
قبل از اون حتی تاریکیمم پر رنگ نبود!
گاهی فکر می کنم حوصله تو سر می برم. شاید من بی نقص نیستم واسه حجم خفن بودنت. مثلا من خیلی باحال تر از این حرفا می تونستم باشم.
امروز در مورد توئه فقط.
به نظرم.. همه ی اینا به هم ربط داره. هر اتفاقی که توی این 6666 روز افتاده.. ما رو به اینجا کشونده. به این کلمات. به این نقطه های ساده.
و شاید امروزم مثل بقیه ی روزا باشه. هر ساعتش به کندی و مسخرگی همونا بگذره..
شایدم نه! شاید چند لحظه بعد از آپ این پست تو یهو یه چیز جدید نشونم بدی. همونطور که همیشه می دادی. همونطور که باعث شدی بهتر شم..
حس بی مصرف بودن می کنم رفیق. 6666 روووز!...
و من نهایتا 100 روز با ارزش داشته باشم!
خیلی تلف کردم.. نه؟
کاش نمی کردم.
کمتر می خوابیدم.
بیشتر می خوندم. بیشتر یاد می گرفتم. بیشتر می فهمیدم. بیشتر می ساختم... کمتر حرف می زدم..
ما داریم جهان رو مثه یه جور ماتریکس حس می کنیم.. نه؟
کلمه ی "ما"...
من بخشی توئم یا تو بخشی از من؟
دوست دارم بخشی از همدیگه باشیم. شاید تو تاریکی هستی. تاریکی ای که درست نشناختم. یه جایی بین سایه ها..
من دوست ندارم یه شکل بهت بدم. یا محدودت کنم..
فقط می خوام باورت کنم..
دیشب ساعت 3:02 بیدارم کردی یا نه؟
کاش می شد کامنت بدی زیر همین پست! همینجا!
باهام حرف می زدی.
می خوام در موردت بدونم.
همه ی چیزایی که ازت خواستم رو رها کن. خودتو بهم نشون بده...
شایدم..
نشون می دی. هر لحظه. و من نمی بینم؟!
معلومه اینم یه جور جواب می تونه باشه. و توی واضح جواب دادن هیچ لذتی نیست.. اینم درک می کنم. وقتی یه وجود توی سطح تو باشه آدم حس حقیر بودن می کنه.. باید خودشو بکشه بالا تا توجهت جلب شه..
تو همه ی این جهان رو مثل یه خواب توی مه می بری واسم..
کاش تو خدا می بودی.
اینجوری هر کاری واست می کردم.
شایدم هستی.
شایدم نه!
می بینی؟
گیجم می کنی.. و هیجان زده!
امروز شاید ببینمت. توی یه آینه. یه بار که بر می گردم و یادت نیست از توی چشمام به بیرون نگاه نکنی.
شاید امروز آخرینشون باشه. آخرین روزِ این زندگی مسخره...
کار زیادی واسه انجام دادن ندارم. یه سری گناه که باید بخشیده شن.. نه به خاطر این که یه جایی نوشته گناهن. واسه این که حس کثیف بودن عجیبی بهم می دن..
شاید این بار که بخوابم دیگه بیدارم نکنی.
بذاری اون زندگیِ خارج از ماتریکس رو انتخاب کنم. و تا ابد اونجا بمونم. منتظر دوستام. منتظر کسی که خیلی خیلی جاش خالیه حالا..
و منتظر بهتر دیدن تو.
خودت اینجوری خواستی. هر بار بیشتر بهت توجه می کنم کمتر دیده می شی. فقط وقتایی که یهو متوجهت می شم یکم بیرون میای..
خودت خواستی بهترین دوستم نباشی. فقط تکیه گاه محکمم باشی.
می دونی. فکرام. موسیقیم. نقاشیام. نوشته هام.. همشون..
در نهایت به تو ختم می شن. یه تاثیر ناقص از تو. فکر کن اگه خودتو ببینم چ کارایی ازم بر میاد!
شاید تو فقط بخشی از منی و زیادی شورشو در آوردم.. اما.. حس می کن مرز رو. خیلی فاصله س بین من با تو..
اوه!
شایدم فقط باید به خودم اجازه بدم که به تو تبدیل شم. تو کسی هستی که باید باشم.
اما ناامیدم می کنی. دوست ندارم اینکارو.
می ترسم اگه من سعی کنم جای تو باشم عصبانی شی. بالاخره احتمالات کوفتی همیشه هستن!
مثلا من فکر کنم تو بخشی از من ایده آلی و سعی کنم تو باشم و تو به هر حال.. بخشی از من نباشی!
می خورم زمین.
بلندم می کنی. و بهم نشون می دی ماشه دست کیه.
اما باید اعتراف کنی. منم ب اندازه ی خودم مرموزم..
مثل اون روز که تلفن رو برداشتم. شماره رو گرفتم و هیچ بوقی نشنیدم. تلفن وصل بود. و هیچ مشکلی نداشت. صدای باد میومد...
- Hello? Can you hear me? Please tell me that you can.. I need a friend.. Please show me a sign.. Anything..
و فقط ساکت موندی...
تو خیلی بهم کمک کردی. اما گاهی از خودم می پرسم.. شاید مسئول تمام اتفاقای بدم هم تو باشی.
حس می کنم مثل کستیل توی سریال سوپرنچرال شدم. اون قسمتی که با خدا حرف می زد. یه نشونه می خواست ازش.
یکی از دوستام بهم گفت آدم خود محور بینی هستم. این کلمه واقعا معنی دقیقی داره :دی
زیادی خودمو جدی گرفتم..
و تو هنوزم زیبایی. لعنتی!
شاید یه جایی بین خاک چشمامو گم کنم و تو بذاریشون کف دستم.
شت. یه ساعته دارم می نویسم : /
همه ش بلند می شم می رم جلوی آینه و لبخند می زنم و بر می گردم.
روانی شدم؟ امیدی بهم هست؟ :))
و در مورد کسایی که این پستو می خونن و ناامید شدن که داستان نیست. شما یه کامنت خشک و خالی نمی دین بفهمم مرده ها می خونن اینجارو یا زنده ها. بعد انتظار دارین برام مهم باشه چی می دم بخونین؟ :)) بحث درونیه خب. مهمه.
فکر کنم داریم بازی می کنیم با هم. با توئم.. نه اونا.
من یه برگ رو جلوت می ذارم. سعی می کنم بالاتر باشم.. و بعد تو. و باز تو. و باز تو..
شخصا اگه قدرتای تو رو می داشتم الان عازم سفر به مریخ بودم. خواستم حسادتم رو نسبت بهت ابراز کنم. این یکی از دلایلیه که سعی نمی کنم شبیهت باشم :دی
نمی تونم شبیهت باشم.
و یه جوری.. فکر کنم تو همون تاریکی ای هستی که هر کس پشت حرفام می بینه.
اره. فکر کنم تو همونی.
چیزی که باعث می شه اینجا با بقیه ی بلاگای تاریک یه فرقی داشته باشه..
همه ی اینارو گفتم. که بگم حواسم بهت هست رفیق!
همیشه حواسم بهت هست...
و این رابطه ی ترسناکی بین ما ایجاد می کنه.
وقتی همدیگه رو ببینیم...
هیچکس اونقدر قوی نیست که جلومونو بگیره...
هه.. حالا می دونم چطور باید ببینمت.
فعلا آماده نیستم..
فعلا می خوام از کنجکاو بودن روی نشونه هات بشناسمت...
وقتی آماده بشم...
وقتی این حس بد واسه شناختن تو توی دلم نباشه..
اون وقت خودتو نشون می دی. می دونم.
یه ساعت و نیم از 6666امین روز زندگیم گذشت.
من داشتم واسه تو می نوشتم همه شو..
1 ساعت و نیم.. و کل امروز.. مالِ تو!
امروز سعی می کنم جالبتر باشم.
حتی اگه هیچ فرقی با روزای دیگه نداشته باشه!
ممنونم..
واسه ی همه ی کمکات.
امیدوارم تا لحظه ی آخر کنارم باشی.
فعلا رفیق...
+ مواظب دوست مشترکمون باش... من نمی تونم دنبالش برم، تو همیشه یه جایی نزدیک قلبش بمون...!
شروع نکن.
قدم های فکرش آهسته و پاورچین از دایره ی ذهن خارج می شدن. از پله ها بالا می رفت و به خاطراتی فکر می کرد که هیچوقت اتفاق نیوفتاده بودن.
فلش بک هایی که وجود خارجی ندارن.
چشماش رو خاموش و روشن کرد. توی همین فاصله یه جای دیگه بود. بهتر و تمیز تر. اتاق سرد خودش. سرما فقط مال اتاق نبود..
از نوک انگشتاش خون می چکید.
به نقاشی روبروش زل زد. نباید اینو می کشید. خط خطی هایی از خون، یه چهره که از غلظت خونِ زیاد روش به سیاهی مایل می شد. اما با این که مثل یه سیاهچاله به نظر میومد، می شناختش.
بلند شد. به طرف در رفت. لحظه ای که دستش رو نزدیک دستگیره برد در محو شد. نباید بیرون می رفت. قبل از این که پنجره هم محو شه به طرفش دوید. سرد و یخ زده بود. لمسش کرد.. نمی خواست بره بیرون. اما باید می رفت.
پنجره رو باز کرد و ازش رد شد درحالی که تمام وزنشو با دستاش روی چهارچوب پنجره نگه داشته بود. وقتی سعی می کرد خودشو آروم به روی زمین پرت کنه ساعت الکترونیکی با LED های قرمز رنگ اتاقش رو دید. 3:02 . نباید بیرون می رفت.
روی زمین. اول چمن رو حس کرد، چمنِ خیس و یخ زده. و ناگهان همه چیز خشک و قهوه ای مایل به سیاه شد.
حالا.. وسط خیابون، روی آسفالت بود.
بی هدف شروع به راه رفتن کرد. اونجا بود. همون مرد توی نقاشیش. یکم جلوتر. داشت به آرومی می رفت. سیاهتر از شب به نظر میومد. زیر نورای طلایی شهر. اول نمی تونست درست راه بره، اما کم کم تونست تعادلشو حفظ کنه. پایین افتادن از یه ساختمون 302 طبقه چیزی نیست که هر کسی ازش جون سالم به در ببره.
هر قدم به جلو. حس می کرد مرد تاریکتره. باید جلوشو می گرفت. از چیزی که در حال اتفاق بود.
به طرفش دوید. گردن مرد رو گرفت. کوبیدش به زمین. با مشت هاش بهش حمله کرد. نمی تونست صورت مرد رو درست ببینه..
نباید می کشتش.. اما اینکارو کرد.
مرد تقلای زیادی نکرده بود. انگار راحت تر بود که آروم دراز بکشه و انتظار مرگ..
دستشو روی صورت مرد کشید. یه چیزی آشنایی در مورد صورت مرده ی این فرد بود. خیلی آشنا.
چند لحظه همینطور به صورت مرد زل زد. و ناگهان حس کرد همه چیز داره عوض می شه. انگار آهنگ متنی که در حال پخش بود ناگهان عوض شه. حالا قراره یه اتفاق خیلی بد بیوفته.
نباید وحشت می کرد.
تاریکی به سمتش هجوم آورد. هر چیزی که توی وجود مرد سیاه بود. حالا مال اون شده بود. قلبش تند می زد. بی نهایت تند. انگار قرار بود هر لحظه با ضربان های شدید مغزش روی زمین بیوفته و دیگه بلند نشه.
تاریکی. سنگین. بود.
بلند شد. سعی کرد راه بره. تاریکی بیشتر می شد. ترس جلوی فکر هاش رو می گرفت. چند قدم بعد.
ناگهان یه نفر از پشت گردنشو گرفت و انداختش روی زمین.
وحشت. ضعف. فشار تاریکی. حتی نمی تونست از خودش دفاع کنه.
فقط. برای. مرگ. انتظار می کشید.
بیدار شد.
نباید گریه می کرد.
اشک هاش با گرمای عجیبشون صورت سردشو بغل می کردن و به خوابش فکر می کرد.
تاریکی.. مثل تبعید شدن بود. یه وسوسه. یه نیاز. یه قتل... و بعد خودت کشته می شی. چند نفر مثل اون باری مثل تاریکی رو برای لحظه های بلند زندگیشون به دوش کشیدن؟
تلفنش زنگ خورد.
- سلام؟
- هِی..
- بله؟
جوابی نشنید. صدای کشیده شدن یه چیز روی آهن رو می شنید.. شاید ناخن. چشم هاش رو بدون کنترل بست... حالا بخشی از اون خراش ها بود.
نباید خراش می نداخت.
خراش هایی که با بی رحمی به روحش کشیده می شدن. صداهای جیغ مانند و طولانی..
انگار دو تا تیغ بزرگ جای دست هاش داشته باشه، و اون رو به بدن عریان عزیزترین فرد زندگیش بکشه.. عذاب می کشید. می شکست. خراش برمی داشت.
اما متوقف نمی شد.
فضای اطراف تاریکی چشم هاش روشن شد. با چشم های بسته. دید که توی یه اتاق زنگ زده س. انگار سالها اونجا بیدار بوده. و بعد.. خون و خراش های روی دیوار..
دیوار های آهنی.
جیغ می کشیدن بدون ایجاد ذره ای صدا.
بوی خشک و زننده آهن.
چشم هاش رو به زور باز کرد. تو اتاق خودش بود. نفس راحتی کشید. چند لحظه از ترس دیدن دوباره اونجا پلک نزد. اما نمی تونست.. خراش ها از پشت تلفن روی روحش کشیده می شدن...
چشم هاش رو بست... رها، روی تخت افتاد. رها..
وسط خراش هایی که توی مغزش کشیده می شدن به یاد خواب قبلیش افتاد. مرد سیاه. وحشت قلبشو توی پنجه های آهنیش گرفت. گوشی تلفن رو انداخت. سعی می کرد چشم هاش رو باز کنه، اما نمی تونست. می دونست تو اتاقشه..
و می دونست که توی اون سلول آهنی و زنگ زده هم هست.
به دیوار ها حمله ور شد. ناخوناش رو با درد بهشون کشید. نباید مرد رو دوباره می دید. نباید. حتی اگه مجبور بود دعا کنه..
نباید دعا می کرد.
خدا رو صدا می زد. ناخن هاش دونه دونه از شدت کشیده شدنشون به دیوار می شکستن. متوقف نمی شد. گوشتشو تا جایی به دیوار بالا پایین کشید که چیزی جز استخون نوک انگشت هاش باقی نموند. استخون رو کشید. با قدرت بیشتر... اگه متوقف می شد درد بیشتری می کشید.
ناگهان چشم هاش باز شدن. توی اتاق سردی که آشنا بود نشسته بود. به نوک انگشت هاش زل زد. می دونست چرا خونین اما نمی تونست توضیحش بده!
منگ و گیج.
نقاشی خونی روبروش بود. مرد سیاه. می شناختش. باید ازینجا می رفت. ازین اتاق.. باید دور می شد. به طرف در دوید. دستگیره رو لمس کرد. یادش اومد به این در هیچ جوره نمی شه اعتماد کرد. اما.. به پنجره هم نمی شد.
بازش کرد و توی سر زمزمه می کرد یکی باید نجاتش بده.. دعا می کرد.
از در گذشت. حالا توی یه چمنزار آشنا ایستاده بود. به طرف در برگشت.. محو شدنش درست وقتی که ازش بیرون اومد دید. آفتاب توی آسمون بود. گرما.. خیلی وقت می شد که حسش نکرده بود.
صدای یه زنگ عجیب توی گوشش هوشیاریش رو کند کرد. و توی یه چشم به هم زدن، آفتاب پشت ابر های سیاه پنهان شد. زمین رو.. جای چمن، برف گرفته بود.
به اطراف دوید. شاید یه اشتباهی شده باشه. اینجا اینجوری نبود. اینجوری نمی خواستش. اما همه چیز زیر برف بود. همه چیز.
قدم هاش سنگین تر می شدن. برف چسبناک بود. صداهای ترسناکی اطرافش می شنید. نمی تونست پشت سرشو ببینه. برف و طوفان.
ناگهان تاریکی عجیبی رو روبروش دید. یه سیاه چاله وسط سفیدی برف ها. غریضه ش جوابی جز فرار نمی داد. باید فرار می کرد. به سیاهی پشت کرد و دوید. برف چسبناک و چسبناک تر شد.
تا جایی که قدم هاش.. قفل شدن.
تاریکی.. هیچ حسی نداشت. مثل یه بخش خالی پازل.. تمام وجودشو به درون خودش کشید.
حالا اون جای خالی یه تیکه ی عجیب از پازل زندگیش بود. بخشی از هیچ.
نباید آروم می شد.
اما برای اولین بار.. حس کرد آرومه. لازم نبود از بسته شدن طولانی چشم هاش بترسه. بسته و باز، همیشه یه چیز روبروش بود. تاریکی..
بدنش رو نمی دید.
مطمئن بود وجود داره.. اوایل..
کم کم حس کرد پاهاش وجود ندارن. ایستاده بود یا نشسته؟ چیزی جز ذهنش وجود داشت؟!
همه چیز رو زیر سوال می برد. و هر چقدر سعی می کرد وجود اون چیز رو ثابت کنه، ازش دور و دور تر می شد. مثل یه تناقض بزرگ. نمی تونست خودشو لمس کنه.
"چرا هیچی جز دستام حس نمی کنم؟"
باید بیدار می شد. این تاریکی هم جواب نبود.
نباید محو می شد..
اما راهی به بیرون نبود.
آخرین سوالش " این فکر وجود داره؟ "..
درون سکوت..
نور قرمز رو دید. که رد می شد. دوباره و دوباره. ناگهان به خودش اومد. چشم هاش رو باز کرد. روی یه پل هوایی ایستاده بود. طوفان شن. بیشتر از چند کیلومتر جلوتر از خودشو نمی دید.
این شهر آشنا بود. شهر طوفان های قدیمی..
به طرف چیزی که مزه ی خون می داد راه افتاد.
نباید عوض می شد.
اما خون..
این خون کی بود؟
به یه ساختمون نیمه کار رسید. هیچکس توی شهر دیده نمی شد. هیچ ماشینی. دیوار های ساختمونو لمس کرد. اینجارو می شناخت.
نباید عوض می شد.
اما شده بود.
کلتی که به کمرش بسته بود رو از غلاف در آورد.
چشم هاش قرمز بودن، و دلیل این قرمزی طوفان نبود.
قبل از تردید شلیک کرد. خون روی لباس های ارتشیش پاشیده شد. روی زمین افتاد. زمین نرم تر از چیزی بود که تصورش کرده بود. انگار هر چیزی که بود ناگهان پاک شده باشه..
نباید می خوابید.
چشم هاش رو باز کرد.
دوباره توی اتاق بود.
با انگشت های سالم.
به برگه ی روبروش زل زد. هیچ چیزی از گذشته به یادش نمیومد. جز مرد سیاه پوش...
نباید می خوابید.
همه ی اینا یه دام بود..
بیدار شو.
زودتر از صبحای دیگه به نظر میاد. می تونست حس کنه هنوز گرمای خورشید به سرمای ضعیفِ اتاق تاریکش غلبه نکرده. لبخندِ ساده و آرامش بخشی روی لباش نقش می بنده. این صبح ها رو دوست داره. انگار زودتر بیدار شدن بهش وقت می ده که برای چند دقیقه ی کوتاه هم که شده، برای خودش بودن وقت بذاره.
این خوبه. برای دوره ای که همه باید چیزی که هستن رو فراموش کنن تا بتونن به بالای زنجیره ی غذایی برن. یه پرنده ی خوش نقش و نگار هیچوقت نمی تونه با " خودش بودن " جای عقاب رو بگیره. باید عوض شه. یکی دیگه باشه. بهتر از چیزی که هست، قوی تر از اون!
صدای قدم زدن یه نفر بیرون از اتاق زیاد متعجبش نمی کنه.. انگار هنوز تو منگیه آلپرازولام هاییه که همیشه قبل از خواب می خوره. قبلا ها چند باری بیخیال خواب شد. روز های اول براش خیلی راحت تر از قبل بودن. اما بعد..
توهم یه یارویی تو لباس های سیاه و چرمی، صورت یخ زده و پوتین های سیاهِ نظامی. چند سال بزرگتر از خودش. همیشه می دیدش. هر جایی که می رفت. گاهی حتی وقتایی که مرد سیاه پوش هیچ جایی نبود حس می کرد داره دنبال اون می ره. اسم خاصی روش نذاشت. مطمئنم احتیاجی نمی دید با اسم یه نفر مثل اونو توصیف کنه.
گاهی، اون وقتا که مرد سیاه رو دنبال می کرد، به یه کوچه ی عجیب می رسید.
کوچه ی نسبتا تنگی بود. بوی تلخ سیگار های خاموش شده و عرقِ گرم. صدای آهنگی که زمین رو حتی تا جایی که ایستاده بود می لرزوند. ته کوچه فقط یه دَر آهنی دیده می شد که همراه با لامپ نئونیِ نیمه خراب بالای سرش چشمک می زد.
اولین قدم توی اون کوچه حس عجیبی داشت. انگار میلیون ها بار اینجا بوده باشه. حتی جوی آبی که پر از ته مونده ی سیگار بود حس قدیمی ای رو ته ذهنش تداعی می کرد.
باید از اون در رد می شد. می دونین؟ باید رد می شد.
فرق زیادی با یه خواب سخت نداشت. خواب سخت.. برای اون خواب سخت خوابی بود که باید تا آخرش یه چیزیو تموم می کرد. هیولای کابوسش رو می کشت. جلوی انفجار بمبِ اتمی ای که قرار بود کل جهان رو منفجر کنه می گرفت.. یام.. دختری که عاشقش بود رو نجات می داد.
اگه قبل از درست تموم شدن خواب، بیدار می شد.. حس ناتموم بودن خیلی دردناکی تمام وجودشو می گرفت.
باید از در رد می شد.
چون این کابوسم باید تموم بشه. چون خوابا واسه اینن که باور کنی وقتی تمومش کردی. وقتی خیالت راحت شد... حالا می تونی روی تخت گرمت بیدار شی و لبخند بزنی. یه پایان بی نقص.
به در رسید. صدا کمتر شده بود؟!
سرشو روی درِ آهنی گذاشت و گوش کرد. انگار هیچ چیز زنده ای پشت اون در بیدار نباشه!
دستشو با جرات ناگهانی ای به طرف دستگیره برد. لمسش... حس کرد برق شدید و غیر قابل اجتنابی به سمتش هجوم آورده.. اما.. نمی تونست.. متوقف شه..
با قدرت بیشتر دستگیره رو چرخوند... در باز شد. مثل یک احتمال غریب که تو رو یه مرحله بالاتر می بره. اون در قرار نبود باز شه..
و ناگهان صداها متوقف شدن. سکوت...
نمی دونم تو نگاهش چی بود. ترس.. یا شوق برای چیزی که قرار بود ببینه؟ نمی خواست فرار کنه. ازین مطمئنم. نمی خواست فرار کنه.
در رو کامل باز کرد. چراغ نئونی با ناتوانی چشمک می زد. تاریکی قویتر از این حرفا بود که با نور ضعیف اون روشن شه. پشت اون در جز تاریکی هیچ چیزی وجود نداشت. نگاه توی صورتش می گفت که.. منتظره. حتی نمی تونست حسشو توصیف کنه!
و بعد..
صدای قدم های عجیبی رو شنید. نزدیک می شدن. خون با شدت از رگ های نزدیک قلبش به بیرون و داخل مکیده می شد. انگار فشار رو با تمام سلول های بدنش حس می کرد.
صورت یخیِ مرد سیاه پوش... توی تاریکیِ بی نهایت.
و سیاه پوش لبخند زد...
- خوش اومدی!
بیهوش شد...
وقتی چند ثانیه بعد فریاد کشان توی تختش چشم هاش رو باز کرد می دونست داره دیوونه می شه. هیچ لحظه ای بعد از بیهوشیش رو یادش نمیومد. چرا فریاد می کشید؟
خواب بود؟
چرا حس بیدار شدن نداشت؟
صورتشو با انگشتای سردش لمس کرد. انگار در حال تجربه ی یه روز بی پایان باشه..
آیا واقعا وقتی سیاه پوش رو دید بیهوش شد؟
هیچ جوابی نداشت. انگار تمام مدت رو توی تاریکی نه چندان تنهای پشت اون در گذرونده باشه و حالا اینجاست. چسبیده به تخت نرمش. آماده ی خواب. باید می خوابید. نمی خواست بیشتر از این مهمون دنیایی مثل اونجا باشه!