Secret Window

It's the words that don't mean anything anymore

Secret Window

It's the words that don't mean anything anymore

"بیدار شو.."


توی بیمارستانم. به سر و صدای مریضای دیگه توجه نمی کنم. من چیزی که می خواستمو دیدم. حالا حالا ها روی هوا می مونم. هنوزم تاریکه. اما بوی خون رفته. انگار یکی داره اینجارو تمیز میکنه. خوبه، دوست ندارم به بوی آهن عادت کنم.


از روی تخت بیمارستان پایین میام. با این که دقیقا هیچ نوری دور و برم نیست راه رو بلدم.. یه بار تا اون در رفتم. دوباره هم می رم. مثل همیشه...


راه رفتن به طرف این در مثل راه رفتن توی بزرگراه جهنم می مونه. مطمئن باش یه نفر قصد داره تا ابدیت فقط راه بری.. اما من امیدمو از دست نمی دم. می دونم پشت در، پشت دنیا، یه جایی به انتظارم نشسته. می تونم حسش کنم.


" نیشتو ببند."


چرا می خندم؟..


چون دیگه ضربه ها دردناک نیستن...


یاد گرفتم عاشق این درد باشم.



به در می رسم.. دستگیره رو می چرخونم. نمی خوام بخوابم.. می دونین؟ حس می کنم با خوابام یه چیز با ارزش رو از دست می دم..


و نور... همه جا رو پر می کنه.


توی متروئم. وایمیسه. از در مترو بیرون می رم.


گوشیم رو از توی جیبم در میارم.


" دنبال یه ساختمون آجری بگرد. من آبیم. "


صفحه رو خاموش می کنم. به طرف پارک راه می افتم. بزرگ و سبز. حس می کنم قراره بین شاخه های درختا گم شم. توی پیاده رو هاش راه می رم.


" شما می دونین دیوارای آجری کجان؟ "


هیچکس نمی دونه. انگار نمی شه تقلب کرد. باید پیداش کنم. سر یه پیچ می چرخم و به طرف قلب پارک راه می افتم. شهر بازیِ ترسناکِ پارک با هیاهوی آدمایی که میان و می رن. چرخ و فلک بزرگی که وقتی بهش نزدیک می شم حس می کنم زیادی بی مقدارم. چطور این همه آدم زنده ن و ادامه می دن؟


دلم واسه بیمارستان تنگ می شه.. اونجا می شه منطقی به جهان فکر کرد. اونقدر گهه که همه روانی شدن.. اما اینا چی؟


از شهر بازی می گذرم... بین درختا بی هدف ادامه می دم. ساعت داره به 6 نزدیک می شه. خورشید هنوز غروب نکرده. می تونم الانو با صبح عوض کنم و هیچکس یه لحظه هم تعجب نکنه!


گوشه ی سازه ی آجری رو می بینم. به طرفش می رم.


گوشیم می لرزه:


" ساختمون رو دور بزن. "


آروم قدم می زنم. اطراف رو زیر نظر می گیرم. هر آبی ای می تونه اون باشه.


اما نیست..


ساختمون رو دور می زنم. هنوزم نمی بینمش. ادامه می دم به قدم زدن.. یه راه پله می بینم. راه پله ی عجیبیه.. فکر کنم قبلا در موردش بهم گفته. اما نگفت که ازش برم بالا..


از راه پله رد می شم. صدای یه نفر رو می شنوم که واسه بقیه سخنرانی می کنه. به طرف صدا می رم. گوشام همیشه چیزای درست رو می شنون.


همه روی یه سکوی ال مانند نشستن... و اون. من رو می بینه.


لبخند میاد روی لباش. هیچوقت این لبخند رو فراموش نمی کنم... لبخند شیرینی که حالا بار دومی می شه که می بینمش. به طرفش می رم. پشت سرش وایمیسم. روی سکو نشسته. اون بخشی از سخنرانی نیست.


منم لبخند می زنم. بهش می رسم..


- ماجرای اینا چیه؟ کلاس تئاتره؟


+ یه چرت و پرت جدید. بهش می گن Network. بیا بالا.


روی سکو کنارش می شینم.


- خوبی؟

 

+ آره..


- چقدر منتظرت گذاشتم؟


+ نیم ساعتی می شه!


می خندم.


- بازم زود اومدی!


+ هومم..


- هنوزم مثل خواب می مونه.


+ خیلی!


از توی کیفش آدامس در میاره. طرح روی کیفش نظرمو جلب می کنه... گوزن های سفید رنگ با پس زمینه ی خاکستری. به لباسای آبیش میان.


+ آدامس بزن!


- همین الان می خواستم ازت بگیرم یکی!


+ مال من نیس. یه یارویی بهم داد.


- همیشه هوا اینجوریه یا به خاطر منه؟


+ به خاطر توئه!


ترسم از چشماش ریخته. حالا می تونم ساعت ها بهش زل بزنم و نترسم که محو شه.. حالا می تونم نقاب هاش رو بزنم کنار. کسی که اون عقبا نشسته رو بشناسم.. البته.. احتیاجی نیست.


همین الانم می شناسمش.


- الان می شه چیزایی که ضبط کردیو بدی بهم؟


تبلتش رو از روی سکوی سیمانی بر می داره.


- تو واقعا مایه ی ننگ تکنولوژی هستی نیل!


می خنده و به کارش ادامه می ده. چند لحظه توی سکوت صدا ها رو از تبلتش به گوشیم انتقال می ده. بعد با یه نگاه عجیب بهم زل می زنه:


+ آلبومت رو نتونستم توی تبلتم بریزم. قرار بود ثانیه به ثانیه شو برام توضیح بدی!


- خودمم ندارمش! ولی می تونم داستان هر ترک رو بهت بگم..


+ صدامونو ضبط کنم؟


- آره حتما. چقدر وقت داریم؟


+ چهل دیقه!


- بد نیست. کمتر ازینا هم داشتم!


می خندیم..


به چشم هاش نگاه می کنم. حالا می ترسم به اندازه ی کافی بهشون توجه نکرده باشم. نمی خوام از یادم برم.. من حافظه ی تصویری نابودی دارم.


- شما هم اینجا تمرین می کنین؟


+ الان نه.. اما قبلنا کلاسام اینجا بودن.


- شروع کنم؟


+ آره صب کن..


تبلت رو چک می کنه.


- درسته؟


+ چند دیقه س داره ضبط میکنه دیگه.


-خب. باهام مصاحبه کن!

 

می خنده.


+ توی رادبو بداهه روز اول ازم گرفت. بعد گفت در خدمت یه مهمونیم، معرفیش کن!


- الان معرفی شم؟


+ نه صب کن! خب.. شنوندگان عزیز. امروز در خدمت مهمون ویژه ای..


می زنیم زیر خنده.


- تو چرا می خندی خانم مجری؟ من دارم به در و دیوار می خندم. عجبا.


جلوی خندشو می گیره.


+ خب، آقای مونلایت. آقای مونلایت خودتونو یه معرفی می کنین؟


- بنده جک مونلایت هستم، از شهر مقدس پنیک. مقدس تر از شهر شما!


+ بله! شهر پنیک! خیلی از هموطنانمون از اون شهر هستن. خب از حال و هوای شهرتون بگید.


گاهی وسط کلمات خنده هم مهمون آوا هایی می شن که بیان می کنه.


- از حال و هوای؟!..


+ این روزای پنیک!


- خب می دونین که..



به مضاحبه ادامه می دیم. بی هدف. شاید این خندیدنا توی لحظه رویایی به نظر نرسه.. اما مطمئنم بعدا ها کلی بهش بر می گردم.. خوبه که صدامون ضبط می شه. کاش می شد تمام گفت و گو های زندگیم رو ضبط کنم. با این که از صدام موقع حرف زدن متنفرم..


به بحث در مورد آلبوم که می رسیم، حس می کنم یه چیز جدید توی چشم هاش پیدا می شن. دیگه اون نیل ساکت و گوشه گیر نیست. چشم هاش برق می زنن.


- به نظرم توی زندگی مکان هایی هستن که روحمون توش گی مر افته.. بیمارستان مرده، جاییه که من زندگی می کنم.. فعلا. و خب تاریکه... خیلی تاریک... یه سوال.. از تاریکی این بیمارستان چی می دزدیدی؟..


 + نور آگاهی..


- انتخاب خوبیه...


ادامه می دیم و ادامه می دیم... تا این که وقتمون تموم می شه.


+ باید بریم بلیط بگیریم.


بلند می شیم و به طرف باجه ی فروش بلیط راه می افتیم. همه جا بسته س..


- مطمئنی امروزم اجرا دارن؟


+ باید داشته باشن!


جلوی باجه وایمیسیم. هیچکس اونجا نیست. متن یه اعلامیه که به شیشه ی باجه چسبوندن رو می خونه.


+ لعنتی امروز و فردا تعطیله اینجا.


دوست داشتم تئاتر ببینم.. تا به حال تئاتر نرفتم. پنیک تجربه های زیادی رو از من گرفته.


دوباره بر می گردیم به جایی که بودیم.


+ از ترک 13 بهم بگو...


در مورد خودشه این ترک. می دونم که داستانشو می شناسه. فقط چند تا راهنمایی کوچیک می کنم.. و درخشش رو توی چشم هاش می بینم. اگه من تونستم چنین چیزی رو خلق کنم.. آیا واقعا وجود دارم؟


- نوبت منه!


تبلت رو می چرخونم.


- چی شد که به طرف تئاتر رفتی؟


+ قدرت..


- قدرت؟


+ آره.. قدرتِ این که.. هر چیزی که حس می کنی رو به مخاطبی که هیچ کدوم از دغدغه های تو رو نداره منتقل کنی. با سکوت.. با کلمات.. با راه رفتن..


مسخ کلماتش می شم.. یادم می ره سوال بپرسم. امیدوارم فقط ادامه بده... چند دقیقه می گذره. و حرفاش هنوزم همونقدر انرژی دارن..


+ یه بار توی کلاس. روی صندلی ها نشسته بودیم. همه جا تاریک، یه نور کمرنگ طلایی تابیده می  شد. استادمون بالا سرمون واساده بود و یه نگاهی بهمون انداخت. خیلی عجیب بود اون نگاه. بهمون گفت " می دونین شما اینجایین که بمیرین؟ " و ما باورمون شد... وای.. گفت که " اگه اینطور فکر نمی کنین از روی صندلی بلند شین! " و جک! هیچکدوممون نتونستیم بلند شیم.


چشمام می درخشن.. بدون کنترل.


+ یام یه دفعه می گفت داریم بال در میاریم. بعد من دردشو حس می کردم.. درد واقعیِ بال در آوردن رو.. رشدشو.. عالیه.. دونه به دونه پرده های شخصیتم رو برداشت این استاد.. و منو به خودم نشون داد.


- چه شکلی بود چیزی که دیدی؟


+ مثل همون نور.. یه دختر بچه ی کوچیک که خیلی چیزارو می خواد..


- یکی که پشت درختا قایم شده.. نه؟


+ آره..


- اولین باری که حس محشری داشتی توی اجراهات کی بود؟


+ زمستون. باید تست می دادیم. سرد بود. همینجا ازمون در مورد نمایشنامه ی اتللو تست می گرفتن. بعد هر کی می رفت روی صحنه گند می زد. سیستم های سرمایی گرمایی اینجا هم که نابود بود. من داشتم یخ می زدم. دو تا کاپشن! صدام می لرزید. بعد یه نقشی رو داشتم که باید از اتللو خواهش می کردم دختری که عاشقشه رو نکشه!


چند لحظه ساکت می شه.. می دونم طعم پیروزی اون روزش رو مزه مزه می کنه..


+ بعد من با همون لرزش صدا، به پای بازیگر اتللو افتادم. انگار بغض داشته باشم. ازش می خواستم که دختره رو نکشه... وقتی تموم شد. استادم برام دست زد.. اون واسه هیچکس دست نمی زد. بهم گفت من یه روزی بهترین بازیگر شهر می شم. عالی بود اون لحظه..


- از ضعفت مثل سپر استفاده کردی.. خیلی خوبه..


ساعت بی وقفه می ره جلو. اما .. این لحظه ها بی نهایتن.. حس می کنم تا ابد توی این پارک روبروش نشستم... حرف می زنیم و حرف می زنیم...


- چراغای پارک روشن شدن.. چه خوبن..


+ آره..


چند دیقه بعد.. من و اون داریم توی پارک قدم می زنیم. به طرف مترو.. هنوزم محکم و اصیل راه می ره.


- قدم ازت بلندتره به هر حال.


می خنده.


+ لطفا بلند تر نشو؟!


- تازه می خوام بسکتبالم برم!


+ ای بابا..


- تا ابد توی فلش بک های اینجا گیر می افتیم، نه؟


+ آره..


- شهرتو دوست داری؟


+ نه.. من حتی از نیویورکم خوشم نمیاد.


- می فهمم حستو. هیچ جا کامل نیست.. اما هر دوتامون باید بریم. از بیمارستان بریم به یه جایی که بشه پیشرفت کرد.


+ می ریم.


- به پنیک چ حسی داری؟


+ شهر عالی ایه!


- همه از دور همینو می گن!


لبخند می زنم. نصف وجودم از شهرم متنفره.. نصف دیگه هم معلوم نیست چه خبره!


به ایستگاه مترو می رسیم. باید ازش جدا شم.


- فک کنم باید برم دیگه..


+ اوهوم..


مشتشو میاره جلو. محکمتر از دیروز مشتمو می کوبم بهش.


- یکم قویتر بزنم شاید دفعه ی بعد مثل آدم دست بدی!


بر می گرده. به طرف راه پله ی مترو می ره.. پایین.. پایین..


امیدوارم برگرده.


محو می شه.


دوباره تنها توی دنیای گیج کننده م گیر افتادم... دلتنگی و ترس از رفتن..


کاش یکی جلوی افتادنم رو می گرفت..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۸
ایمان وثوقی
- چی می دزدیدی؟

+ از کجا؟

- یه بیمارستان مرده..

+ چی داره؟

- تاریکی.

اخم می کنه.

- تو تاریکی هر چی بخوای هست..

+ نمی دونم..

- روح یه آدم؟

+ احتیاجی بهش ندارم.

- نور؟

+ نور آگاهی؟

- اوهوم..

+ آره!

- حتی اگه کل جهان تاریک شه؟

+ انقدر خودخواه هستم که بدزدمش واسه خودم.. آره..

توی چشمام زل می زنه.

+ از بیمارستان مرده فقط نور رو می دزدیدم.



پلک هام کنار می رن. نمی تونم نفس بکشم. انگار یه چیزی تمام راه های ورودی هوای شش هام رو بسته باشه. به زور بلند می شم. دستمو به دیوار می گیرم تا بتونم وایسم. به صورتم سیلی می زنم. دستم که به دیوار تکیه گاه شده خیس می شه. جلوی صورتم میارم. به دماغم می خوره. نمی بینمش. همه جا تاریکه..

بوی خون می ده.

کفش ندارم. گرمای یه مایع روون رو کف پاهام حس می کنم. به یه جهت حرکت می کنه. قلبم تند تند می تپه. حس می کنم هر لحظه ممکنه بیوفتم.

به جهتی که خون زیر پاهام حرکت می کنه می دوئم. گیج و منگ..

به دیوار می خورم. دستمو با وحشت بهش می کشم. یه دستگیره. می چرخونمش. نمی دونم چه اتفاقی قراره بیوفته.. آیا چیزی که می خوام پشتش هست؟ حتی اگه باشه.. چطور باهاش روبرو شم؟..

در رو باز می کنم..

صحنه عوض می شه. شش هام به کار می افتن.

روبروی یه کافه وایسادم. گیتار روی دوشم سنگینی می کنم. من کجام؟

به طرف درب کافه می رم. مطمئن نیستم بازه یا بسته. دستگیره شو می چرخونم.

نور همزمان با باز شدن در به داخل کافه حمله ور می شه. حس می کنه دارم یه سکوت زیبا توی سایه ها رو بهم می زنم. به داخل کافه می رم. یه دختر تنها پشت به من کنار دیوار نشسته. دو تا مرد انتهای کافه با هم حرف می زنن.. خلوته.. دختره.. عجیب نشسته. ذهنم به شکل عجیبی به خواب می ره. انگار توی یه رویای جدید باشم. اما این یه رویا نیست. من بیدارم.

ببین؟!

من بیدارم!

در رو می بندم. می دونم همونیه که دیدم.

به طرفش وایمیسم. چرا بر نمی گرده؟ اگه به طرفش برم و صورتی در کار نباشه چی؟ مثل یه اشکال بزرگ توی یه خوابی که صورتی توش وجود نداره..

ترس ها از روی دوشم می ندازم و دو دستی به سنگی که منو نگه داشته می چسبم.

به طرفش راه می افتم. دستام می لرزن. خودشه؟

از کنارش رد می شم. وجود داره.. صورت داره!

لبخند می زنه. با خجالت زمزمه می کنه:

+ سلام..

گیتارم رو از کولم میارم پایین و به میز تکیه ش می دم.

- سلام.

مشتشو میاره جلو. قبل از نشستن. مشتم رو می زنم به مشتش. هیچوقت تا حالا اینجوری به کسی دست نداده بودم.. چرا اینقدر آشناس؟!

می شینم. روبروش. قلبم تند می زنه. به چشم هاش زل می زنم. هیچی جز سکوت توی ذهنم نیست. انگار یهو از اوج شلوغی به یه سکوت و خلوت محض برسم..

به دستش نگاه می کنم که به طرف تبلتش می ره. درِ پشتی تبلت رو می ذاره روش. تیکه تیکه س. یه چیزی به ذهنم می رسه.

- روزی چند تا ازینا نابود می کنی؟

می خنده. در رو به حال خودش رها می کنه.

+ نه این.. همون قبلیه س.

تبلت رو می چرخونه. صفحه ش رو می بینم. چند تا تَرَک روی صفحه ی نمایش.

- کشتی می گرفتی دیگه؟

زل می زنه توی چشمام. می دونه دارم ادامه می دم چون نمی خوام سکوت مزاحم شه.. این یه بار از سکوت متنفرم. می دونم بعدا حالم از پرحرفیام بهم می خوره.

- چش شده که درشو باز کردی.

+ همم.. سیم کارت رو نمی شناخت. دیگه سعی کردم درستش کنم.

لبخند می زنم.

- از تو بعید نیست زیاد.. کی رسیدی؟

چشماش تغییر می کنن. نور لامپ طلایی ای که بالای سرمون وسط میز آویزونه به صورتش تابیده می شه. خوابم. مثل سیاره هایی که راهی واسه رفتن ندارن، بهشون می گن نومَد، از هیچ خورشیدی پیروی نمی کنن.. نور رو جز از خودشون نمی خوان.

+ یه ساعته!

- بعد به من گفتی 5 حرکت کنم؟!

+ هومم.. خب معطل می شدی اگه دیر می رسیدم.

ساعت.. 5:5 دقیقه.

- خوبه که بالاخره رسیدم.

ساکت می شیم.

- اوه. راستی! بسته ی پستیِ من!

از جیب کناری گیتار یه کاور سی دی رو در میارم. آلبومم. می ذارمش جلوش. با چشمای گیج بهش زل می زنه. مطمئنم هر دوتامون یه سوال داریم..

" این کجای واقعیته؟! "

بازش می کنه.

+ محشره..

انگشت شصتشو بهم نشون می ده با لبخند.


کم حرفیاش فرو می ریزن.. شروع می کنیم به حرف زدن در مورد همه چیز. در مورد بدبختی هایی که کشیدم تا عکس روی سی دی آلبوم رو بذارم.. در مورد آهنگا..

- می خواستم یه نامه مثل همه برات بنویسم.. کاغذ پیدا نکردم!

+ خودکار چی؟

- اونو آوردم با خودم!

+ هومم.. چی می خواسی بنویسی؟

تو چشمام به دنبال جواب می گرده.. از چشم هاش می ترسم. اگه واقعی نباشن؟! اگه زیاد بهشون زل بزنم و محو شن؟

- نمی دونم.. خالیه ذهنم.. Silent.. شاید اینو می نوشتم.

+ هومم..

از نگاهش می فهمم اونم از سکوت خوشش میاد..

- فکر کنم به اندازه ی کافی حرف زدم تو آلبوم.. نه؟

+ آره.. نمی خوای گیتار بزنی؟

- الان؟

+ آره!

- مشکلی نداره اینجا؟

+ نمی دونم. بپرس.

می چرخم به طرف دو تا مردی که آخر کافه نشستن. چند تا جمله گفته و شنیده می شه.. مهم نیستن که بهشون فکر کنم.. گیتار رو در میارم.

- گیتارِ دوستمِ.. نابودم کرد تا اجازه داد!

+ اوه. ولی آخرش گذاشت.


- آره..

گیتار رو توی آغوشم می گیرم.. انگشت اشاره م  رو روی سیم هاش می کشم. چشم هاش رو می بینم که کمتر از چیزی که بود می شن. انگار رنگشون رو از دست بدن. انگار یه نفر اون عقب ذهنش، عقب تر بره تا بتونه با خیال راحت کل تصویر رو ببینه..

+ صبر کن..

با بی حالی از توی کیفش یه چیزی در میاره. می ذاره جلوم. توی یه پلاستیک کوچیک، چند تا پیک..


- واو..

بازش می کنم. پیک ها رو می ذارم جلوم.. یکی که روش نوشته شده 13 رو بر می دارم. باهاش سیمای گیتارم رو نوازش می کنم.. شروع می کنم به زدن..

آهنگای خودم نه. اولش فقط آهنگایی که هر دومون دوست داریم.. ذهنم باز نیست.. هنوز می ترسم محو شه. دستام می لرزن..


+ از خودت بزن تایلر..


از خودم می زنم.. صدای گیتار بلند تر و بلند تر می شه.. کم کم حس هام یادم میره. می شم بخشی از یه داستان که به خودم الهام می شه..


کافه  دیگه خلوت نیست. آدما به طرفش هجوم میارن. نمی تونم درست نت ها رو بشنوم. انگار مردم مزاحمن.

یهو یه نفر کنار گوشم زمزمه می کنه :

" ببخشید آقا. انگار مردم از صدای گیتار ناراضین. "

دلم می خواد گیتار رو بکوبم توی سرش و برم بیرون.. اما ممکنه محو شه! نباید ریسک کنم. باید وایسم. تا جایی که ممکنه.

- متمدن باش نیل!


گیتار رو می ذارم توی کاورش و با لبخند بهش زل می زنم.

- خب.. دیگه چ خبر؟!

می زنیم زیر خنده. پیک سیزده رو می ذارم و یه پیک سیاه و زخیم رو بر می دارم. به روی سطح میز چوبی می کشمش.. خط های چوب رو دنبال می کنم.

ادامه می دیم و ادامه می دیم..

کاور آلبوم رو دوباره باز می کنه. پیک سیزده رو می ذارم روی سی دی.

- خیلی به آلبوم میاد.. دلم نمیاد بگیرمش ازت.

+ نه.. این مال توئه.

صداش قانعم می کنه. بدون بحث کیف پولم رو در میارم و از توی زیپ مخفیش پیک های خودم رو در میارم. یه پیک آبی و یه پیک ذوذنقه مانند سیاه رو جلوش می ذارم.

- از سیاهه خوشت اومده بود... با آبی هم تقریبا کل آلبوم زده شده.. مال تو.

می ذارتشون داخل کاور آلبوم و می بندتش..

+ مرسی..

لبخند می زنم.

- هنوزم واقعی نیست..

+ خواب می بینیم..

تبلت رو باز می کنه.

+ صدامونو ضبط کنم؟

- اوهوم..

+ باشه..

دکمه ی ضبط رو لمس می کنه. ناخوناش یه لاک سیاه حفره مانند دارن. لباساش همه سیاهن.. موهای کوتاه که از زیر شالش فرار کردن.

کلمات بیشتر و بیشتر از دهنم به بیرون می پرن. همه ی داستانایی که نصفشونو خودش می دونه. فقط می گم که ساکت نشیم.. و بازم گاهی فقط به هم زل می زنیم. به ساعت زل می زنیم. به عدد هایی که خیلی ساده به هم میان.. 5:5.. 6:6.. 6:33..

7:37..

- کی باید بری؟

+ 8..

- بقیشو قدم بزنیم؟

+ باشه.

- پاشو بریم پس!

بلند می شیم. گیتار رو بر می دارم. به طرف پیشخون کافه.

- من قدم بلندتره!

+ ای بابا! چ گنده شدی تو.

 چند تا کارت مغازه اونجا گذاشته س. یکیو بر می داره. دو طرفش کارتو نگاه می کنه. به طرفم می گیره. ازش می گیرم. یه دونه هم واسه خودش بر می داره. حساب می کنیم. قبل ازین ک بفهمم توی خیابون کنارش وایسادم.

+ هیچوقت تصور نمی کردم توی این خیابون کنار تو قدم بزنم..

حرف ها محو می شن. فقط می ریم و می ریم. قدم هاش رو محکم به زمین می کوبه، اما مطمئنم ذهنش داره پرواز می کنه..


- مقصد پرواز کجاست نیل؟

انگشت اشارش رو به طرف یه کوچه می گیره. اسمشو نمی خونم. شماره ش.. کوچه ی 13..

+ بریم؟

- بریم!

از خیابون رد می شیم.

- هنوزم مطمئن نیستم اینجا واقعیه یا نه..

+ منم. این ماشینه واقعیه مثلا؟

- می میریم یا بیدار می شیم؟

به طرف پیاده رو می ریم.

جمله ها بازم محو می شن.. سکوت.. سکوت.. سکوت..

- سکوت رو به همه یاد بدیم..

+ یه بار 5 جلسه پشت سر هم در مورد سکوت حرف می زدیم تو تئاتر..

- همینجوری گفتم.. نمی دونستم مهمه واسه بقیه هم..

+ هست. خیلی خوبه..

به ایستگاه مترو می رسیم.. چراغای شهر روشنن.. از پله ها پایین می ریم.. به طرف مترو ها.. کلماتم همه بی هدف گفته می شن.. ازین نمی ترسم که فکر کنه احمقم که اینقدر حرف می زنم. مطمئنم می فهمه حرفام یه هدفی دارن..

+ فردا چیکار کنیم؟

- پارک. بریم اونجا.

+ باشه..

مترو وایمیسه.

- کدوم ایستگاه نیِل؟

+ هومم؟

به طرف مترو می ره.. حواسش نیست.. من وجود دارم! گم می شم!

- پارک پیاده شو نیِل..

سوار می شه. مطمئن نیستم شنید یا نه. منم سوار مترو می شم. چند تا ایستگاه تا پارک.. ذهنم خالیه.. کجام؟ چند بار این خواب رو دیدم؟

درِ مترو باز می شه. پارک اینجاست. همه می رن بیرون. اگه اون بیرون نباشه چی؟ ترس رو دوباره خفه می کنم. از در رد می شم. پشت صندلی های انتظار وایساده..

با لبخند به طرفش قدم بر می دارم.. نگاه اولش عجیبه.. انگار اونم انتظار داشته که ازمترو پیاده نشم.. وجود نداشته باشم.. اونم می ترسیده.


با هم به بیرون می ریم... بیرون از جهان. هر چقدر هم که از جایی که بودیم دور شیم، هنوزم کلی مونده تا باور کنیم خواب نیست... و چند لحظه ی بعد. وسط خیابون بهش می گم به راه رفتن ادامه بده.. خداحافظی نمی کنم.

تاکسی می گیرم. سوار می شم.


راه می افته. پیاده رو ها رو زیر نظر می گیرم.. اون دیگه اونجا نیست..

دلتنگی با شدت وجودمو پر می کنه.. مثل یه سد که بالاخره راهش باز می شه... واقعیت.. باهام برخورد می کنه. بیدارم. اما خیلی گیج... بیدارم؟!


شاید اونم برگشته به طرفم و دیده که من محو شدم..!



ادامه دارد..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۵
ایمان وثوقی
# Part One : Sweet Dreams Are Made of These # 

چشمام رو با گیجی باز می کنم. توی یه ماشین شاسی بلندِ سیاه رنگم. به آینه ی بالای سرم نگاه می کنم، تنهام، خیالم از این بابت راحت می شه. احتمالا خودم تا اینجا اومدم.

- حالت چطوره تام؟

صدای سوالی که دکتر مسخره همش توی خواب تکرارش می کرد لحظه های قبلتر رو به یادم میاره. هیچکس خواب رو جزئی از لحظه های زندگیش به حساب نمیاره، من نه! توی رویا بودن بخش مهمی از روتینمو تشکیل می ده. دوازده ساعت توی روز. هر روز، از وقتی که دانشگاه تموم شد.

به اطراف نگاه می کنم. ساعت حدودای 4 ـه صبحه. توی یه جاده ی فرعی و خاکَیم. کوه های سیاهِ اطراف با آسمون آبی رنگِ این ساعت تناقض دارن. گوشیم زنگ می خوره.

- بله؟

دردِ عجیبی رو توی گَلوم حس می کنم. انگار ساعت ها جیغ کشیده باشم.

از اون طرف خط، یه دختر بچه جواب می ده:

- کدوم مرحله ای؟

کدوم مرحله؟‌ این یه جور بازیه؟

هیچ ایده ای ندارم اینجا چیکار می کنم. اما ذهنم به شکل غیر ارادی ای جواب این سوال رو می دونه. انگار اسمتو بپرسن، فکر نمی کنی بهش.

شبیه شرطی شدن می مونه، مطمئنم که خودم، این کارو با خودم نکردم.

جواب می دم:

- کشتمش. دارم یه جای خوب برای پنهان کردنش پیدا می کنم.

# Part Two : Doctor! I feel the shapes changing #

تصویر تار و گنگه، شدت نور زیادتر از حدیه که من دوست داشته باشم. همیشه با نور زیاد سردرد می شم، واسه همین تاریکی برام مثل نفس کشیدن می مونه.

- دکتر. دکتر! اون بیداره!

یه پرستار و دکتر روبرومن. تصویر واضح تر می شه.

- من.. باید جای دیگه ای باشم.

چراغ قوه ی کوچیکش رو نزدیک چشمام روشن می کنه. قبل ازین که بتونه یه نگاه کامل بندازه به عقب هلش می دم. پرستار با سرعت دست دکتر رو می گیره و از افتادنش جلوگیری میکنه. 

دکتر، یه مَرد میانسال با موهای جو گندمی و ته ریشیه که جا افتاده تر نشونش می ده.

- تام! آروم باش.. فقط می خواستم مردمک هات رو ببینم.

ذهنم به حالت نرمال بر می گرده. حس می کنم باید یه جای دیگه باشم. یه کار مهم برای انجام دادن دارم. اما نمی دونم چی!‍

- تام؟ تام کدوم خریه؟!

سعی می کنم با کمک دستام از روی تخت بلند شم. لحظه ای نیم خیز می شم درد بهم هجوم میاره. انگار کل پوست کمرم رو کنده باشن. از درد می لرزم. پرستار دستم رو می گیره. به آرومی دوباره روی تختِ نه چندان نرمِ‌ بیمارستان می افتم.

از درد فریاد می کشم. دکتر چند لحظه می ره، و وقتی بر می گرده با یه سرنگ بهم یه چیز سرد رو تزریق می کنه. صدای ذهنم کِش میاد و پلک هام سنگین می شن.. تصویر هر چیزی که اطرافمه مثل قطره های ذوب شده ی پلاستیک به نظر میاد. 

- به دختر بچه ـت فکر کن تام.. نمی خوای که دوباره بهش ضربه بزنی.. می خوای؟

خودمو تسلیم دارو می کنم.


# Part Three: Holy F***** Shit #

- خب.. اگه می تونی اینو تصور کن!

با نگاه حق به جانبش به من زل زده. دکتر هافمن.

- ساعت بین 11 شب تا 3 صبح بود. به صفحه ی منجمد و خاموش تلویزیون زل زده بودم و با وسوسه ی هروئین می جنگیدم. می خواستم همه چیز رو بدونم. هروئین، ال اس دی، شیشه، کریستال. بیدارم نگه می داشتن. تمام وقت کتاب می خوندم. حتی گاهی مجله. از افتادن می ترسم می دونی؟

تند گفتن کلماتم باعث می شه که گوشیش رو در بیاره و صدام رو ضبط کنه.

- مجله ها و کتابا همیشه یه چیز رو می گن. اون غار لعنتی. باید می دونستم. باید می رفتم!‌ باید! 

نفس می گیرم و ادامه می دم:

- روی کوه بودم. 4 صبح. به طرف یه نیروی نامعلوم تعظیم می کردم و از بزرگیش می گفتم. و ناگهان آسمون از هم پاشید. باز شد و بازتر. انگار یه چیزی بیشتر از رنگِ‌ آبی اون موقع روز داخلش باشه. هیچوقت انتظار نداشتم اینجور چیزی رو اونجا ببینم. قبل ازون ساعت من فقط به نیروی پول و دانش اعتقاد داشتم! 

چشمام با شوق می درخشن:

- اون بود. خودش. می دونست که همه چیز رو می دونم. می دونست نمی تونه قایم شه!‌

تن صدام بلند تر می شه:

- و اون موجوداتی که اونجا ظاهر شدن! بدن های خاکستریِ‌ روشن و لبایی که واسه مکیده شدن ساخته شده بود، انگار ازشون خون میومد! و من اینارو دیدم، لعنتی! همین الانم دلم می خواد شلوارم رو خیس کنم. مثل یه حشره ی مسخره به نظر میومدم در مقابلشون.. من رو گرفتن. به زور!‌ نمی تونستم هیچ کاری کنم... اونا روی کمرم یه مارک گذاشتن..

اشکام می ریزن:

- من انتخاب شدم..!

# Part Four: I'm The Chosen One #

دور یه آتیشِ‌ گرم نشستیم. اولین جلسه ی برنامه ی بلند مدتم. تَرک اعتیاد! مجبور شدم به همه دروغ بگم. اونا نمی فهمیدن، نمی تونستن بفهمن. من انتخاب شدم. من کسیم که باید همه چیز رو بدونه.

- تام؟ نمی خوای چیزی بگی؟

لبخند عصبیم مضطربش می کنه. یه مَرد 30 - 35 ساله که مدیریت مشاوره ها رو بر عهده داره. چند تا معتاد احمق رو جمع کردن که با هم درد و دل کنن؟!

- من مثل شما نیستم.

- پس چی هستی؟

لبخندم پهن تر می شه. شوقِ‌ آگاهی رو حس می کنم.

- شما نمی فهمین. چون.. فقط من انتخاب شدم.

با حالت تمسخر ازم می پرسه:

- کی انتخابت کرد؟‌ و واسه ی چه کاری؟

به کله قندقی های کنارم یه نگاه سریع می ندازم، چند تا معتاد ضربه ای به نقشه ی آینده ی من نمی زنن. لازم نیست ازشون بترسم.

- اون.. من رو انتخاب کرد که یه پیام امید رو به کسایی برسونم که می شنون.. و یه تهدید برای کسایی اینکارو نکنن!

# Part Five: Me, I'm not#

ماشین روشنه. نور چراغای بزرگش محدوده ی بزرگی رو در بر می گیره. فکرم مثل منگنه عذابم می ده. خوابای لعنتی!

به جلوتر نگاه می کنم، یه قبر، بر اساس خاک اطرافش می فهمم.

از ماشین پیاده می شم.

صدای یه دختر بچه توی گوشم می پیچه:

- کدوم مرحله ای؟

صدای خودم که دروغ می گم:

- کشتمش. دارم یه جای خوب برای پنهان کردنش پیدا می کنم!

از ماشین پیاده می شم. می فهمم که تمام مدت اشتباه می کردم، این یه شاسی بلند سیاه نیست،‌ نه! یه آمبولانسه!

در رو می بندم و به پشت ماشین می رم. درِ‌ پشتی رو باز می کنم.

- جسد لعنتی کو؟!

به دَرِ سفید قرمز مشت می زنم. ذهنم به کندیِ‌ یه لاک پشت شده. برعکسِ خواب، اون موقع همه چیز رو می دونستم.

در رو محکم می بندم. به یاد دخترم می افتم. اون همیشه از این مرد می ترسید. از این میمون مسخره که همیشه کتکش می زد و می گفت که خفه شه!

باید نجاتش می دادم، من پدرشم بعد از همه. باید میومدم اینجا و می کشتمش.

صدای دکتر توی ذهنم می پیچه:

- نمی خوای که دوباره بهش ضربه بزنی.. می خوای؟

منـ.. من؟!‌ من کسیم که نجاتش داد احمقِ کودن! چیه؟‌ دکترا متخصص خانواده و جُرم هم شدن؟!‌

- کدوم مرحله ای؟‌

تصویر یه بازی توی ذهنم میاد. یه چیز قدیمی، که مهم بوده و فراموش کرده باشم.

- کدوم.. مرحله ای؟‌

تصویر مثل یه جسم شفاف واضح و واضح تر می شه، یه بازی کامپیوتری ترسناک.. هر شب.. موقع خواب مجبورش می کردم بازی کردنمو تماشا کنه. اولا خوشش نمیومد.. حس خوبی داشت! وقتی گریه می کرد می زدمش. می زدمش تا قوی شه.. تا یاد بگیره. می دونستم هیچوقت نمی تونه، چون می خواستم همیشه همونجور بزنمش!

اما بعد.. یه روز.. یه روز مثل یه نوجوونِ‌ عشقِ‌ خشونت انتظارش رو دیدم، واسه ی لحظه های بدی که قرار بود با من داشته باشه.. انگار می خواست همه ی دردو... و.. اون صدای سردش وقتی می گفت:

- کدوم.. مرحله.. ای؟

سرمو به بدنه ـی آمبولانس می کوبم، با نهایت قدرت.

-فریاد می کشم: من.. این.. نیستم!!‌

# Last Part: Trust In My Suicide #

جلوی آمبولانس روی زمینِ خاکی افتادم. دستام، دارن از درد منفجر می شن.. خوابام واقعی بودن...

تمام مدت فکر می کردم یه جور .. فرا انسانم.. پیامبر، که از یه چیزی بالاتر از خودش دستور می گیره... اما الان یادم میاد.. خیلی خوب..

5 ـه صبحه. خون.. رنگِ‌ آشنا و گرمی به نظر میاد.

- کدوم مرحله ای؟

زمزمه می کنم:

- نزدیک به آخرم.. باید بکشمش.

صدام مطمئنه..

 به زور بلند می شم. به تیکه های شیشه ی جلوی آمبولانس که زیر پام افتادن زل می زنم، تیزترینشون ک به اندازه ی کافی بزرگ هست رو بر می دارم...

به طرف قبر تلو تلو می خورم. حس می کنم کار درست همینه. باید انجامش بدم. باید بتونم. برای همه خوبه، حتی خودم، من یه روانیم.. هیچ چیزی که دیدم واقعی نیست..

بالای قبر وایمیسم.. نور خورشید بیشتر می شه..

تیکه ی شیشه رو محکم توی دستم می گیرم.

- کدوم مرحله ای؟‌

- داره تموم می شه..

روی گردنم می ذارمش.. به آسمون نگاه می کنم.. چه ساده می تونیم توی یه لحظه نباشیم..

حداقل اون دنیا رو می بینم. بالاخره شانسش رو پیدا می کنم، این می تونه بهم امید بده.. حتی اگه بدترین ها منتظرم باشن.

نور خورشید بیشتر می شه. یه پارچه ی خاکستریِ تیره کف قبر پهن شده. از شوک عقب عقب می رم و شیشه یه خراش روی گردنم می کشه.

این همون مرده؟‌ کسی که دخترمو می زد؟!‌ اون.. وجود داشت؟!!

گیج به طرف قبر می رم.. دستمو روی گوشه هاش می گذارم و پایین می رم.. یه جسم گرم زیر این پارچه ـس. با ترس دستمو به طرف جایی که باید سرش باشه می برم. نمی دونم قراره چی بیینم.. نفسام می لرزن.

پارچه رو به آرومی کنار می زنم..

پوستِ خاکستری.. لب های خونی.. قلبم تند می شه. چشمام تار می بینن.. این دیگه چه موجود لعنتی ایه؟!‌

ناگهان شروع به حرف زدن می کنه:

- تو انتخاب شدی!




پ.ن : مسابقه ی داستان نویسی تیکتر. (‌خاطرات باید بمونن. )
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۴ ، ۰۱:۲۹
ایمان وثوقی
دریا از ناشناخته و بی حس ترین مفهوم های زندگیِ منه. من توی شهری بزرگ شدم که چند هزار کیلومتر از هر دریایی فاصله داشت. دوره. از هر جای ممکنی دوره. و کاش می تونستم برعکسشو بگم، اما با وجود دور بودنش، آنچنان هم چَنگی به دل نمی زنه.

هوای بعضی روزای شهرم طوفانیِ. اولا از طوفان متنفر بودم. چون می دونستم که هر ذره خاک بیشتر، نفس مادرم رو تنگ تر می کرد. بعدتر ها وقتی، زندگی راکِدِ مردم و خودم رو می دیدم، همیشه طوفان می خواستم. انگار اونقدر ساکنی که منتظر یه دلیلی برای حس کردن. حتی اگه اون دلیل چیزی جز درد و نفس تنگی بهت نَده.

روی ساحِل خاکستری 4ـه صبح نشستم. هنوز وقت زیادی واسه بیدار شدن دارم. بله. این یه خوابه. من هنوزم تو همون شهر دور افتاده  و مسخره ی قدیمی هستم. شاید غم انگیر باشه که تا به حال هیچوقت یه دریا رو توی واقعیت ندیدم، اما من چیزای غم انگیز تری توی زندگیم دارم. از یه جهت دیگه، اون چیزای غمناک فقط می تونن با رشد فکری سرسام آور من معنی بشن و خب.. حس می کنم هر روز دارم از این شهر بزرگتر می شم، و این حس. این حس لعنتی. منو از واقعیت به یه جای دور پَرت می کنه.

اینجا.

چیز زیادی نداره. منظورم اینه که، شما اگه می تونستید هر رویایی که خواستین رو ببینین، انتخابای بهتری تو ذهنتون نبودن؟ می دونم. چون خودمم اگه مجبور نبودم حتما یه جای دیگه به چیز های غم انگیز زندگیم فکر می کردم.

من اینجام، چون دنبال یه نفرم.

سالهاست که زندگی واقعی برای من رنگ باخته. می رم سَر کار. گاهی می نویسم. گاهی خاطره می سازم، و شاید حتی آخرای روز به تماشای گیتار خاک خورده ـم بشینم. حرفای ناگفته ی زیادی بین من و اون هست که به هیچکس حتی توی خواب هم نگفتم.

وقتی به دنبال راه هایی برای دیدن رویای هوشیار می گشتم، سن زیادی نداشتم، سیزده یا چهارد سال. خوب یادمه، بارها تلاش کردم. سالها. و به هیچی نرسیدم. تا روزی که 18 ساله شدم. اون روز هیچ خبری نداشتم چه اتفاقی ممکن بود بیوفته. نه حتی یه سَر نخ. 

و هنوز.. اینجام.

دلیل اینجا بودنم چیزیه که خیلی وقته دنبالشم. من به دنبال آدم هایی هستم که مثل من وارد این جهان ناشناخته می شن. پیدا کردنشون سخته. اما هر چند مدت، اگه خوش شانس باشم، می تونم مثل الان روی ساحل دنیاشون نشسته باشم!

بهش نگاه می کنم. یه دختر 21 - 22 ساله با لباس های سفید که با خاکستری ساحل خیلی آشنان. روی اون نقطه ای از ساحل که شن تموم می شه و آب دریا شروع می شه وایساده. دستاش رو انگار که می خواد یه حس رو بغل کنه باز کرده و نفس می کشه.

می تونست یه آدم عادی باشه که فقط خواب ساحل رو می بینه. اما. نه! آرامشی که من اینجا حس می کنم، یعنی کنترل همه چیز درست بین انگشتای اونه. و البته غَم. یه وزن سنگین روی جسم این دریاست که دیده نمی شه. اون وزن، دردیه که سازنده ی این رویا رو از درون می خوره.

بلند می شم. وقتشه باهاش روبرو بشم. هر قدم که به طرفش بر می دارم می دونم که ناشناخته تر از چیزیه که فکر می کردم. نزدیک. نزدیکتر و.. پشت سرشم. می دونم دقیقا باید چی بگم.

- داری آروم آروم می بازی، نه؟

بر می گرده. چشم های متعجبش من رو برانداز می کنن.

+ این رویای منه. تو رویای من چیکار می کنی؟

لبخند می زنم.

- همه ـمون واسه غم و تراژدی گرسنه ایم نه؟

به ساحل اطرافش نگاه می کنه. هوشیاریش، اونقدر هست که بفهمه من بخشی از تصوراتش نیستم.

+‌ اینجا اونقدرا هم غمگین نیست. هَست؟

با خنده می گم: شاید یکم رَنگ؟

چند تا سنگ رو توی دستش تصور می کنه، و با دَست دیگه ـش شروع به پرتاب کرنشون به طرف دریا می کنه.

+ تو از چی فرار می کنی؟

با حالت پرسشی مکث می کنم.

بر می گرده و به من نگاه می کنه: بیخیال! اومدی توی رویای یکی دیگه و داری شخصیتشو روانکاوی می کنی، مطمئنا خودت از خیلی چیزا فرار کردی واسه ی این.

- احتمالا از شهر کوچیکم.


سَنگ آخر رو می ندازه.

- اما این دلیلی نیست که اینجام.

به طرفش می رم. منم چند تا سنگ توی دستم تصور می کنم. اولی رو خیلی نرم اما با شتاب و سریع می ندازم. ذهنم با سنگ همراه می شه. هر بار که با آب برخورد می کنه و به جلو پَرت می شه. می تونم حسش کنم.

و بعد از هفت بار برخورد، زیر پوست آب قایم می شه.

- من تو رو همینجوری پیدا نکردم. خیلی وقته که دارم تماشات می کنم.

سَنگ بعدی. ضربه های دریا به سنگ شدیدتر می شن،‌ انگار که کل مفهوم های این رویا یه دفعه محافظه کار بشن.

+ و چی دیدی از من؟

- خستگی. خستگی زیاد. همینطور.. ساکن بودن.

یه موج دریا به طرفمون حمله ور می شه. دستام رو برای به آغوش کشیدن ضربه باز می کنم. سرمای آب. حس خوبی داره.

اونم همراهی می کنه، و بعد می گه: فکر نکنم ساکن بودنم رو از روی این دریا فهمیده باشی.


لبخند می زنم: نه! اتفاقا این همه ی دردایی که پَس زدیشون.. یا قایمشون کردی.

به ساحل اشاره می کنم. 

- و اینجام زیادی آرومه. می دونی؟‌ هنوزم این تو رو معنی نمی کنه.

به طرف مرز بین ساحل و دریا می رم و روی نامنظمش وایمیسم.

- برام سوال بود. هر روز روی این نقطه وایمیسی. ساعت ها. چرا؟‌

از پشت سرم می پرسه:
+ جوابی نگرفتی؟

- فک کنم.. آره.. فک کنم الان می فهمم.

بر می گردم به طرفش.

- اینجا بودی چون تردید داشتی. بمونی توی این ساحل آروم. جایی تا وقتی معلقی و همه چیز مثل قبله. یا بری توی دریایی که هیچ دو لحظه ـش مثل هم نیستن.

نفسش رو می ده بیرون.

+ و هنوز توضیح ندادی چرا اینجایی.

- می دونستی این آهنگی که داره پخش می شه رو هیچوقت نشنیدم؟

انگار ناخود آگاه این آهنگ رو به خوابش طزریق کرده باشه.. یکم تعجب میکنه.

+‌ آهنگِ خوبیه اما. نه؟

- خیلی خوبه.

چشم هاش نامطمئن به من نگاه می کنن.

+‌ به نظرت باید چیکار کنم؟ با تردید هام.. با حس بدی که نسبت به تغییرا دارم؟

- عوضش کن، قبل از این که اون تو رو عوض کنه.

+ چطوری اما؟

- با این رویا شروع کن. مطمئنم که خیلی وقته تو واقعیت می خوای محو شی.. یه رویای جدید. یه جایی که حس بهتری داشته باشه.

ناگهان دریا به طرفمون می غره. عصبانی و بی حوصله. مثل مشکلاتی که از وقت حل شدنشون گذشته.

دریا هر لحظه نا آروم تر می شه و من چشم هام رو می بندم. این سخت ترین مرحله ـس. روبرو شدن،‌ یه بار واسه همیشه.

چشمام رو بستم و منتظرم... و چند لحظه بعد خبری از فریاد های دریا نیست.

+‌ چشم هات رو باز کن.

توی یه جنگل سبزِ‌ تیره ایم. لباسامون عوض شدن. انگار یه دفعه ای توی یه فیلم ماجراجویی و باحال افتاده باشیم. جلوتر از من راه می افته.

- اینجا عالیه!

می خنده.

+ آره. می دونم.

آهنگی که پخش می شه عوض شده. هنوز غم رو حس می کنم،‌ اما فقط تا حدی که اینجارو زیبا کنه.

بعد از چند دقیقه می رسیم به جایی که تو ذهنش بوده. یه کلبه.

- واو.. ازینا می خواستم همیشه.

وارد کلبه می شه.

+ بیا. یه سورپرایز دارم برات.

لبخند می زنم اما جلوتر نمی رم. بر می گرده و بهم نگاه می کنه.

+‌ چی شده؟

- باید برم.

چند قدم به طرفم میاد.

+ دوباره می بینمت؟

- احتمالا! ازین کلبه خوشم اومده. شاید اگه چند تا قبیله ی جنگ جو هم اضافه کنی واسه کشتن خیلی جالب شه!‌

+ این عادیه برات؟ بری تو خواب آدما، و آشنا شی باهاشون؟

- نه. من آدمای جالب رو تماشا می کنم.

+ چرا؟

- دوست دارم بشناسمشون فقط.

+ خب چرا؟‌ 

- حسش نمی کنی؟

می خنده: حساسیت رو؟

- نه. انگار سالهاست که همدیگه رو می شناسیم. این چنین چیزی تو واقعیت خیلی بعیده.. پیدا کردن دوستای اینجوری.

+‌‌ آها..

- و اهم!‌ قدم بعدی برای دوست شدن اینه که اسممو بدونی.

+ جدی منم می خوام بدونم اسمتو!

- خب، بنده جَک هستم.

دستش رو به طرفم می گیره.

+ خوشبختم جَک. من آنام.

- بهت میاد اسمت.

نفسمو می دم بیرون:

 - خب.. گویا دیگه باید برم.

چشمام رو می بندم. 

- تا بَعد!

+ فعلا!

تصور می کنم که دارم به تختم بر می گردم و بلا بلا بلا بلا.. یه دفعه کل فرآیند بیدار شدن رو کنسل می کنم. چشم چپمو با تردید باز می کنم. آنا هنوز روبرومه.

- اوکی، سورپرایز لعنتی چی بود؟!‌
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۰۴:۵۹
ایمان وثوقی

خط های ریل قطار به جلو سقوط می کردند. سرعتی بالاتر از تصور هیجان. می توانستم نفس بکشم. و یک قدم جلوتر. چشم هایم باز می شوند.


روبروی ساختمانی سیاه و کَج ایستاده ام. در اکثر لحظه های زندگی ام می توانم قسم بخورم که جایی بالاتر از خودم معلقم. این یکی از آن هاست. لحظه ای که باید بیشترین تمرکز را داشته باشم.


دوره گردی مضطرب با چند کاسِت در دستانش فریاد می کشد:


- دیشب شیطان را دیدم. به من گفت که صدایش را ضبط کنم.. به من گفت، دیگر نیازی به خواب نخواهم داشت... این کاسِت ها صدای او هستند. بیدار بمانید... شاهزاده ی تاریکی را پیدا کردم..


و بعد تمام این ها را با کاسِت های ده دلاری می فروشی. واقعا که شاهزاده ی تاریکی نقشه های بزرگی برای انسانیت دارد.


حسی در عمق من به شکل رنگین کمانی از رهایی نقش می بندد. من این لحظه را دیده ام. نفسم حبس می شود.


اما کجا؟.. کِی؟‌


به بالا نگاه می کنم. بالاترین نقطه ای که می بینم، پلک های خاموش خودم هستند. خاموشی مطلق. چشم هایم بسته می شوند. نوک زبانم را مانند گفتن کلمه ای که در آن "‌ل " دارد به بخش بالایی دهنم می چسبانم..


لرزش شروع می شود. به کناره ها کشیده می شوم. درون کوچه ای که ایستاده بودم، همه چیز تاریک بود. حتی نور لامپ هایی که ظالمانه سعی می کردند من را گول بزنند. چیزی درون تاریکی چشمانم برق می زند.


چشم هایم به حالت عادی بر می گردند، زبانم در دهن شناور می شود. انگار ناگهان جاذبه به صفر رسیده باشد و اکسیژن های واقعی این سیاره ی سیاه رنگ من را مجذوب آزادی شان کنند. ریه هایم رها خواهند شد. این را می دانم.


به آرامی پلک هایم را به کنار می زنم. اراده می کنم، تا ببینم. و می بینم. چیزی را که از وجودش می ترسیدم.


روبروی من ایستاده، خودم، خودِ‌ دیگرم. همانی که همیشه بالاتر از من، من را تماشا می کرد.


- پیدام کردی.


صدایش را می شنوم، اما نه از جهانی دور. صدایش را از درونی ترین بخش ذهنم می شنوم. آنقدر درونی که انگار خودم آنها را زمزمه کنم.


+ اینجا هیچکس جز خودم نمی تونه ساده حرف بزنه..


- تو بُردی. من.. وجود دارم.


لبخندی که لحظه های آخر را در ذهنم تداعی می کند.. این لحظه را هیچوقت ندیده ام.


دستش را به طرفم می گیرد.


- بیا.. می خوام یه چیزایی رو بهت نشون بدم.


قلبم می لرزد. چیزی طلایی شروع به رشد می کند. مانند ایمان داشتن به یک مفهوم خاص.. یک مفهوم که می توان آن را از چشم هایم خواند..


پلک هایم با وزنی نفس گیر بسته می شوند. انگار می خواهند مرا تا جایی نزدیک سوختن های خاطراتم بکشانند.


چند مارپیچ.. چند لحظه. و یک انتخاب. همه را می بینم. اما هیچ جوابی ندارم. ناگهان در میان تصویر ها حس میک نم جسم دارم. می چرخم. پشت سرم ایستاده. با لبخندی غیر قابل پی بینی که باعث می شود یخ بزنم.


- کلمات درست کدوما هستند؟


+‌ اشتباهه.


صدایش را می شنوم. صدای کسی که روبرویم ایستاده نه.. صدای موسیقی را. چیزی خاص در حال نواخته شدن است. در تمام خاطرات و صحنه هایی که سعی دارد به من نشان دهد.


+ نُت های درست کدوما هستن؟


لبخند سردش ذوب می شود. خشم را می کشم. من این جانور بی روح نیستم.


خاطرات می گذرند. خاطرات من، چیز هایی که فکر می کند تغییرم خواهند داد. چیز هایی که به من ثابت خواهند کرد که من. همیشه. همین. خراشِ. جیغ مانند. خواهم. بود.


انگشتانم به آهستگی تکان می خورند. زجر را در چشمانش می بینم. اما دیگر لذت یا زجر او برایم مهم نیست. من.. همین جا هستم. درون خودم. پشت چشم هایم. نه چیزی بالاتر، و نه دور تر. درست در جایی که به آن تعلق دارم.


صدای نابودگرای سازی از درون این سیاره ی بی رنگ با انگشت هایم هماهنگ می شود.. انگار که در لحظه دارم آن را می نوازم.. قلبم تند می شود.


چشم هایم دیگر احتیاجی به یک باور گرم ندارند، همینطور قلبم. همه ـش را رها می کنم.


زیر پایم، تاریکی هم گام با قلبم. می تپد.


مانند گذاشتن یک بار. تمام درد را بر روی فضایی پوچ می اندازم، تا ابد.. بدون کمک و تنها.


چشم هایم نا خودآگاه به بالا زل می زنند. بالاترین نقطه ی ممکن. و سیاه ترین بخش پلک هایم هم، هنوز از این دنیای تاریک، روشن تر است. 


لرزش شروع می شود. اما آن را هم دور می اندازم. من به هیچ چیز نیازی ندارم. من مرزی ندارم..


بر روی زانوان ضعیفش پرت می شود. جاذبه دیگر دوست او نخواهد بود. فریاد می کشد، از همه کمک می خواهد.. حتی دوره گردی که پایین این دنیا، روی سیاره ای دیگر، جلوی یک ساختمان سیاه خوابش برده. و ناگهان..


خاموش!


من. خودم. را. کشتم.



ریل ها حس می کنم. جلوترین نقطه ی قطار. دست هایم را عاجزانه به اطراف می کشم. هیچ چیز جز سرعت من را چسبیده به قطار نگه نداشته. می ترسم. بله.. می ترسم!


نفسم حبس می شود. فشار حتی نمی گذارد چشم هایم را کامل باز کنم.


و ناگهان می فهمم.. این قانون نانوشته ی تمام کهکشان من است.


"تا افتادن را تصور نکنی، نمی افتی!‌"


لبخند می زنم.. من این گونه معنی خواهم شد.


مردی که راه رفتن را بلد نبود و دوید.


مردی که سخن گفتن را بلد نبود و نواخت.


مردی که افتادن را بلد نبود...


پَس پرواز کرد. 


چشم هایم را می بندم... نفسی عمیق.. به ریل ها ریشخند می زنم..


من. متولدِ. سرعتم!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۴ ، ۰۲:۰۸
ایمان وثوقی
روی صندلی پشت صحنه نشستم. یه برنامه ی راکِ محلی. احتمالا آدمایی که برای گوش دادن آهنگا اومدن با تعداد اعضای گروه ها برابرن. زیاد بهش امیدوار نیستم.

به گروه خودمون نگاه می کنیم. اجرای دوم ماییم. به خودمونم امیدوار نیستم. خیلی دوریم از چیزی که توی ذهنه منه.. اما باید با همین ادامه بدم. تا جایی که ممکنه..

آهنگ امشبمون، چند هفته پیش نوشتمش. وقتی که داشتم با خاویر، درامر گروهمون ماریجوانا می کشیدم. اون یه ریتم عجیب درام رو می زد و جمله ها خودشون تو ذهنم می پیچیدن. انگار دیگه خودم نباشم. صبح روز بعد از چیزی که دیدم تعجب کردم. اون شعر یه حس خاص داشت. حتی برای خودم. اون لحظه حتی یه ذره اشتیاق برای ساختن موسیقیش نداشتم. چون می دونستم گند می زنم. ادبیات من حداقل چند سال از موسیقیم جلوتره!

و بقیه ی افراد گروه بی نقصم، فقط آدمای الکی ای هستن که هیچی از خودشون ندارن. من همه ی بخشای آهنگ برای تمام ساز ها رو می نویسم. احتمالا اگه چند تا دست دیگه می داشتم می تونستم خودم به تنهایی اجراشون هم کنم!

به هر حال.. نتیجه هم چیزی نشد که من قبولش داشته باشم. اما خوب شد. از بدترین، یکم بهتر!

- خانم ها و آقایان.. گروه بعدی: " دیگران"‌ با آهنگ " Death of it all"!

به طرف استیج می ریم. آمپلی فایر ها قیژ فیژ کنان نعره می کشن. هنوزم وقتی توی جمعیت اجرا دارم قلبم تند می زنه. انگار پنهونی یکم از خودم رو زنده نگه داشته باشم.

امشب قرار نیست آهنگ جدیدمون رو اجرا کنیم. این برنامه ی راک در مورد اجرای یه سری کاور از آهنگای معروفه. من آهنگ راب زامبی رو انتخاب کردم. ازش خوشم نمیاد. اما این آهنگ رو خوب ساخته. دوست دارم با یه لبخند ترسناک بخونمش.

تماشاگر ها بیشتر ازونین که تصورشو می کردم. اکثرا دختر پسرهایی با تیپ گوتیک یا متال. بعضیا حتی منو یاد مریلین منسون می ندازن. خوشحالم یکی از کساییم که اینورِ‌ فنس واساده و مثل دیوونه ها خودمو فدای یه آدم روانی با آهنگای مازوخیسمش نمی کنم.

گیتار آکوستیک رو برمیدارم. به آمپلی وصلش می کنم. به بقیه ی اعصا نگاه می کنم که ببینم آمادن یا نه. همه سرشونو تکون می دن.

به طرف میکروفون می رم.

- وقت افتادنه...

جمعیت با سر و صدا جوابمو می دن. این صدا ها همیشه منو تحت تاثیر قرار می دن..

و آهنگ رو شروع می کنم.. با هم پرواز می کنیم.. با هم می افتیم.


توی اتاقم، روی تخت نمناک و سیاهم دراز کشیدم. خانوادم این اتاق توی طبقه ی دوم رو بهم دادن چون سر و صدای گیتارم رو نمی تونستن تحمل کنن. خونه ما چوبیه و سقف جالبی نداره. وقتی بارونی می شه تقریبا دلت می خواد خود کشی کنی. از هر گورستون ممکنی قطره های آب راهشونو برای مزاحمت باز می کنن. بابام همیشه می گه برای تعمیر سقف داره پس انداز جمع می کنه، اما ازونجایی که هر روز  آتنا، مادرم مریض و مریض تر می شه فک نکنم اون پولا جز قرص و دارو های سرطان تبدیل به چیز دیگه ای شن.

به هر حال الان بارون نمیاد.. اما دیشب، موقع اجرای گروه ما خودشو نشون داد. اجرای خوبی بود. گند نزدیم. وقتی می رفتیم،‌ جمعیت به نظر راضی میومدن.

به ساعت مچیِ عقربه دارم نگاه می کنم. 5:35 ـه صبحه. سه ساعت خوابیدم اما حس می کنم چند روزه که خوابم. احتمالا از تاثیرات آلپرازولام هاییه که خوردم. چند وقتیه که بدون قرص خوابم نمی بره. بلند می شم. به طرف دستگاه پخش موسیقی قدیمی ای که گوشه ی اتاقم سر صدا می کنه می رم. از پیرمردی که همه ی وسایل خونه ـشو حراج کرده بود خریدمش. ازششو داشت. گاهی تو اتاقم حس می کنم بیست سال قبل زندگی می کنم،‌ و نه توی دوره ای که هیچی واقعی و خوشمزه به نظر نمیاد.

صدارو قطع می کنم. صدای سرفه های مادرم از پایین میاد. سرطان ریه. گاهی به احتمال این که من یا خواهرم هم سرطان بگیریم فکر می کنم. دوست دارم اون فرد من باشم. خواهرم زیادی به زندگی علاقه منده، و حقیقتشو بخواین.. خیلیم خوب بلده زندگی کنه. احتمالا اگه تو اتاقش برین،‌ بوی عطر ناشناس اما محشرش روحیتونو عوض می کنه. همینطور رنگ بندی دیوارای اتاقش و هر چیزی که می تونسته به سلیقه ی خودش تغییرش بده.

قبلا بهش نزدیک بودم. حالا نه زیاد. به هیچکس نزدیک نیستم دیگه. از وقتی که یه دعوای مسخره و کلیشه ای سر این که موسیقی زندگیم رو خراب می کنه با بابام داشتم دیگه تو خونه کسی طرفدار من نیست. ترجیح می دم دیده نشم. نمی دونم تلاشم برای بهتر کردن و معروف شدن گروهمون چیه واقعا، من مطمئنم اگه معروف بشم حالم ازینی که هست بدتر می شه. اما در هر صورت.. باید یه هدف داشته باشم. غیر از این باشه زندگیم خیلی سخت می شه.

دوباره به ساعت نگاه می کنم. 6:15.. باید برای مدرسه آماده شم.

دبیرستان.. گه ترین اجبار جهان.


 زنگ تفریحه. روی سکوی پشت مدرسه، جایی که پاتوق من و عضو های دیگه ی گروهمونه نشستم. ماجرای اجرای دیشبمون همه جای مدرسه رو گرفته. همه احتمالا دارن با عضو های گروه حرف می زنن. دبیرستان اینجوریه. هر روزی باید یه موضوع باشه که همه در موردش حرف بزنن. بازی فوتبال شب قبل. قسمت جدید سریالی که موضوعش در مورد چند تا نوجوونه احمقه که تنها مشکلاتشون در مورد روابط عاشقانه و احمقانه ـشونه. یا هزار جور چرت و پرت دیگه که هم سنای من سرگرمشن.

بسته ی سیگار رو در میارم. کسی به دنبال من نیست. از اولین روز دبیرستان دوست داشتم دیده نشم. پس هر کاری کردم که یه آدم عادی به نظر بیام، که فقط لباسای سیاه می پوشه و با اون بچه سوسولایی که ادای پانک راک ها رو در میارن و خط چشم می کشن هیچ رابطه ای نداره.

هیچکس اینجا معنی تاریکی رو نمی فهمه. نمی دونن چقدر ترسناکه این چنین چیز قوی ای توی وجودت داشته باشی. انگار یه قدرت ماورایی داری.. و هر بار که ازش استفاده کنی حس پوچی و تنهایی و غم می خورتت.

نه. اونا افتادن دنبال چند تا احمق متظاهر که حتی بلد نیستن شلوارشون رو بکشن بالا.

خودکشی چقدر عاقلانه به نظر میاد وقتی به همه ی اینا فکر می کنم. یهو تمومش کنی. همه ی این فکرا و مسخره بازیا رو. احتیاجی برای رسیدن به هیچی نباشه..

زیباست.

- اشکالی نداره اینجا بشینم؟

با چشمای سیاهش به من زل زده. تنها سیاهیِ‌ ای که ازش می بینم. لباس هاش رنگین. یه رنگی خاص. انگار مهم نیست صحنه چقدر شکننده و غمگین باشه.. لبخند رو میارن رو لبت. موهای آبیِ کمرنگ. سردن. مثل یه زمستون بدون این که سرماش اذیتت کنه.. برعکش.. تمام اون سرما فقط بهت انرژی می ده.

- چطور متوجه تو نشدم؟!

می خنده. می شینه کنارم.

+ چون هیچوقت حواست نیست.

عطرش گرمه. یه جور عطش. برای فهمیدن بیشتر.

+ حرف بزن!

- چی بگم؟

‌+ مثلا دلیل سیگار کشیدنتو بگو و بهم تعارفش کن.

تا حالا اینجوری ندیده بودم هیچکس رو. توانایی این رو داشته باشه که هر چیزی رو از خودش نشون بده،‌ بدون این که تو قضاوتی کنی ازش.

سیگار رو به طرفش می گیرم. می ندازتش اونور. جرقه های آخر سیگار وقتی روی آب می افتن خاموش می شن.

+  اینجوری بهتر شد..

آروم می پرسم: داری چیکار می کنی؟

+‌ به اکسیژن های زمین لطف می کنم.

- چه متکبر.. من که در هر صورت یکی دیگه روشن می کنم.

+ و منم اینجام که خاموشش کنم.

یکم عصبی می شم:‌ مشکل تو چیه؟!

+ این که حتی با بودن من اینجا... تو یه جای دیگه هستی. واقعا منو یادت نمیاد؟!

تعجب می کنم. لحنش آشناست. دوباره بهش نگاه می کنم. یه جور دیگه. خیلی آشناست.. لعنتی!

- نمی دونم.. نه.. اما آشنایی.. فقط نمی تونم بهت اسم بدم.

+‌ پس با این فرض باید قولت رو هم فراموش شده فرض کنم..

- چه قولی؟

+ قول دادی نمیری.. بزرگ نشی..

- نشدم..

نفسش رو می ده بیرون.

+‌ یه نگاه به خودت بنداز.. تمام وجودت درگیرشه، درگیر چیزی که از دست داده.. این زمین لعنتی همه رو عوض می کنه.. منو باش فکر کردم تو منتظرم می مونی.. فراموش نمی کنی..

نا امید به نظر میاد. یه جایی از قلبم درد می گیره. نمی خوام این فرد رو نا امید کنم.

- اسمت چیه؟

با عصبانیت بلند می شه.

+ هه.. دارم در مورد مرگت بهت می گم، در مورد قولی که ارزشمند ترین چیز زندگیم بود.. تو هنوز داری سعی می کنی من رو به یاد بیاری؟.. هنوز درگیر اینجایی.. چقدر زود همه چیز رو یادت رفت.. فکر می کردم قویتر از این حرفا باشی..

منم بلند می شم. روبروش وایمیسم.

- منظورت چیه؟‌ بیخیال.. شوخی مسخره ایه..

میاد جلو.. دستم رو می گیره.. انگار من رو می شناسه. دستِ‌ دیگش رو می ذاره رو قلبم.. اشک چشم هاش رو می شکنه..

- گریه نکن..

+ این منم.. ایوا.. یادت رفته؟

اسمش سرم رو به گیج میاره. انگار یهو کل جهان خاموش شه... قلبم تند می شه.. بیهوش می شم.



روی لبه ترسناک ترین پرتگاه بهشت وایسادم. تمام جهان خلق شده رو می بینم. تک تک کهکشان ها. سیاره ها... آگاهی رو حس می کنم. به همه ی اون ها. به هر چیزی که می بینم. و یک درد عمیق توی قلبم.. جایی که زخم های زیادی اذیتم می کنن.. و عشق. که درمانشون می کنه.

ایوا کنارم وایساده. دستم رو محکم گرفته..

- نترس.. هیچی از هم جدامون نمی کنه..

ساکت می مونه.. قلبم تند می شه.

+‌ با هم پرواز می کنیم؟..

- با هم هبوط می کنیم..

+‌ نه.. می افتیم..

- با هم.. می‌ افتیم..

لبخند می زنم..

+ اما.. خدا چی؟

- درکمون می کنه..

+‌ عصبانی می شه..

به صورت درخشانش نگاه می کنم.. چشم هاش..

- همین الانم هست. وگرنه اینجا اینقدر غیر قابل تحمل نمی بود..

+‌ اگه یادمون رفت چی؟ ممکنه سالها بگذره تا باز هم رو ببینیم.. اونجا زمان معنی دردناکی داره جَک..

لبخند می زنم.. با اطمینان می گم: یادمون نمی ره..

صدای صور فرشته ها به گوشمون می خوره.. همه از تصمیمون با خبر شن..

+ قول؟

به طرفش می رم.. بدون هیچ فکری لباش رو دیوانه وار می بوسم..

روی لباش زمزمه می کنم: قول..


لبخند می زنم.. خودشو رها می کنه.. به طرف سیاهی ها می پره.. بالهاش رو باز می کنه و بال می زنه.. هر چقدر که پایین تر می ره بالهاش ضعیف تر می شن.. کم کم شروع به سوختن می کنن..

می پرم.. به طرفش.. نمی تونم بذارم با زجر بیوفته..

بالهای سیاهم رو باز می کنم. تمام نوری که از وجودم ساطع می شه رو جمع می کنم. به چیزی فراتر از یک فرشته تبدیل می شم.. با سرعتی سرسام آور به ایوا می رسم.. بدن عریانش که از گرما داره می سوزه.. و می افته..

بالهام رو دورش می گیرم.. سردش می کنم.. چشمهام رو می بندم.. ضعف شدید توی وجودمه.. اما به کنار می زنمش. من باید قوی باشم.


به طرف زمین.. جایی که ممکنه دوباره به عنوان یه انسان به زندگی برگردیم می رم..

سرعت سقوطم هر لحظه بیشتر می شه.. می افتم و می افتم.. اما نمی ذارم چیزی که تو آغوشمه ضربه ای ببینه..

به زمین نزدیک می شم. ایوا به هوش میاد.. اشک هاش رو حس می کنم. خدا نمی تونست این عشق رو باور کنه.. پس منعش کرد. من و ایوا هم نمی تونستیم انکارش کنیم..

به زمین می رسیم.. توی جو سختش به افتادن ادامه می دیم..

سوختنم شروع می شه.. اما هیچ دردی ندارم.. من عشق رو حس می کنم.

عشق ارزش مردن رو داره.. ارزش افتادن..

و لحظه ای بعد.. روی زمینیم.. ضربه ای که یه چاله ی بزرگ و سیاه روی کویر خاکی جا می ذاره.. آخرین نفس هام.. دیگه بالی ندارم.. ایوا بیداره.. می دونه باید چیکار کنه.. اما نمی خواد..

- برو.. ایوا.. لطفا..

+ نه! باهات می مونم.. اینکارو با منم نکن..

- اینجوری هیچ شانسی برای پیدا کردن دوباره ی هم نداریم.. باید یکی از ما.. همونجور که بود بمونه..

+ من نمی تونم تنهایی پیدات کنم.. اونقدر قوی نیستم..

- می تونی.. هستی..

+ نمی رم جَک..

دستش رو روی قلبم می ذاره.. آخرین قطره های انرژیم رو جمع می کنم..

- متاسفم.. عاشقتم..

و ایوا رو به بیرون از چاله ی عمیق پرت می کنم..


سوختنم شروع می شه.. از کوچکترین سلول های بدنم.. و ناگهان حس می کنم دارم منفجر می شم.. نور از چشمام می زنه بیرون... قلبم به بیرون مکیده می شه..

انفجار نور..





به هوش میام..

روی یه تختِ نرم که بوی آشنایی داره دراز کشیدم..

+ حالا یادت اومد؟..

کنارم نشسته.. با ناامیدی ازم می پرسه..

- بله ایوا..

بی فکر بغلم می کنه.

+ بالاخره پیدات کردم... نمی دونی اینجا چقدر پست بود.. چقدر سخت. برای من.. جهنم بود.. بدون تو. از بهشت هم بدتر..

موهاش رو ناز می کنم.. حتی نمی خوام بپرسم چطوری این همه سال رو گذرونده.. به تنهایی.. دردش احتمالا دوباره من رو می کشه..

به زندگی انسانیم فکر می کنم.. که چقدر اشتباه به نظر میومد همه چیز.. این یه جواب درسته.. من مال اینجا نبودم..

دختر نورانی رو توی آغوشم می گیرم.. حالا دیگه می شناسمش.. لبخند می زنم..

- من اینجام.. موفق شدیم ایو.. موفق شدیم.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۰۵
ایمان وثوقی
به سختی نفس می کشید. بر روی زمین سرامیکی خانه اش افتاده بود. نقش های سرامیک را خونی تازه پر رنگ می کرد. چشم هایش به سوی جایی بالاتر از سقف سیاه رنگ خانه بودند. دستش را روی شکمش آورد. گلوله های خشمگین خون را به بیرون تف می کردند.. دستش گرم شد. گرما.. چه مفهوم آرامش بخشی زمانی که چیزی جز درد حس نمی شود...

جک جلوتر از مرد زخمی، روی صندلی سلطنتی خانه نشسته بود. او می توانست با یک گلوله هم کار را تمام کند، اما تنها به جاهایی شلیک کرد که می دانست فرآیند مردن را طولانی تر می کنند. برای انتقام بود؟

خیلی از انسان ها باید بمیرند. باید بمیرند تا جان ها دوباره ارزش یابند. هر کسی که توانایی رشد و کشتن را در خود نداشته باشد می میرد. و این قانون اصیل این هستی است. حتی اگر آدم هایی مانند جک به این فرآیند کمک نکنند.. جهان راه های خود را برای مبارزه با ضعیف ها دارد. ضعیف ها سرطان می گیرند و اگر قوی نباشند دوام نخواهند آورد. ضعیف ها در مقابل زلزله می شکنند. در مقابل سیل فرو می ریزند. در مقابل دشمنان خود شکست خواهند خورد.

ما همان جهان هستیم که بر خود آگاه شده است.

- به صدای ضربانت گوش بده.. قلبت دیگه غیر ارادی نمی تپه.. همه ش دست خودته.. می تونی همین الان متوقف شی.. رها شو. بذار تموم شه.. خوبه.. همینه. به تاریکی ابدی بپیوند..

صدای جک در عمارت سرد دیکنسون ها می پیچد. در حرف هایش رهایی حس می شود، زیبایی شکست.. رفتن به سمت ترس و درد.

مرد بر روی سنگ های سرد تسلیم شد. در لحظه ی، آخر، او می دید که نباید آنقدر سخت به همه چیز می چسبیده است. بی معنی ترین چیز ها برایش لحظه هایی شد که جهان را برای خود سخت می گرفت.. و با ارزش ترین لحظه ها.. زمانی که می بخشید. زمانی که عشق می ورزید. زمانی که.. ار چیز های کوچک لذت می برد.

رها شد. جک برق حیات را دید که در چشمان مرد محو شد. در قلبش که دیگر میدان هیچ انرژی ای نبود. بر خلاف مرد، جک هیچ چیز جز خون نمی دید. او هنوز در ذهن محدود خود گیر افتاده بود. درون قضاوت ها و دروغ هایی بی منطق و متناقض. درون برچسب هایی که حیات ذهن را تضمین می کردند. درون لحظه هایی از تنفر که در گذشته اتفاق می افتادند. یا قرار بود اتفاق بیفتند... او حتی نمی توانست به خوبی از کشتن لذت ببرد. 

مشکل بزرگ اینجاست که او حس می کرد باهوش است. باهوش بود.. اما نه به اندازه ی کافی که کل تصویر را ببیند. هیچکس نمی تواند تمام تصویر را فقط با استفاده از ذهنش ببیند.

و قاتل معمولی این داستان به مردن ادامه خواهد داد. حتی در لحظه ی مرگ نیز هیچ نیکی ای را حس نخواهد کرد.

و تنها یک دلیل برای اطمینان من از حرفم وجود دارد، من. او. را. خواهم. کشت!




عکس ها منجمدند. یک لحظه را در گذشته ثبت می کنند. بسیار شبیه به کاری که ذهن می کند. تنها تفاوت آن است که هیچ عکس تصاویر درون خود را با هوشیاری عوض نمی کند.

به دست هایم نگاه می کنم. من هیچ قدرتی ندارم. تمام نیروی این لحظه ی من با تفکر و نگاه کردن به عکسی از گذشته تلف می شود. زیباست. خلاقیت ذهن وقتی که از حالت بدون کنترل به هوشیاری می رسد. حسی از گیجی به درون فرد سرایت می کند. و قبل از این که بتواند نجات یابد دوباره اسیر خواب دیگری از معجون رقیق افکار می شود.

اشک هایم روی کاغذ کم ارزش عکس می افتند. چند ساعت از وقتی که به این تصویر زل زده ام می گذرد؟

با انگشتم اشک را روی عکس پخش می کنم، کاغذ را با خود خراب می کند. این جا دو فرد وجود دارد.

اولی من نیستم. مردی است در اواسط بیست و هفت سالگی. درون من زجه می زند و فریاد می کشد. من به عکس نگاه نمی کنم. اوست که از تراژدی درون آن به دنیایی دیگر از غم و درد سفر می کند. زنی که در عکس لخت و خونین به سقف نگاه می کند زن من نیست. من لحظه های خراش آور تجاوزی که به روح و جسم آن زن شده را تصور نمی کنم.. نه .. من ضعیف نیستم. اما عدالت قانونی دیگر از این جهان است که نباید شکسته شود.

و.. حالا وجود من فهمیده می شود. من...


شیطان لازم هستم.




این بدن هنوز من را نمی شناسد. مدت ها طول خواهد کشید که حافظه ی ماهیچه هایش را با چیز هایی که دیده ام آشنا کنم. من وقت زیادی ندارم.

روبروی خانه اش ایستاده ام. جک، نامش این است. من به حتم این را می دانم. چون من انسان نیستم. هیولاها منطق ویران کننده ای دارند.

من همینطور می دانم که سیزده سال از لحظه ای که این جسم مرد و من متولد شدم می گذرد. من می دانم باید چه کار بکنم و برای آن آماده ام. صبر اراده ای فناناپذیر احتیاج دارد. عدالت صبر می طلبد.

به طرف خانه می روم. ضربه ی اول بر روی در. چند ثانیه صبر می کنم. لحظه ای که می خواهم دوباره بر در بکوبم باز می شود. زنی که با لبخند به من نگاه می کند. من را می شناسد. سرش را بر می گرداند و با صدایی نسبتا بلند می گوید:

- جکی! بیا ببین کی اینجاس!

در جواب محبتش لبخندی را بر صورتم نقاشی می کنم. تظاهر چیزی نیست که برایم سخت باشد.

چند لحظه بعد پسر بچه ای کم سن و سال به طرفم می دود و در آغوشم می پرد. با خوشحالی سرش را روی شانه ام می گذارد.

- عمو داروین!

هنوز سخت است که به خودم اسمی را نسبت دهم. من به بسیاری از چیز ها در جهان انسان ها عادت ندارم. کودک را روی زمین می گذارم و از جیبم اسباب بازی ای که برای او خریده ام را نشانش می دهم. از هیجان دوباره بغلم می کند. سپس به داخل خانه بر می گردد.

+ مواظب خودت باش کوچولو.


زن هنوز به من نگاه می کند. نگاهی که چیزی فراتر از محبت با خود دارد. بخشی که به نیاز های تولید مثل انسانی بر می گردد. دستم را می گیرد. به درون خانه می کشد. در را می بندد و من را در آغوش می گیرد. هیچ حسی ندارم.

- هدیه ی من چیه عمو داروین؟

لبخند می زنم. اگر خوش شانس باشید یک تبر در سرتان، به زودی..!



روبروی درب فلزی زندان ایستاده ام. جک قدم زنان در حالی که کوله پشتی سبکی بر دوشش است به بیرون می آید. بوی پست ترین کارهای انسانی.. بوی زندان.

با لبخند به من سلام می دهد. دست می دهیم و همدیگر را در آغوش می گیریم.

- عالی به نظر می رسی برادر! کت شلوار و ماشین گرون قیمت؟ انگار پولای آخرین دزدیمون بهت ساخته!

به او چشمک می زنم. چشمانش از درون مرده اند. اما هنوزم حس می کنم، اعتمادی عجیب به من دارد. هیولاها راه های خوبی برای جلب اعتماد یکدیگر دارند. او به من اعتماد دارد. همانطور که به زنش. همانطور که به جکی هفت ساله. او من را برادر خود می داند.

سوار ماشین می شویم.

+ می خواستم بهت بگم. جکی دستور داد که تا سوارت کردم بریم دنبالش تو مدرسه!

- پسر خودمه دیگه.

- از تارا چه خبر؟

+ خوبه. زن قوی ایه. تمام مدتی که نبودی مثل یه مرد می جنگید.

به من نگاه می کند.

- بدون کمک تو داداش.. عمرا اگه می تونستم خواب چنین روزی رو ببینم.

به پایش می زنم.

+ تعارف هات رو بذار واسه بعد. فعلا حال رمانتیک شدن رو ندارم.

می گویند نباید از اجرای عدالت لذت برد. اما من این گونه فکر نمی کنم. هیچ اشکالی ندارد از کار درستی که انجام می دهی لذت نبری. به همین دلیل است که به روحم اجازه می دهم تا تند تر بلرزد. من. رسما. هیجان زده ام!

به مدرسه که نزدیک می شویم. هیجانم بیشتر و بیشتر می شوند. به طوری که حرف های جک را نمی شنوم. تنها حواسم به جلو است. به پلیس ها و امدادی که با سرعت به طرف مدرسه می روند. به زیبایی جیغ های کودکانی که از ترس به بیرون فرار می کنند. زنگ ورزش می تواند خطرناک باشد!

- شرط می بندم جکی راکد تنیس رو توی..

ناگهان صدایش از درون خفه می شود. از این دور چیزی را می بیند که باورش سخت است. با خون روی ساختمان مدرسه کلمه ای چهار حرفی و ساده نوشته شده.. " قاتل "

با سرعت به مدرسه می رسیم. پیاده می شود. رفتارش لذتی ملکوتی در وجودم ایجاد می کنند. آرامشی که جک از خون می گرفت.. حالا من از وجود وحشت زده ی او می گیرم. به درون سالن ورزشی می دود. مامور ها سعی می کنند متوقفش کنند، اما نمی توانند. من را هم نمی توانند. باید ببینم. باید شاهد باشم.

به درون زمین بسکتبال می رسیم. لبخند روی لبانم نقش بسته.. خون روی زمین نقشی مانند قتل های قدیمی جک را کشیده است. همانند همان تاز های عنکبوتی که بارها اطراف اجسادش می کشید.

و در وسط خون ها.. جسد دو فرد روی زمین است. ناگهان حس می کنم چیزی فراتر از من در من دمیده می شود. صبر کافی است.. حالا وقت عمل است.

تفنگی را از پشت کمرم در می آورم. به طرف مامور ها نشانه می روم.

+ برید بیرون و در رو ببندید.

صدایم از تنفر و انتقام تغذیه می کند. از تمام زجر هایی که کشیدم. مامور ها به بیرون می روند.. سرم بی هدف به اطراف تکان می خورد. انگار تصویر هایی مدام دارند عوض می شوند. باید روی یک تصویر تمرکز کنم.

اما نمی توانم. ذهنم به من این اجازه را نمی دهد.

چیزی درونم.. بخشی از من که من نیست. ناگهان از خواب می پرد. با زجر. انگار جسمی از درد را بیدار کرده باشم. همان فردی که سالها پیش اشک می ریخت. من او نیستم..


" چرا.. هستی.. "

بر روی تصویر تمرکز می کنم. من باید انتقام بگیرم. باید.. باید تمامش کنم. درد جک هنوز حتی شروع نشده!

" تمومش کن.. "


زن. زنی که خون از تمام بدنش می ریخت. او در آغوشم مرد. او.. زن من بود. او لیاقت انتقام را داشت.

"  زن تو؟.. مگه یه موجود فرا زمینی نبودی؟ چطور زن داشتی؟.. هه.. فکر کردی چیزی جدا از من هستی؟"

تفنگ را به اطراف حرکت می دهم. جک بر روی بدن بی جان پسر و زن مرده اش افتاده. زجه می زند. آخرین امید انسانی اش. همانجا. در همان لحظه نابود شد.

" تو همه چیز رو درست کردی که دوباره نابودشون کنی؟.."

نه نه.. جک باید تاوان می داد. این یک بحث نیست. این یک مسئله...

" خفه شو!

برای یه بار هم که شده خفه شو!

تو توی راه انتقام از جک به خودش تبدیل شدی. از اون بهتر نیستی. حالا هیچ فرقی باهاش نداری. حالا تو هم یک مرد امیدوار رو شکستی. قضاوت هات کار دستت دادن.."

بر روی زمین می افتم. نفس هایم به سختی بیرون می آید. سرما.. سرما را حس می کنم. قلبم یخ زده. حتی خونم یخ زده..

" تمومش کن.. قبل از این که دوباره این درس رو بهت یاد بدن.. تمومش کن قبل از این که یه نفر دیگه برای کشتن تو.. برای عذاب دادن تو خودشو نابود کنه. "

اما من کس دیگری را نمی کشم..


" یادته چی می گفت؟.. دیوانگی مثل جاذبه س... فقط یه هل احتیاج داره.. تو خیلی وقته افتادی.. تمومش کن! همین حالا!!"

تفنگ را به سرم نشانه می گیرم.

بنگ!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۴۵
ایمان وثوقی
یه مهمونی مسخره. تنها دلیلی که اینجام دختریه که اون گوشه داره با دوستاش می خنده. بهش زل زدم. گاهی بهم نگاه می کنه، با حرکتایی که درکشون نمی کنم هی روش رو بر می‌گردونه. انگار من دنبالشم.

یه دخترِ مسخره ی دیگه تو این دنیا. حالم ازینجا بهم می خوره. حالم از تمام حس های مختلفی که به جنس های مخالفمون داریم بهم می خوره. کاش می شد همه چیز یهو  خفه شن.

- می دونی من رو از سر کار انداختن بیرون؟

بهش زل می زنم. پیر شده. بچه ـش تو بغلش. واساده روبروم. یکی از فامیلای مسخره ی دیگه. سعی می کنم تنفرمو بهش نشون ندم:

- نه، واقعا؟

- آره. شب عید. باورت می شه؟ زنم تمام مدت گریه می کرد..

به زنش که یه جای دیگه تو مهمونی داره با چند تا مرد لاس می زنه زل می زنم. مث دیوونه ها آرایش کرده، لباسایی که هر مردی رو جذب می کنن.

با فکرام به سرم مشت می زنه. به من چه؟‌ زن من که نیست.

- دلم گرفت واقعا.. درست می شه اما. محکم باش رفیق.

یه لبخند نیمه جدی. یه چشمک به نوزادی که تو بغلشه. واقعا آوردن بچه به این دنیا تخم می خواد.



بی هدف راه می رم. وقتی از مهمونی می زدم بیرون کسی متوجهم نشد. شاید دختره بهش برخورده باشه که دیگه بهش توجه نشون ندادم. شاید برنامه ی بلند مدت رابطه ی بی مصرفی که می تونست با من داشته باشه رو تو ذهنش می پرورونده. انگار من تو دستش بودم و تنها بهاش یه نگاه ساده ی خر کننده ی خوب بوده! احمق.

- ریدم تو مدرسه ـت. کتابات. دوستات. احمق. احمق. احمق.  اما من هنوز دوستت دارم!

مردم بهم بد نگاه می کنم. خوشم نمیاد وقتی اینطوریم. انگار بیش از حد تنفر دارم. دلم می خواد کله ی یکی رو از جا بکنم. چند تا از هم سنام دارن به طرفم میان.

به طرفی اونی که بدنش گنده تر از بقیس می رم و یه تنه ی محکم بهش می زنم، جوری که چند قدم عقب می ره. به راه رفتن ادامه می دم.

- هوی! *******!

بر می گردم. وایمیسم. بهم زل می زنه.

منتظر چی هستی؟‌ بیا منو له کن. بیا دیگه.

- روانی..

دوستاش عقب می کشنش و قبل از این که بفهمم محو شده. به سطل آشغالی که کنارمه یه لگد محکم می زنم. پام درد می گیره. روی آشغالایی که پخش زمین شدن تف می کنم.


مردم هنوز زل زدن. انگار وسط خواب یه نفر دیگه بیدار شده باشم. توجه زیادی به طرفمه. بدم میاد. راه می افتم.

به اولین سوپرمارکتی که می بینم هجوم می برم. تنها چیزی که الان توذهنمه یه بسته سیگاره. می خوام همشو بکشم. می خوام دود تنفس کنم. مهم نیس که تا حالا لب بهش نزدم.

- گرون ترین سیگارتون چیه؟

پولایی که واسه خریدن کادوی تولد برای خواهرم جمع کرده بودم رو می ندازم جلوی مغازه دار. مطمئنم اون دختر بچه ی غرغرو درک می کنه! شاید حتی چند تا دونه از این سیگارارو باهاش قسمت کردم.

- ویسکی هم دارین؟

صاحب سوپرمارکت با چشمای گرد شده بهم زل می زنه.

- خب بگو ندارم.

بسته ی سیگار رو بر می دارم. می رم بیرون. بازش می کنم. مردم زل زدن. یه نخ بر می دارم. رو لبام که می ذارمش چشمام رو می بندم.

کاش همه ی جهان می خوابیدن.

سیگار رو از رو لبام بر می دارم. باید یه فندک کوفتی توی این شلوغی گیر بیارم. چشمام رو باز می کنم. یه نفر جلوم واساده و دستش به طرفمه. تو دستش یه فندک سیاهِ ساده گرفته.

فندک رو می گیرم. سیگار رو روشن می کنم. لباساش سیاهن. سیاه.. چه رنگ جالبی. از نورای این شهر متنفرم. یه روز تمام کیفا و لباسای فرم مدرسم رو می ندازم توی توربین های برق شهری. حداقل یه جا بدرد می خورن.

پُک اول. نمی خوام سرفه کنم. نمی خوام سرفه کنم.. لعنتی..

می خنده.

+‌ بار اولته؟‌ هه.. سیگار رو یه جوری گرفته بودی انگار می دونی چه حسی قراره بهت بده.

الکی ادای خنده رو در میارم. نظرش برام مهم نیس.

پُک دوم. نفسم بهتر می شه. خوبه.. تنفرم دود می شه.

سیگار رو به طرفش می گیرم. ازم می‌گیره. کیفش رو کولشه. مقنعه ی سیاه. چند تا دونه از مو های سیاهش بیرونن. از سیگار لب می گیره.. لباش سفیدن. انگار کلی خون از دست داده باشه. دستش رو می بینم. خشک می شم. چند تا جای زخم که تازه ـن.

دود رو روی صورتم می ده بیرون.

- درد نداشت؟

دستش رو بهم نشون می ده.

+ این؟.. نه بابا. بدترینش قرصه. همه فکر می کنن سریع ترین اونه. اما وقتی دارن نجاتت می دن واقعا جر می خوری.

- برای توجه بوده؟

می زنه زیر خنده.

+ توجه کی؟ بابام یه حرومزاده ی به تمام معناس. و مامانم کسیه که بابام رو اونجوری کرده!

به دیوار تکیه می ده.

+‌ امتحانش کردی تا حالا؟

- خودکشی؟! نه. من خوش شانس نیستم. یا اصلا نمی میرم و گند می خوره بهم. یام می رم اونور خدا چوب تو آستینم می کنه.

+‌ به خدا اعتقاد داری؟

- کی نداره؟

موهاش جلوی چشماش رو گرفتن. سرشو تکون می ده. کنار می رن. سیگار رو می ده دستم. خاکسترش می ریزه رو زمین. مردم با سرعت نور رد می شن. مهم نیستن.

- قویتر از خودکشی به نظر می رسی.

+‌ قویتر از خودکشی؟‌ توئم ازون آدمایی که در مورد قوی بودن آدما عَر می زنن؟ ول کن بابا.. هیچکی واسه اینجا به اندازه ی کافی قوی نیس..


تو چشماش مرگ رو می بینم. مثل سم می مونه. مطمئنم اگه سعی کنم بهش نزدیک شم حتی براش مهم نیس. رفتنای زیادی رو دیده و من هیچ فرقی با اونا ندارم. من فقط یه نفرم.

- چشمات خاصن.

سیگار رو از دستم می گیره. دود رو می دم بیرون.

+ خاص رو معنی کن جناب بی اعصاب. تنه زدنت به اون پسره رو دیدم. منتظر بودم بیشتر از یه تنه باشه.

- اون ترسو تر از این حرفا بود.

+ تو رو می گم. به نظر میومد می خواسی لهش کنی. اما بیخیال شدی.. بیخیال. خاص رو معنی کن.

به دیوار تکیه میدم. کنارش. دستش می خوره به دستم.

- بهم نگاه کن تا بگم.

به چشمام زل می زنه. تنفرم کامل محو شده و این اثر سیگار نیست. خنده ـش می گیره. نمی تونه بهم درست نگاه کنه.

- چیه؟

+‌ مث دو تا خنگِ عاشق به نظر میایم.

لبخند میاد رو لبام.

+‌ خب خب خب. باشه. بهم بگو. چشمای خاص یعنی چی؟

- مثل این می مونه که وسط یه منظره ی طبیعی و آروم کننده در حال کشتن یکی باشی. خون می پاشه اطراف. خب؟ چشمات مث یه ترکیب خوب از زیبایی و تاریکین. می دونی؟‌ انگار کلی چیز ها رو دیدی.. و دیگه نمی خوای هیچی رو ببینی. انگار کامل بستیشون. به همه چیز.. و نمی خوای یه چیزی رو ببینی..

یه چیزی توی وجودش عوض می شه. انگار انتظار نداشته اینارو بگم. یا حتی بفهممش.

+ چی؟

- تو محشری..

چند ثانیه ساکت می شه. دود سیگار تو ریه هاشه. چشماش واسه یه لحظه حس می کنن و نرم می شن. و لحظه ی بعد گارداش میان بالا. دود سیگار رو با خنده می ده بیرون.

+ دیوونه‌ی خاص!

- دیوونه ی خاص؟!

+ بله عزیزم. به دیوونه ای گفته می شه که یه چیز خوب رو می بینه و هی بزرگش می کنه. و همانا من اونقدری که فک می کنی جالب نیستم. من هیچی نیستم. فک می کنی چند ساعت بعد ازم خسته شی و دلت بخواد با یکی از اون دخترای احمقِ شاد رفیق باشی؟‌

- این چیزیه که در مورد من فک می کنی؟

نفسش رو می ده بیرون. به آسمون نگاه می کنه.

+ اَه. ابرای لعنتی. هیچ شبی نباید ابری باشه..

به آسمون نگاه می کنم. از برق کشیدنش.

- بهت نمی خوره ازون دخترای عشق ماه و ستاره و گل و بلبل باشی!

+‌ اولا فقط بخش ماه و ستاره ـش. دوما. هه! فک کنم اشتباه فهمیدی منو.

سیگار خیلی وقته تموم شده و جز یه خاکستر گنده چیزی ازش نمونده. می ندازتش روی زمین. با پوتین سیاهش له می کنتش.

+‌ باید برم. یه کلاس کوفتی دیگه مونده.

یه چیزی توی قلبم جون می ده.

- هوم.. تموم شد؟

+‌ یاد بگیر به آدما عادت نکنی.

- ناپلئون؟ تو پر از چیزای عجیب غریبی..

+ یه جمله بگو که باعث شه شمارم رو بدم بهت. از خودت نه ها! ببخشید. ولی واقعا گهی توی جمله ها. یه جمله از یه آدم معروف.

اولش بهم بر می خوره. اما ذهنم فعلا می تونه خفه باشه. قلبم به اندازه ی کافی سر و صدا به پا کرده.. بدون فکر می گم، چیزی که صبح داشتم می خوندم:

" می شه توی یه لحظه یه نفر رو خورد کرد. تو یه ساعت می شه کسی رو دوست داشت. توی یه لحظه ی دیگه می شه عاشق شد. اما یک عمر طول می کشه تا بتونی یه نفر رو فراموش کنی."

می خنده. خنده ـش خاصه. بالاخره می فهمم قرار نیست مسخره ـم کنه.

+‌ مارکز، هاه؟ و عوضش کردی جرک. اون می گفت توی یک روز می شه عاشق شد. نه یک لحظه. هیچوقت واقعیت رو به نفع خودت عوض نکن.

- اولین تقلبی که توش گند نزدم. من هیچوقت دروغگوی خوبی نبودم..

+ شایدم هستی. هومم؟ 


لبخند آخر.. آرومه. و یهو برمی گرده. شروع می کنه به راه رفتن. مردم وایمیسن. جهان متوقف می شه. من وجود ندارم.


و دقیقا لحظه ای که باید با تمام وجود سنگ های سخت پیاده رو رو حس کنم یه برگه از جیبش در میاره. رو هوا ولش می کنه و دور می شه.

به طرف برگه می رم. یکی از این فرمای الکی ای که تو مدرسه پر می کنیم.. عصبی می شم. سرمو میارم بالا. اون دیگه محو شده.

دوباره به کاغذ زل می زنم. این بار دقیقتر.

و یهو حس می کنم جهان از یه سیاه سفید زجر دهنده رنگی می شه...


شماره‌ـش با بدخطی اون وسطا به من سلام می کنه!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۵۰
ایمان وثوقی
زرد.

رنگی که کل شهر را معنی می کند. همه از چراغ های قدبلندی می‌آیند که هر چند قدمی نصب شده اند. شاید بخشی از من با این مکان ها تعریف شود. مکان های نیمه تاریک و طلایی.

یک پارک کوچک. روی صندلی اول می نشینم. درخت های زیادی ندارد. بیشتر مواقع اینجا مکانی است که معتاد های شهر جمع می شوند و تیله بازی می کنند. مرد بودن را نمی فهمم. انگار باید به یک چیز پایبند بود. مهم نیست چه باشد. می تواند اعتقادات مذهبی شدید در مورد خدا و یا حتی یک بازی بدرد نخور باشد. انسان ها را نمی فهمم.

به آسمان زل می زنم. سرما پوست دست و صورتم را خراش می دهد. هیچوقت از زمستان های این شهر خوشم نیامد، اما فصل بهتری هم ندارد.

چرا به اینجا آمدم؟

نمی دانم. شاید فقط چون می خواستم از اتاقم فرار کنم، دور بودن از جهانی که آنجا برای خودم ساخته ام.. فکر کنم لازمش دارم. آن دنیا دارد خسته ام می کند.

چند روز قبل، موقع خواب فهمیدم که من هیچوقت دوست داشته شدن را حس نکرده ام. نه این که نفهمم دوست داشتن چگونه است، چون حس های خود را می فهمم. اما برای دیگران، آن ها چگونه حسشان را منتقل می کنند؟ شاید برایشان تنها چند کلمه است. یا حتی یک نوع وابستگی، از آن نوع که ما به بعضی حیوانات داریم یا حتی اشیاء. که وابستگی یا عادت کردن هیچوقت معنی دوست داشتن را نمی دهد.

هوا سردتر از معمول است. در انتظار اتفاقی خاص به خیابان خالی نگاه می کنم. هیچ چیز. هیچ کس. حباب های خالی از امید. من ضربان های بی هیجان جک هستم.

ناگهان یک نور را از پشت سرم حس می کنم. برمی‌گردم. ساختمانی بلند. یکی از پنجره هایش با عجله باز مانده. هیچکس در این هوا پنجره اش را باز نمی گذارد. فردی داشته من را تماشا می کرده.

از جایم تکان نمی خورم. چند ثانیه ی ساکت. سپس دوباره سرم را بر می گردانم. فردی دوربین به دست از پنجره به من نگاه می کند. بلند می شوم. نفسش را بیرون می دهد، دود سیگار را می بینم که بی پروا در آسمان محو می شود. 

- تا حالا دنبال اتفاقی بودی که زندگی مسخرت رو عوض کنه؟

+‌ من اون اتفاق نیستم جَک.

هاه. اسمم را می داند. با دقت بیشتر به او نگاه می کنم. یک دختر، شاید هم سن من.

- واقعیتو گم کردم. تو کی هستی؟

به ساختمان نزدیک می شوم. در فاصله ای که بهترین دید را دارد می ایستد. دستانم در جیب کتم هستند. کمی عقب می رود. پک دیگری از سیگارش می گیرد. بعد جلو می آید.

+ می کِشی؟

چشم هایش را می بینم. دورشان گود شده. انگار گریه کرده. صدای دعوای افرادی را دورتر از اتاقش می شنوم.

- نه. ترک کردم.

+‌ بکِش.

سیگار را بر روی آسفالت خیابانِ کنار پارک می اندازد. هنوز روشن است. به طرفش می روم. بر می دارم. یک پک. در حالی که دود سیگار از لب هایم می زند بیرون می پرسم:

- گاهی شک می کنی اونا بچه ـن یا تو، نه؟

به داخل خانه اشاره می کنم.

+ آره.. داری سعی می کنی جالب باشی؟

می خندم. پک بعدی.

- نه.. فکر  کنم اون دوره از من گذشته.

+‌ خوبه..

- چشمات قشنگن.

می خندد: هیز! از این فاصله؟

- قشنگی رو از دور نمی شه تشخیص داد؟‌

+‌ چرا..

سیگار دیگری را در می آورد و روشن می کند.

- چند بار به پریدن از پنجره فکر کردی؟

می خندد. از آن خنده هایی که گریه ها را عقب می رانند.

+‌ همین الان داشتم تصورش می کردم..

- می گیرمت.

+‌ خودخواهی.
 

پک بعدی از سیگار. خاکسترش با باد به پرواز در می آید.

+‌ نپرسیدی ازم.

- این ک چطور اسممو می دونی؟ مهم نیست..

+ اصلا دنبال ماجراجویی نیستیا..

- نه. من طرفدار بزرگ هیجانم. فقط فک کنم.. ناشناس باشیم بهتره.

+ چرت و پرته. بیا بالا.

با تعجب به او نگاه می کنم.

+ بیا بالا. اگه بتونی بیای تو اتاقم اون موقع می فهمم فقط یکی دیگه ازونا نیستی. 

- از کیا؟

+‌ ترسوها. 

می خواهم ردش کنم. اما نمی توانم. منتظر یک اتفاق بودم. باید آن اتفاق باشم. به طرف دیوار می دوم. یک چهار چوب از کولری که دیگر در جایش نیست. دستم را به میله ها می گیرم. طبقه ی اول. دست هایم را روی یک پنجره قفل می کنم. خودم را می کشم بالا. بر روی کناره ی پنجره می ایستم. نفس نفس می زنم. هنوزم وقت برای انصراف است. اما زنده بودن را حس می کنم. بعد از سالها.

با لبخندی بر روی لب هایم به طرف میله ای که وسط دیوار بالکن اتاقش وجود دارد پرت می کنم. یک میله. تمام وزنم را آن نگه داشته. بدنم کاملا روی هواست. این بالکن اتاق اوست. با نهایت تلاش خودم را به بالای میله می رسانم.  دستم به گوشه ی بالایی دیوار بالکن می خورد. وقتی دارم دست هایم را محکم می کنم ناگهان انگشتم درد می گیرد. با سرعتی سرسام آور لیز می خورم. چشم هایم بسته می شوند.. لعنتی.. دارم می افتم..


و حسش می کنم. دست محکمش. من را گرفته. در شوکم.

+ بیا بالا! هرکول که نیستم!

با کمک او خود را به درون بالکن می اندازم. هر دو نفس نفس می زنیم. بر روی زمین دراز می کشم. او هم کنارم می افتد. سکوت. و ناگهان می زنیم زیر خنده.

- محشر بود.

سعی می کنم تکان بخورم.
 

- آخ... فک کنم  انگشتام شکستن.

و می زنم زیر خنده.

+‌ بذار ببینم.

دستم را می گیرد. صدای دعوای خانواده اش را می شنوم. طلاق. بوی غلیظ سیگار پوستر های گروه های راک. یک گیتار نه چندان قیمتی.

+ نگران نباش جک. هنوز می تونی روی گیتارت کرم بریزی.

به چشم هایش زل می زنم. نور ماه روشنشان می کند.

- خوابه نه؟

چند ثانیه با محبت و نگرانی به من نگاه می کند و بعد.. یک سیلی محکم.

+ نه. انگار خواب نیستی.

و ناگهان سیلی دیگری می زند.

+‌ درسته که من همیشه چیزای دیوونه کننده ای می خوام. دلیل نمی شه تو هم اون دیوونه ای باشی که انجامشون می ده..

و ناگهان بغلم می کند.




ادامه دارد..؟!
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۳۰
ایمان وثوقی
از بدن جدا می شوم. از اتاق به بیرون می روم.. مانند همیشه. باید جهان را بسازم. می دانم چه خواهد شد. اما هیچ چاره ای ندارم.. من به این واقعیت دروغین اعتیاد پیدا کرده ام..

قدم پشت قدم برداشته می شود.

- بگذار زندگی شروع شود..

و صدا ها را می سازم. از هیچ.

موجی بلند. تعدادی جمله ی سنگین. روح یک توهم انسانی است.

موجی کوتاه. حرف های سبک. من اینجا معلقم. قسم به سیاهی ها که هر چه رنگ بزنی سیاه می مانند..

نور زیاد. چشم های بسته. چتری بالای سرم با سایه ها می جنگد. زردی کوچه را حس می کنم. قدم پشت قدم برداشته می شود و صدای باران مانند نفس کشیدن ستاره ای طلایی بی رنگ می شود.

نت ها فقط برای کشتن ما ایجاد شده اند. اما آرامش دارند. کمی جلوتر. من می ایستم. دنیا تازه دارد شکل می گیرد. قرمز. نارنجی. زرد. سبز. سیاه. رنگ ها را اضافه می کنم. کوچه بزرگ می شود. پیچ می خورد. مانند ماری که بلندتر و بلندتر می شود.

 به صداهایی که نمی شنوم گوش می دهم. سکوت را به حرف در می آورم. قدم پشت قدم. چتر سیاه لیز می خورد یا باران؟‌

لباس هایم از خاکستریِ بی وجودی رنگ می گیرند. کت و شلواری ارغوانی. بنفش. باید تعریف شود.


و بعد نور به وجود خواهد آمد.






چشمانم را باز می کنم. تا سه می شمرم. من هنوز روی زمینم. چشمانم را می بندم. نه نوری نه تاریکی ای. واقعیت مانند یک تیغه روی روحم کشیده می شود.

- پاشو. سرویست منتظره. داره دیرت می شه.

چشمانم را می بندم. باید اتفاقی بیفتد. من.. من جای دیگری بودم! من .. حس مهم بودن داشتم. به چشمانم فشار می آورم. باید یادم بیاید. چه می کردم؟


هرچه به سمت خاطره ی رویایم نزدیک می شوم انگار بیشتر به محو شدنش کمک می کنم.

- تایلر! پاشــــــــــــو!

به زور از سر جایم بلند می شوم. خاطرات محو می شوند. من هنوزم زمینی ام. از اینجا متنفرم.. متنفر...



باران. روی سرم می کوبد. تند و وحشیانه. خواب نیستم. هیچ چیز اینجا دست من نیست. نه می توانم صداهای آزادهنده را عوض کنم و نه کوچه های بی نهایت بسازم.

کوچه های بی نهایت؟.. من کجا این تصویر را دیده ام؟


قدم های بعدی. روی زمین. ترس. وحشت. ناامیدی. دلهره.

و خشم.


با عجله به وسط خیابان می دوم. ماشینی با سرعت از کنار پایم رد می شود. در ذهنم به دیوار هلش می دهم. تمام بخش هایش را تکه تکه می کنم و در بدن راننده اش فرو می کنم. لبخندی از روی رضایت روی لبانم نقش می بندد. ای کاش می توانستم.

از خیابان رد می شوم. می دوم. امیدوارم همه خفه شوند. همه ی این مردمی که با شوق به هم در مورد هر چیزی که من نمی فهمم حرف می زنند. همه ی بچه های کوچکی که سرشان را به مانیتور گوشی هایشان چسبانده اند. امیدوارم خفه شوند.  متلاشی شدن خود را می بینم وقتی که هیچ حسی درونم نیست.

چرا حالا که بیشتر از همیشه تنها هستم هیچکس را اطرافم نمی بینم که برای من بجنگد؟

و من آشغال کادو پیچ شده ای هستم که که دشمنت برای ترساندن تو در خانه ات گذاشته.




ساعت از چهار نگذشته. روی آن ایستاده و به من نگاه می کند. انگار ساعت لعنتی هم می خواهد بداند جرات انجام این کار را دارم یا نه.

پتو را پایین می اندازم. سرما بدنم را می گیرد. خوب است. خوابم می پرد.

دست هایم را دو طرف بدنم در حالت ایستاده از آرنج می گذارم. چشمانم را می بندم. هیچ فکری جز تنفر ندارم. انگار هیچ چیز درست نیست. بارها خوانده ام که انجام این کار با زور غیر ممکن است. باید آرام بود.

اما نمی توانم. دیگر حتی نمی ترسم. فقط.. نمی توانم آرام باشم.

به قرمز فکر کن...

یک سیب را می بینم. سیب غلط می خورد. ابتدا سبز است. سعی می کنم قرمزش کنم. باید رنگ قرمز را ببینم. نوشته های درون دفتر این طور می گفتند. قرمز.

خون چکه می کند. می بینمش که از بالای چشمان بسته ام می ریزند و قرمزی را کل صورتم فرا می گیرد. چند دقیقه مانند باد می گذرند. اما زجر دهنده.


بعدی نارنجی است. نوشابه های نارنجی ای که سالها به آن زرد می گفتم را تصور می کنم. سخت است. نمی توانم اما ادامه می دهم. باید کل تصویر از نارنجی پر شود.

زرد... به لامپ های طلایی درون کوچه های بارانی فکر می کنم. باید بشود. دستانم بی حس می شوند. حسش می کنم. نزدیک است. اما شوقی ندارم.

پاهایم هنوز روی زمین هستند. هیچ انرژی درونشان جریان ندارد. قلبم تند می زند. عسل. ضایع ترین چیز ممکن برای رنگ زرد. رنگ دیوار اتاق دوستی که در کودکی داشتم. رنگ چشمان دختری که عاشقش بودم.

زرد جریان میابد. و حالا نوبت سبز است.

من سوار یک بالن هستم. بر روی چمنزاری وسیع. سبز فسفری. باید تیره شود. بر روی جنگلی می روم. می غرم. و همه چیز تیره می شود. سبز تیره... دست هایم به بالا کشیده می شوند.

 باید واقعی باشد. تنها خوابی که یادم است. خوابی که در آن درون یک اتاق سرد زندانی بودم و مجبور بودم از بدنم خارج شوم تا بتوانم در را باز کنم.

بک دفترچه درون آن اتاق گذاشته بود. "‌ چگونه روحتان را به پرواز در بیاورید!‌"

من همه اش را می خواندم. هر شب. و هر صبح فراموش می کردم. تا این که خواب هایم عوض شدند... حالا همه ـش یادم است. باید درست باشد. باید پرواز کنم..


نوبت به آبی می رسد. آسمان را می بینم. ابر ها مزاحمند. خاکستری را به من القا می کنند. نه... عصبی می شوم. انگشت سبابه ام تکان می خورد. لعنت می فرستم. تمام آرامشم بهم می ریزد.

آبی.. آبی.. آبی.. کجا این رنگ را دیده ام؟..

یک آب معدنی. یک آب معدنی بزرگ. تمام تصویر را می گیرد. رنگ آب را آبی می کنم. مانند وقتی که رنگ ها را درون آب می ریختم. سرعتش کم است. آرامش نزدیکتر است.

قلبم آرام می زند. کم کم قفسه ی سینه ام را کاملا بی حس می بینم. انگار حتی نمی توانم تکانش دهم. پاهایم گرم می شوند. انرژی درونشان جریان می یابد. آبی.. آبی.. آبی..


و نوبت آخرین رنگ است. لکه های بنفش را درون آب های آبی می پاشم.. آرام و زیبا.. همه چیز به بنفش تیره  تغییر رنگ می دهد. هیچ چیز بنفشی در ذهنم نیست.. هیچ شی مشخصی. اما می توانم تصورش کنم.


تصویر کاملا بنفش می شود. به آن چشم می دوزم.. برای لحظه های متوالی. افکاری عجیب در ذهنم نقش می بندد. حتی نمی توانم به خودم بیایم. افکاری بی فایده. بنفش تیره تر می شود.
 
حتی نا امیدی از دفترچه را حس نمی کنم. نمی دانم بعد از این رنگ باید چه کنم. به یک دایره فکر می کنم. انگار من بخشی از آنم و مجبورم.. مجبورم تا همیشه دور خود بچرخم.

به یاد دختری می افتم که امروز در چشمانش زل زدم. آشنا به نظر می آمد. اما باید می رفتم. انگار همیشه باید می رفتم. باید بروم.

ناگهان لرزشی شدید را در خود حس می کنم. انگار تا این لحظه در اتاقی کنار یک اجاق که روی آن پاتیلی بزرگ گذاشته شده نشسته بودم. در انتظار برای معجونی که می جوشید.

می لرزم. بنفش عوض می شود. نور را حس می کنم. دستانم بی حس اند. قلبم تند می شود. نور همه جا هست. همه ـش از جایی میان چشمانم می آید. سعی می کنم درست ببینم. انگار دارم دری نامرئی را هل می دهم.

بدنم بیشتر می لرزد. بیشتر شبیه این است که کسی دارد تختم را تکان می دهد. پاهام. سرم. قفسه ی سینه.


ناگهان حس می کنم بالاتر از زمین ایستاده ام. لرزش می خوابد. هوشیاریم به من برمیگردد. سعی می کنم ضربانم را کم کنم تا این وضعیت را بهم نزنم.

 
چند لحظه مکث.. و بالاخره تصمیم می گیرم چشم هایم را باز کنم. به طرف نور..

چشمانم باز می شوند. اتاقم پر از نور است. نور هایی که از دیدنشان هیچ حس بدی ندارم. و در میان نور ها. سیاهی را می بینم. نور هایی به تمام رنگ ها.

با چشمانم به طرفشان مایل می شوم.. و می بینم.. همه ی کهکشان ها... جهان.


چشمانم را می بندم.

تا سه می شمرم..

بازشان می کنم.


دیگر روی زمین نیستم.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۲۵
ایمان وثوقی