"بیدار شو.."
توی بیمارستانم. به سر و صدای مریضای دیگه توجه نمی کنم. من چیزی که می خواستمو دیدم. حالا حالا ها روی هوا می مونم. هنوزم تاریکه. اما بوی خون رفته. انگار یکی داره اینجارو تمیز میکنه. خوبه، دوست ندارم به بوی آهن عادت کنم.
از روی تخت بیمارستان پایین میام. با این که دقیقا هیچ نوری دور و برم نیست راه رو بلدم.. یه بار تا اون در رفتم. دوباره هم می رم. مثل همیشه...
راه رفتن به طرف این در مثل راه رفتن توی بزرگراه جهنم می مونه. مطمئن باش یه نفر قصد داره تا ابدیت فقط راه بری.. اما من امیدمو از دست نمی دم. می دونم پشت در، پشت دنیا، یه جایی به انتظارم نشسته. می تونم حسش کنم.
" نیشتو ببند."
چرا می خندم؟..
چون دیگه ضربه ها دردناک نیستن...
یاد گرفتم عاشق این درد باشم.
به در می رسم.. دستگیره رو می چرخونم. نمی خوام بخوابم.. می دونین؟ حس می کنم با خوابام یه چیز با ارزش رو از دست می دم..
و نور... همه جا رو پر می کنه.
توی متروئم. وایمیسه. از در مترو بیرون می رم.
گوشیم رو از توی جیبم در میارم.
" دنبال یه ساختمون آجری بگرد. من آبیم. "
صفحه رو خاموش می کنم. به طرف پارک راه می افتم. بزرگ و سبز. حس می کنم قراره بین شاخه های درختا گم شم. توی پیاده رو هاش راه می رم.
" شما می دونین دیوارای آجری کجان؟ "
هیچکس نمی دونه. انگار نمی شه تقلب کرد. باید پیداش کنم. سر یه پیچ می چرخم و به طرف قلب پارک راه می افتم. شهر بازیِ ترسناکِ پارک با هیاهوی آدمایی که میان و می رن. چرخ و فلک بزرگی که وقتی بهش نزدیک می شم حس می کنم زیادی بی مقدارم. چطور این همه آدم زنده ن و ادامه می دن؟
دلم واسه بیمارستان تنگ می شه.. اونجا می شه منطقی به جهان فکر کرد. اونقدر گهه که همه روانی شدن.. اما اینا چی؟
از شهر بازی می گذرم... بین درختا بی هدف ادامه می دم. ساعت داره به 6 نزدیک می شه. خورشید هنوز غروب نکرده. می تونم الانو با صبح عوض کنم و هیچکس یه لحظه هم تعجب نکنه!
گوشه ی سازه ی آجری رو می بینم. به طرفش می رم.
گوشیم می لرزه:
" ساختمون رو دور بزن. "
آروم قدم می زنم. اطراف رو زیر نظر می گیرم. هر آبی ای می تونه اون باشه.
اما نیست..
ساختمون رو دور می زنم. هنوزم نمی بینمش. ادامه می دم به قدم زدن.. یه راه پله می بینم. راه پله ی عجیبیه.. فکر کنم قبلا در موردش بهم گفته. اما نگفت که ازش برم بالا..
از راه پله رد می شم. صدای یه نفر رو می شنوم که واسه بقیه سخنرانی می کنه. به طرف صدا می رم. گوشام همیشه چیزای درست رو می شنون.
همه روی یه سکوی ال مانند نشستن... و اون. من رو می بینه.
لبخند میاد روی لباش. هیچوقت این لبخند رو فراموش نمی کنم... لبخند شیرینی که حالا بار دومی می شه که می بینمش. به طرفش می رم. پشت سرش وایمیسم. روی سکو نشسته. اون بخشی از سخنرانی نیست.
منم لبخند می زنم. بهش می رسم..
- ماجرای اینا چیه؟ کلاس تئاتره؟
+ یه چرت و پرت جدید. بهش می گن Network. بیا بالا.
روی سکو کنارش می شینم.
- خوبی؟
+ آره..
- چقدر منتظرت گذاشتم؟
+ نیم ساعتی می شه!
می خندم.
- بازم زود اومدی!
+ هومم..
- هنوزم مثل خواب می مونه.
+ خیلی!
از توی کیفش آدامس در میاره. طرح روی کیفش نظرمو جلب می کنه... گوزن های سفید رنگ با پس زمینه ی خاکستری. به لباسای آبیش میان.
+ آدامس بزن!
- همین الان می خواستم ازت بگیرم یکی!
+ مال من نیس. یه یارویی بهم داد.
- همیشه هوا اینجوریه یا به خاطر منه؟
+ به خاطر توئه!
ترسم از چشماش ریخته. حالا می تونم ساعت ها بهش زل بزنم و نترسم که محو شه.. حالا می تونم نقاب هاش رو بزنم کنار. کسی که اون عقبا نشسته رو بشناسم.. البته.. احتیاجی نیست.
همین الانم می شناسمش.
- الان می شه چیزایی که ضبط کردیو بدی بهم؟
تبلتش رو از روی سکوی سیمانی بر می داره.
- تو واقعا مایه ی ننگ تکنولوژی هستی نیل!
می خنده و به کارش ادامه می ده. چند لحظه توی سکوت صدا ها رو از تبلتش به گوشیم انتقال می ده. بعد با یه نگاه عجیب بهم زل می زنه:
+ آلبومت رو نتونستم توی تبلتم بریزم. قرار بود ثانیه به ثانیه شو برام توضیح بدی!
- خودمم ندارمش! ولی می تونم داستان هر ترک رو بهت بگم..
+ صدامونو ضبط کنم؟
- آره حتما. چقدر وقت داریم؟
+ چهل دیقه!
- بد نیست. کمتر ازینا هم داشتم!
می خندیم..
به چشم هاش نگاه می کنم. حالا می ترسم به اندازه ی کافی بهشون توجه نکرده باشم. نمی خوام از یادم برم.. من حافظه ی تصویری نابودی دارم.
- شما هم اینجا تمرین می کنین؟
+ الان نه.. اما قبلنا کلاسام اینجا بودن.
- شروع کنم؟
+ آره صب کن..
تبلت رو چک می کنه.
- درسته؟
+ چند دیقه س داره ضبط میکنه دیگه.
-خب. باهام مصاحبه کن!
می خنده.
+ توی رادبو بداهه روز اول ازم گرفت. بعد گفت در خدمت یه مهمونیم، معرفیش کن!
- الان معرفی شم؟
+ نه صب کن! خب.. شنوندگان عزیز. امروز در خدمت مهمون ویژه ای..
می زنیم زیر خنده.
- تو چرا می خندی خانم مجری؟ من دارم به در و دیوار می خندم. عجبا.
جلوی خندشو می گیره.
+ خب، آقای مونلایت. آقای مونلایت خودتونو یه معرفی می کنین؟
- بنده جک مونلایت هستم، از شهر مقدس پنیک. مقدس تر از شهر شما!
+ بله! شهر پنیک! خیلی از هموطنانمون از اون شهر هستن. خب از حال و هوای شهرتون بگید.
گاهی وسط کلمات خنده هم مهمون آوا هایی می شن که بیان می کنه.
- از حال و هوای؟!..
+ این روزای پنیک!
- خب می دونین که..
به مضاحبه ادامه می دیم. بی هدف. شاید این خندیدنا توی لحظه رویایی به نظر نرسه.. اما مطمئنم بعدا ها کلی بهش بر می گردم.. خوبه که صدامون ضبط می شه. کاش می شد تمام گفت و گو های زندگیم رو ضبط کنم. با این که از صدام موقع حرف زدن متنفرم..
به بحث در مورد آلبوم که می رسیم، حس می کنم یه چیز جدید توی چشم هاش پیدا می شن. دیگه اون نیل ساکت و گوشه گیر نیست. چشم هاش برق می زنن.
- به نظرم توی زندگی مکان هایی هستن که روحمون توش گی مر افته.. بیمارستان مرده، جاییه که من زندگی می کنم.. فعلا. و خب تاریکه... خیلی تاریک... یه سوال.. از تاریکی این بیمارستان چی می دزدیدی؟..
+ نور آگاهی..
- انتخاب خوبیه...
ادامه می دیم و ادامه می دیم... تا این که وقتمون تموم می شه.
+ باید بریم بلیط بگیریم.
بلند می شیم و به طرف باجه ی فروش بلیط راه می افتیم. همه جا بسته س..
- مطمئنی امروزم اجرا دارن؟
+ باید داشته باشن!
جلوی باجه وایمیسیم. هیچکس اونجا نیست. متن یه اعلامیه که به شیشه ی باجه چسبوندن رو می خونه.
+ لعنتی امروز و فردا تعطیله اینجا.
دوست داشتم تئاتر ببینم.. تا به حال تئاتر نرفتم. پنیک تجربه های زیادی رو از من گرفته.
دوباره بر می گردیم به جایی که بودیم.
+ از ترک 13 بهم بگو...
در مورد خودشه این ترک. می دونم که داستانشو می شناسه. فقط چند تا راهنمایی کوچیک می کنم.. و درخشش رو توی چشم هاش می بینم. اگه من تونستم چنین چیزی رو خلق کنم.. آیا واقعا وجود دارم؟
- نوبت منه!
تبلت رو می چرخونم.
- چی شد که به طرف تئاتر رفتی؟
+ قدرت..
- قدرت؟
+ آره.. قدرتِ این که.. هر چیزی که حس می کنی رو به مخاطبی که هیچ کدوم از دغدغه های تو رو نداره منتقل کنی. با سکوت.. با کلمات.. با راه رفتن..
مسخ کلماتش می شم.. یادم می ره سوال بپرسم. امیدوارم فقط ادامه بده... چند دقیقه می گذره. و حرفاش هنوزم همونقدر انرژی دارن..
+ یه بار توی کلاس. روی صندلی ها نشسته بودیم. همه جا تاریک، یه نور کمرنگ طلایی تابیده می شد. استادمون بالا سرمون واساده بود و یه نگاهی بهمون انداخت. خیلی عجیب بود اون نگاه. بهمون گفت " می دونین شما اینجایین که بمیرین؟ " و ما باورمون شد... وای.. گفت که " اگه اینطور فکر نمی کنین از روی صندلی بلند شین! " و جک! هیچکدوممون نتونستیم بلند شیم.
چشمام می درخشن.. بدون کنترل.
+ یام یه دفعه می گفت داریم بال در میاریم. بعد من دردشو حس می کردم.. درد واقعیِ بال در آوردن رو.. رشدشو.. عالیه.. دونه به دونه پرده های شخصیتم رو برداشت این استاد.. و منو به خودم نشون داد.
- چه شکلی بود چیزی که دیدی؟
+ مثل همون نور.. یه دختر بچه ی کوچیک که خیلی چیزارو می خواد..
- یکی که پشت درختا قایم شده.. نه؟
+ آره..
- اولین باری که حس محشری داشتی توی اجراهات کی بود؟
+ زمستون. باید تست می دادیم. سرد بود. همینجا ازمون در مورد نمایشنامه ی اتللو تست می گرفتن. بعد هر کی می رفت روی صحنه گند می زد. سیستم های سرمایی گرمایی اینجا هم که نابود بود. من داشتم یخ می زدم. دو تا کاپشن! صدام می لرزید. بعد یه نقشی رو داشتم که باید از اتللو خواهش می کردم دختری که عاشقشه رو نکشه!
چند لحظه ساکت می شه.. می دونم طعم پیروزی اون روزش رو مزه مزه می کنه..
+ بعد من با همون لرزش صدا، به پای بازیگر اتللو افتادم. انگار بغض داشته باشم. ازش می خواستم که دختره رو نکشه... وقتی تموم شد. استادم برام دست زد.. اون واسه هیچکس دست نمی زد. بهم گفت من یه روزی بهترین بازیگر شهر می شم. عالی بود اون لحظه..
- از ضعفت مثل سپر استفاده کردی.. خیلی خوبه..
ساعت بی وقفه می ره جلو. اما .. این لحظه ها بی نهایتن.. حس می کنم تا ابد توی این پارک روبروش نشستم... حرف می زنیم و حرف می زنیم...
- چراغای پارک روشن شدن.. چه خوبن..
+ آره..
چند دیقه بعد.. من و اون داریم توی پارک قدم می زنیم. به طرف مترو.. هنوزم محکم و اصیل راه می ره.
- قدم ازت بلندتره به هر حال.
می خنده.
+ لطفا بلند تر نشو؟!
- تازه می خوام بسکتبالم برم!
+ ای بابا..
- تا ابد توی فلش بک های اینجا گیر می افتیم، نه؟
+ آره..
- شهرتو دوست داری؟
+ نه.. من حتی از نیویورکم خوشم نمیاد.
- می فهمم حستو. هیچ جا کامل نیست.. اما هر دوتامون باید بریم. از بیمارستان بریم به یه جایی که بشه پیشرفت کرد.
+ می ریم.
- به پنیک چ حسی داری؟
+ شهر عالی ایه!
- همه از دور همینو می گن!
لبخند می زنم. نصف وجودم از شهرم متنفره.. نصف دیگه هم معلوم نیست چه خبره!
به ایستگاه مترو می رسیم. باید ازش جدا شم.
- فک کنم باید برم دیگه..
+ اوهوم..
مشتشو میاره جلو. محکمتر از دیروز مشتمو می کوبم بهش.
- یکم قویتر بزنم شاید دفعه ی بعد مثل آدم دست بدی!
بر می گرده. به طرف راه پله ی مترو می ره.. پایین.. پایین..
امیدوارم برگرده.
محو می شه.
دوباره تنها توی دنیای گیج کننده م گیر افتادم... دلتنگی و ترس از رفتن..
کاش یکی جلوی افتادنم رو می گرفت..